رمان عروسک عیارسنج ندارد! «عروسک» چهارمین جلد از مجموعه نفرین جسد است، ترتیب جلدها به شرح زیر می باشد:
جلد اول و دوم با نام های «نفرین جسد» و «جادو» در کتاب چاپی «نفرین جسد» منتشر شده از نشر شقایق قابل تهیه و مطالعه هستند. نام جلد سوم «شوخی» بود و در اپلیکیشن به بوک بصورت رایگان و کامل موجود است.
برملا شدن راز یک مرگ در هر جلد.
مهناز و سپهر به تازگی زندگی مشترک خود را آغاز کردهاند. مهناز در حضور سپهر و تا وقتی که با او صادق است دیگر یک مدیوم نیست. چون سپهر دارای قدرت بالاتریست. اما به محض ورود به عمارت خانوادگی آنها مهناز با پدربزرگ سپهر روبرو میشود. مردی که در گذشته جنگیر بوده است. اگرچه او دیگر این کار را نمیکند اما انگار قرار نیست گذشتهاش دست از سر این خانواده بردارد.
چشام چرخید به در چوبی کنارم. دری که سعی میکردم تا جای ممکن ازش دوری کنم. اما در نهایت روزی یه بار باهاش روبرو میشدم. یعنی فرار از احوالپرسی با بابابزرگ یه جورایی ناگزیر بود. دستمو جلو بردم تا به در ضربه بزنم. اما با اولین تقه انگشتم در عقب رفت و باز شد. قدمی به عقب برداشتم چون بی ادبی بود که برم داخل اما واسه یه لحظه یه چیزی حس کردم.
یه حرکت غیرعادی!
کنجکاوی غلبه کرد و قدمی که عقب رفته بودم رو جبران کردم. دستمو روی در گذاشتم و هل دادم. قلبم واسه یه ثانیه نزد. بابابزرگ گردنش به شکل وحشتناکی چرخیده بود و چشاش داشت از حدقه میزد بیرون. آب دهنش راه گرفته بود و صدای خرخر از گلوش میومد. ناخودآگاه جیغ کشیدم.
– یا علی.
به سمتش دویدم و سرشو صاف کردم و پشت هم داد زدم.
– عمو، زنعمو کمک.
به دقیقه نکشیده همه وارد اتاق شده بودن. هرکس یه نظری میداد در حالی که پیرمرد بین مرگ و زندگی ایستاده بود.
نگاهمو هرطرف میچرخوندم بلکه یه نشونه ببینم که چشمم خورد به لیوان چای دست نخورده و شیشه آبنبات.
با صدای بلند گفتم.
– آبنبات تو گلوش…
حرفم نصفه موند اما عمواحمد فهمید و سریع پرید پشت کمر پدرش. من با وحشت زل زده بودم به جایی پشت شیشه آبنبات… بعد کل دیوار… کل سقف… به تک تک عروسکای کوچیکی که بابابزرگ ساخته بود….
همه داشتن به من نگاه میکردن!