رمان شکوه فراموشی به قلم لیلا غلطانی داستان زندگی دختری به نام زهره است. دختری که پنهانی عاشق می شود ولی جرات برملایی این عشق را ندارد. اما زمانی که مادرش متوجه این راز می شود ، او را وادار به ازدواج با جلال می کند.
زمان می گذرد و زهره مجبور به قبول زندگی اش شده است اما با برملا شدن راز بزرگ جلال همه چیز تغییر می کند.
رمان شکوه فراموشی در سال ۱۴۰۱ از انتشارات صدای معاصر به چاپ رسیده است. تعداد صفحات این کتاب ۶۲۱ می باشد.
در رمان شکوه فراموشی داستان دورهای است که بیشتر دختران به علت ترس از قضاوت مردم، خانه نشین هستند و افتادن نامشان روی زبانها داغی بر پیشانی است؛ عشقی آتشین بین زهره و آرش پا میگیرد که او را هر روز مخفیانه به دیدار آرش میکشاند.
طبل رسوایی این عشق به صدا در می آید و مادر زهره برای فرار از این بیآبرویی، زهره را به عقد جلال درمیآورد.
زمان میگذرد و زهره با فراموش کردن گذشته دل به زندگیاش بسته و سعی دارد با سرنوشت خود کنار بیاید، که با پیدا شدن سروکلهی مرد دیگری، زندگیاش به چالش کشیده میشود. قضیه وقتی پیچیدهتر میشود که راز بزرگ جلال برملا شده و این در حالی است که زهره …
مستقیم نگاهم کرد:
– اون حلقه ی کوفتی رو پیدا می کنی و می ندازی همون انگشتت که ده ساله انداخته بودی.
دهانم باز ماند:
– چرا؟
لبخند حرص درآوری زد:
– تاهر بار که می بینیش، خیانتت یادت بیفته، تا بفهمی زنی که شوهر داره یادگار سوگلیش رو جلو چشم اون شوهر بی غیرتش دستش نمی کنه و به ریشش بخنده! تا یادت بمونه وقتی یه مرد به اسم شوهر تو خونه داری خودت که هیچ، نباید فکر و ذهنت هم بره دنبال یکی دیگه.
اشک هایم بی محابا فرو ریخت:
– خیلی نامردی! خودت که می دونی قضیه اونجوری نیس…
روزی که خالهاعظم برای اولین بار صحبت خواستگاری کرد، پیش چشمهایم جان گرفت.
تازه از آموزشگاه رسیده بودم، خسته و کوفته. مادر چای دم کرده بود. باغچهی وسط حیاط را آب میدادم که زنگ در به صدا درآمد. مادر بلند صدایم کرد.
«زهره، ببین کیه.»
بیحوصله گفتم:
«خدا رو شکر ما که کسی رو نداریم، حتماً از مشتریای توئه دیگه!»
مادر گفت:
«لاالهالاالله… ناشکری نکن، همینکه در خونه صدا میکنه، یعنی کسی هست که به یادمونه؛ حالا هرکی و برای هر کاری.»
پشت در خالهاعظم بود، ولی مثل همیشه دخترها همراهش نبودند.
«سلام خاله، خیلی خوش اومدین… دخترا کوشن؟»
با مهربانی نگاهم کرد.
«تنها اومدم با مادرت کار داشتم.»
لبخندی مهمانش کردم. لابد کار خیاطی داشت.
مادر یک سمت حیاط که سایه بود، زیلوی کهنه و رویش پتویی انداخته بود. چرخخیاطی مارشالش را هم گوشهی دیگرش گذاشته بود و در حال تعمیر لباس یکی از مشتریها بود.
نمیدانستم در فاصلهای که رفتم چای بریزم و ببرم، خالهاعظم چه گفته بود که تا خواستم کنارشان بنشینم، مادر با چشم و ابرو فهماند به داخل بروم. قضیه مشکوک بود؛ خالهاعظم از این اخلاقها نداشت. گفتم:
«با اجازه من برم به کارام برسم.»
فضولی ام گل کرده بود. راجع به چه میخواستند حرف بزنند که من مزاحمشان بودم؟! شیشهی در ورودی مشجر بود و نمیشد پشت در بایستم، چون حتماً دیده میشدم؛ پس بیخیالش شدم. اگر مسئلهی مهمی بود، مادر بعداً بهم میگفت.
واکمن کوچک یادگار پدر را از طاقچه برداشتم، نوار کاست جدیدی را که سیمین داده بود، در جایگاهش قرار دادم و سرم را روی بالش گذاشتم.
مادر صدایم میکرد.
«بلند شو یه چیزی بخور با معدهی خالی نخواب.»
چشمهایم را بهزور باز کردم.
«نمیدونم کی خوابم برد… خالهاعظم رفت؟»
خندید.
«یعنی میخوای بگی نفهمیدی کی رفت یا برای چی اومده بود؟!»
لبهایم کش آمد.
«به جون خودم اگه فهمیده باشم! خسته بودم، خوابم برد.»
لبخند تمام صورتش را گرفت.
«اومده بود خواستگاری.»
تعجب کردم.
«واسه کی؟!»
با شور و شوق لب زد:
«واسه تو دیگه، برای جلالشون.»
در حال خمیازه بودم که دهانم همانطور باز ماند.
«جلال؟!»
مادر سرش را تکان داد.
«آره منم باورم نشد. شانس در خونهمون رو زده زهره، خونوادهی سرشناس، پولدار، همهچیتموم.»
دمغ شدم…
از طریق انتشارات صدای معاصر و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد. نسخه مجازی این رمان نیز با اجازه ی ناشر در اپلیکیشن به بوک قابل تهیه می باشد.
لیلا غلطانی متولد بهمن 1353 و ساکن تبریز است. متاهل و دارای دو فرزند میباشد. از دوران دبیرستان قصه و شعر می نوشت و چندین سال به عنوان قصه گو با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان همکاری می کرد.
رمان شکوه فراموشی – انتشارات صدای معاصر
رمان پرسه در خیال تو – انتشارات صدای معاصر
رمان چترهای وارونه – انتشارات صدای معاصر
رمان بهانه های بی بها – انتشارات صدای معاصر
رمان زغال های خاموش – انتشارات صدای معاصر
رمان سونای – آنلاین و در دست چاپ