سرگذشت دختری که عروس خون بس می شود.
من اِلنا دختر ته تقاری و نازپرورده ی خانواده ی بردبار که با یک تصمیم عجولانه و احساسی، تصمیم به ازدواج با پسری گرفتم که تمام خانواده م مخالفش بودن ولی به هر دری زدم تا این ازدواج صورت بگیره و گرفت.. اما درست وقتی به خودم اومدم که با شکمی پُر قاتل شوهرِ خیانتکارم شده بودم و طبق قانون حکمم قصاصم بود ولی بعد از فارغ شدنم اما با ورود برادر مقتول همه چیز به یک باره عوض شد، رضایت به آزادیم دادن اما به یک شرط اینکه بشم عروسِ خونی که خودم ریخته بودم…
وحشت داشتم از اینکه عکسو برگردوندم و ببینم عکسِ تبسمِ هموون کسی که عشقش ته قلبم محمد علی نشسته..
با چشمهای اشکی دستهای لرزوون و وجودی سراسر وحشت عکسو رو چرخوندم نگاهم به عکس افتاد همزمان عکس با شدت از دستم بیروون کشیده شد.
-چرا دست به وسایل من زدی!
صدای محمد علی بود! اما یه چیزی توی وجودم از کار افتاده بود که توانایی هر عکس العملی رو ازم گرفته بود.
انگار فهمید عکس رو دیده بودم که با عجله و هول شده الا رو روی تخت گذاشت و منو به سمته خودش برگردوند.
-النا باور کن اونجوری که تو فکر میکنی نیست.
نگاهش می کردم با وجودی که حالا ترس و وحشتش کنار رفته بود و پر از سوال بود حتی پلک همنمیزدم و محمد علی هر لحظه کلافه و عصبی تر میشد.
با حرص برگشت و مشتی آروم به دیوار زد.
عکس از دستش روی زمین افتاد و دوباره نگاهم به عکس افتاد..
عکسِ من! توی سالنامه ی محمد علی چکار میکرد؟ اون نووشته ی پشت عکس چی بود؟
خمشدم و بلندش کردم آروم و مسخ شده برگردوندمش.
-چه کسی می فهمد: در دلم رازی هست..؟ می سپارم آن را به خیال شب و تنهایی خود..”
-اِلنا…