کلاهبرداری ، طمع ، زیادهخواهی.
سونا مجبور است برای نگهداری از چند کودک به بهانهی ارث میلیاردی به روستایی دور افتاده برود غافل از اینکه همهچیز یک برنامهریزی کامل برای به دام انداختن اوست…
سرم به شدت درد میکند. مخصوصا گوشهی سمت راستم را که انگار خراش دادهاند.
حس مزخرف حالت تهوع هم نمیخواهد دست از سرم بردارد. تا میخواهم تکانی بخورم درد مانند سیخی داغ میان رگهایم پراکنده میشود و با گفتن آخی زیر لب صورتم را جمع میکنم. به هر زحمتی هست نفسهای بلندی میکشم و تلاش میکنم برای باز کردن پلکهایم.
به محض باز شدن چشمانم، نور مهتابی توی چشمم میزند و سریع پلکهایم روی هم میافتد.
خیلی طول نمیکشد که اتفاقات قبل از حادثه را به خاطر بیاورم.
اینبار با ترس چشم باز میکنم. دوباره برگشته بودم به همان اتاق لعنتی؟ سر میچرخانم تا ببینم عزرائیل همانجا کنار تختم ایستاده است یا نه؟
به ریشم میخندد یا نه.
به خودم لعنت میفرستم. به خودم که نتوانسته بودم یک کار را درست انجام بدهم تا نجات پیدا کنم.
چشمانم حالا با دقت بیشتری اتاق را میکاود.
اما نه یک چیزی فرق دارد.
جایی که هستم اتاق همیشگی نیست. پنجره، تخت و حتی در سفید چوبیش هم با چیزی که تصور میکنم متفاوت است.
باز هم تکان میخورم تا بلند شوم اما دست چپم به جایی بند است.
گردن کج میکنم و با دیدن سرم نفسم بالا میآید.
انگار از یک حبس بیست ساله نجات پیدا کردهام.
تازه بوی الکل زیر بینیم میپیچد و تا میخواهم موقعیتم را به دست بیاورم در باز میشود و مامان بنفشه هراسان به داخل اتاق میآید.
با دیدن چشمان باز من و قفل شدن نگاهم رو به او، جا میخورد و من تازه هجوم بغض را میان گلویم احساس میکنم.