سرگذشت دختری که خون بس داده شده.
من سرمه ملک شاهی دختری از تبار عرب قسم خوردم که سرنوشتی که باخون برام رقم زدن رو عوض کنم! من عروس فصیله ای(خون بس) صارم بیگ شدم، وارث طایفه بیگ! مردی که پدرم اونو یتیم کرده بود! پدرم قاتل خانواده اش بود و من رو به جبران خونی که ریخته شده بود بهش خون بس دادن.
دستی توی موهاش میکشه و کلافه میگه.
-زن اون پیری نمیشی!
-چرا سندم به نامته؟
مشتش رو عصبی میکوبه به دیوار و میگه.
-منو روانی نکن… منو دیونه نکن که ریق اون مردک رو سربکشم وبفرستمش اون دنیا.
-چیه آدم بخاطر زن سابق خیانت کارش که شبونه دست مادرش پس میفرسته انقدر عصبی نباید بشه.
یه وجب فاصله بینمون رو توی یه قدم پرمیکنه وبا دستش چونه ام رومیگیره ومثل گرگی که آماده دریدنه مابین دندون های چفت شدش میگه.
-تو مال منی! سهم منی حق منی! کور خوندی اگه فکر کردی از دستم خلاص شدی!
زور میگفت، بازم بهم زور میگفت! با تموم بلاهایی که سرم آورده بود بازم حق به جانب بود!
حرصم میگرفت از زوری که فقط سر من خالی میکرد.
از حرص میکوبم مشت میکوبم به سینه اش بااین که انتظار نداشت ولی از جاش تکون نخورد.
دوباره مشت میزنم! پشت سرهم، جلومو نمیگیره.
-من جنس نیستم که هرروز منو بخری وبفروشی! من آدمم آدم! از تو از اسم ورسمت از اون طایفه ات متنفرم.
مشتمو توی دستاش میگیره وآروم میگه.
-من ازت نمیگذرم.
داد میزنم.
-گذشتی لعنتی گذشتی! با اون کارهایی که سرم اوردی منو نابود کردی! چیه الان به گوشت رسوندن میخوان شوهر بدنش یادت افتاده هنوز بلا مونده که سرم نیاوردی؟
خونسرد میگه.
-زن اون شغال نمیشی!مرتیکه چرچیل دندون نداشتشو برا زن سوم تیز کردی!
پوزخندی میزنم ومیگم.
-یک ماه دیگه آسمون به زمین بیاد یدو منو میفروشه به همون شغال! میشناسی یدو رو که زیر قرارش نمیزنه! قراری هم که بهم زده باشه دیگه براش تموم شده!
اونم به تقلید از من پوزحند میزنه ومیگه.
-قرار ما هنوز بهم نخورده!
-یعنی چی؟
دستش سمت بالای سرم میاد وتوی یک آن عبام رو از سرم میفته روی شونه ام.
سرشو کج میکنه ومیگه.
-یه بند هست توی قوانین اسلامی که میگه رجوع تا سه ماه به خواست مرده!