سرگذشت پسری که به دنبال انتقام مرگ پدرش از مسبب اوست.
یزدان پسری که از نوجوانی در حجره حاج مهدی کار میکنه، طی اتفاقاتی راز مرگ پدرش رو می فهمه و در صدد انتقام از حاج مهدی در میاد، و درست دست میذاره روی نقطه ضعف حاج مهدی یعنی دختر کوچکش یاس.. که سالهاست پنهانی عاشقِ یزدانِ و….
-یاس!
بی قرار لب باز کرد تا بگوید “جانم” که لب های گرمِ یزدان روی لب هایش نشست.
نفس در سینه اش حبس شد، ناباورانه به چشم های بسته ی یزدان چشم دوخت.
به خودش آمد به سرعت یزدان را به عقب هول داد، بدون لحظه ایی درنگ برگشت و از اتاق بیرون زد.
در آن حالِ هوا نبود، نه اطرافش را می دید و نه صدای حنانه که پشت سرش صدایش میزد. فقط می دوید تا زودتر از آن خانه بیرون برود.
از در بیرون زد اما سرعت دویدنش را کم نکرد، به هر کس که جلوی راهش بود تنه می زد و می گذشت اما برای یک لحظه هم صحنه ی چند لحظه قبل از ذهنش نمی گذشت..