ازدواج اجباری
صحرا دختری که عاشقه اما به اصرار مادرش مجبور میشه با کسی نامزد کنه که هیچ حسی بهش نداره اما خبر نداره که اون مرد برای بودن با صحرا سالها منتظر بوده که اونو مال خودش کنه ….
صحرا میخواد همه چیو بهم بزنه اما باکاری که اون مرد میکنه همه چی عوض میشه…
تا به خودم بیام دانیال منو کشید سمت خودش و لبمو بوسید کوتاه بود… داغ بود ….اولین بارم بود باورم نمیشد
دلم میخواست دستمو بلند کنم و بزنم زیر گوشش
عصبانی بودم نگاهم به دختره افتاد که با چشمای اتیشی به ماخیره بود
دانیال ازم جدا شد
لبشو تر کرد اما من ماتم برده بود
هیچی نمیتونستم بگم سنگینی نگاهه بقیع رو روی خودم حس میکردم
سرمو بردم نزدیک گوش دانیال وگفتم
+….باور کرد خیالت راحت منو ببر خونه
-…صحرا
+…یه کلمه دیگه ادامه بدی همه چیو بهم میزنم.