موضوع اصلی رمان طغیان
حامد، طلافروش برجسته تهران، با جذابیت ظاهریاش همه را شیفته خود کرده است. با وجود اینکه دختری نیست که به او علاقهمند نباشد، او دل به کسی میبازد که نباید: دوست نزدیک همسرش. اما این عشق ساده و معمولی نیست؛ چرا که زنی که حامد به او دل بسته، با نیت انتقام به این رابطه نزدیک شده است. حالا حامد درگیر عشقی پیچیده میشود که او را از مسیر زندگی همیشگیاش خارج میکند.
می دانست که اگر کسی کاری کند که اعتماد به نفس او ضربه ببیند، نهایت تلاشش را می کند که آن شخص را به خاک سیاه بنشاند! -مهدی هم وایساده بود نگاه کرده بود؟ مهناز پوزخندی می زند. صورتش طوری ست که انگار دلش خنک شده باشد! -معلومه که وایساده بود! فکر می کنی دو سال تمام پس زده شدن از آدم های مختلف، باعث نمی شه که خرد بشه؟ فکر می کنی هنوز هم همون آدمه که فکر می کرد آسمون باز شده و این افتاده زمین؟ اعتماد به نفسش به زیر صفر رسیده. یعنی تمامش تقصیر این آخریه نبوده، خرد و نابود شدن اعتماد به نفسش، از همون روزی که تمام شرکا تصمیم گرفتن دیگه باهاش همکاری نکنن، شروع شده بود.
وقتی می بیند نازنین فقط نگاه می کند قدمی به او نزدیک می شود. -الان دیگه اندازه ی یه بچه هم به خودش اعتماد نداره. به هیچ کس نمی تونه اعتماد کنه. کابوس می بینه، خونه و شرکتش رو از دست داده و اینی که می بینی تماماً مال پدرشه! چون فقط وقتی پدرش حال و روزش رو دید دلش به حالش سوخت و یه پولی کف دستش گذاشت، ولی شرط داشت که تمام شرکت رو به نام پدرش بزنه. -هه! مهدی و این همه فلاکت؟ اون که می گفت تا آخر عمرش قرار نیست به کسی محتاج باشه! -الان از همه محتاج تره! نه کسی رو اطرافش داره، نه تخمش رو داره که دوباره زنی رو به زندگیش راه بده.
هر بار که می بینمش، یه کلمه میگه همه ی اینا آه نازنین. حتی یه بار هم گفت… سکوت می کند و این بار نازنین کنجکاو به او خیره می شود. -خب! چی می گفت؟ دوباره صدای زنگ گوشی نازنین بلند می شود و ندیده می داند که حامد پشت خط است. دلش برای او تنگ شده است… مخصوصاً که الان از مهدی می داند و فهمیده است چقدر حامد به مرد ایده آلش نزدیک است! -می گفت اگه نازنین بخواد برگرده، تا آخر عمرم نوکرشم! نازنین که دستش به سمت کیفش می رفت در راه خشک می شود و دقایق طولانی خیره به کوله اش، مکث می کند و هیچ حرکتی از او سر نمی زند.
مضطرب نگاه می سرش را آرام آرام بالا می آورد و خیره خیره به مهنا ِز کند. می خواهد راست و دروغ بودن حرفش را تشخیص دهد. وقتی صورت جدی او را می بیند، به یک باره زیر خنده می زند. اول آرام و کم صدا می خندد و بعد به قهقهه می افتد. طوری از ته دل می خندد که انگار مضحک ترین جمله ی عمرش را شنیده باشد. حتی چشم های مهناز هم به خاطر حالی که نازنین پیدا کرده است گرد می شوند. -نازنین… -وای توروخدا… این چی بود که به من گفتی! دست می برد و اشک هایی که به خاطر خنده ی زیاد زیر چشمش ریخته است را پاک می کند ولی نمی تواند جلوی خندیدنش را بگیرد.
خلاصه کتاب
حامد، طلافروش برجسته تهران، با جذابیت ظاهریاش همه را شیفته خود کرده است. با وجود اینکه دختری نیست که به او علاقهمند نباشد، او دل به کسی میبازد که نباید: دوست نزدیک همسرش. اما این عشق ساده و معمولی نیست؛ چرا که زنی که حامد به او دل بسته، با نیت انتقام به این رابطه نزدیک شده است. حالا حامد درگیر عشقی پیچیده میشود که او را از مسیر زندگی همیشگیاش خارج میکند.