داستان، روایتگر زندگی دختری است که تقدیرش نه با رؤیاهایش، بلکه با طمع پدرش گره خورده است. پدری که بهای دخترش را با سکههای طمع معامله میکند و او را وادار به ازدواج با مردی میکند که قلبش هیچ تعلقی به او ندارد.
اما دختر، قفس سرنوشت را به رسمیت نمیشناسد. شب عروسی، در میان هیاهوی شادیِ دیگران و اندوه بیصدای خودش، تصمیمی جسورانه میگیرد،فرار. در میان سایههای شب و خیابانهای بیانتها، بیهدف میدود تا از بندی که به پایش بستهاند، رها شود. و درست در همان لحظه که به پرتگاه ناامیدی نزدیک است، سرنوشت چهرهی دیگری به او نشان میدهد.
او ناگهان با کسی روبهرو میشود که انتظارش را نداشت، استاد دانشگاهش. مردی که همیشه با کلماتش پنجرهای رو به دانایی میگشود، حالا بیخبر از همهچیز، در تاریکی شب، سر راه او قرار گرفته است. اما آیا این دیدار، آغاز راهی تازه خواهد بود؟ یا گردبادی دیگر در مسیر زندگیاش؟ سرنوشت، هنوز آخرین برگ این قصه را ننوشته است…
خودمم دلم نمیومد ولش کنم ولی از یه طرف می گفتم به من چه؟ درو باز کردم که دیدم دو تا دختر دارن به این سمت میان تو دست یکیشون یه قرص و یه لیوان آب میوه بود… از اونجایی که اتاق آرمین انتهای راهرو بود و اتاق دیگه ای اینجا نبود مطمئنم که اون دخترا داشتن میومدن اینجا. درو و بستم که گفت _منصرف شدی؟ حالا که آوازه م پیچیده بود پس بذار هر فکری می خوان بکنن. به سمتش رفتم و گفتم _آره منصرف شدم… چی کار می تونم برات بکنم؟ با همون چشمای بسته و صدای خش دارش گفت _بیا سرم و ماساژ بده. تا خواستم بگم رو تو کم کن صدای چند تقه به در اومد و بعدش هم در باز شد. پشت چشمی نازک کردم و برگشتم، فکر می کردم اون دو تا دختر و می بینم اما در کمال تعجب استاد آریافر رو دیدم.
نیم نگاهی به من انداخت و خطاب به آرمین گفت _خیر باشه! کل دانشگاه از تو میگن، کلاس تو کنسل کردی مریضی چیزی شده؟ آرمین با همون صدای دو رگه ش گفت _یارو جنس بنجل بهم انداخت ولی بذار من روبه راه بشم تمام اون بطری ها رو تو حلقش می کنم. استاد سری با تاسف تکون داد و گفت _ صد دفعه بهت گفتم از هر کسی نخر، مگه شاهین چشه؟ چشمام از تعجب گرد شد. از اون گذشته جلوی من راحت حرف زد از کجا می دونست بین من و آرمین چیزیه؟ روی صندلی نشست که آرمین گفت _شاهین اگه خودشو پاره کنه من ازش نمیخرم، بچه پرو واسه من شاخ و شونه می کشه. _پس برو از هر کس و ناکس بخر تا به این حال بیوفتی حقته. اخمام در هم رفت. این همه این استادا تریپ با شخصیت بودن بر میدارن
اما همشون یه مشت الکلی معتادن. مارو بگو فکر می کردیم استادآریا فر یه فرقی با آرمین داره نگو اونم لنگه ی رفیقش بوده دیگه واینستادم تا حرفاشونو بشنوم و از اتاق بیرون رفتم و همون طوری که به سمت کلاس بعدیم می رفتم جد و آباد هر چی دانشگاه و استاده رو مورد عنایت قرار دادم. ساعت ده و نیم شب بود که صدای زنگ آیفون بلند شد. تعجب کردم، آرمین که کلید داشت و جز اون هم کسی رفت و آمدی به اینجا نداشت. طرف انگار طلبکار بود که زنگ رو پی در پی می زد و با مشت و لگد به جون در افتاد… به سمت آیفن رفتم اما قبل از اینکه من دکمه رو بزنم در با کلید باز شد، از پنجره سرک کشیدم،آرمین در حالی که بازوی یه دختر و گرفته بود اومد داخل… درو بست و بازوی دختره رو با شدت ول کرد.
چشمامو ریز کردم تا بهتر ببینم،انگار دختره داشت داد می زد، همین طور آرمین که از حالت های صورتش فهمیدم عصبانیه و داره فریاد میزنه… نمی دونم آرمین چی گفت که دختره با قدم های بلند به سمت خونه اومد و طولی نکشید که در با شتاب باز شده و فریاد دختره به گوشم رسید _حالا بهت نشون میدم بهم ریختن زندگی من یعنی چی؟ آرمین هم پشت سرش اومد. دختره نگاهی به من انداخت و گفت _این کیه؟ اصلا از لحنش خوشم نیومد ولی از حق نگذریم خوشگل بود، قد بلندی داشت و تیپ و لباس هاش همه مارک و اتو کشیده. اگه این همونی باشه که آرمین عاشقشه باید اعتراف کنم که حق داره.. آرمین نگاهی به من انداخت و رو به دختره گفت _آبروریزی نکن ستاره، بهت گفتم من کاری به اون نامزد مفنگی تو نداشتم.