رمان شکرآب به قلم محدثه خالو روایت زندگی مردی به نام سامان است. مردی که عشقش را از دست داده و با اجبار خانواده اش تن به زندگی اجباری با زنی می دهد که هیچ احساسی به او ندارد. رمان شکرآب روایت سامان و نیلوفر است که بعد از سال ها یکدیگر ملاقات می کنند و….
رمان شکرآب در سال ۱۳۹۹از انتشارات سخن به چاپ رسیده است. تعداد صفحات این رمان ۴۲۴ می باشد.
رمان شکرآب به قلم محدثه خالو روایت سامان است، پدر بیحوصله و بدخلق حالا و پسر آرام و حرفگوشکن گذشتهی خانواده، بعد از ازدواج اجباری مجبور میشود در برابر خانواده خود و همسرش بایستد و برای زندگی پانگرفته و متزلزلش دفاعی بینتیجه بکند و اکنون با ثمرهی یکبار خشمش زندگی میکند و در حسرت زنی که از دست داده روزگار میگذراند، در حالی که فکر نمیکند روزی دوباره رنگ شادی و خوشبختی را ببیند، تا اینکه…
شکرآب کنایه از رنجش و کدورتی است که میان دوستان ایجاد میشود و روایتی است طنزگونه از فراز و نشیب زندگی سامان و نیلوفر!
خدایا خانه چقدر قشنگ شده بود! همهجا از تمیزی برق میزد. ولی هیچ صدایی نمیآمد.
سمت اتاق خواب رفتم. آنجا خوابیده بود. دلم میخواست بگویم مثل شیطان خوابیده، مثل دیو خوابیده، اما اینطور نبود. او مثل فرشتهها به خواب رفته بود. لباس خواب سفیدی به تن داشت. موهایش روی بالش پخش شده بود. انگار صورتش توی ابرها باشد. چقدر قشنگ بود. یک لحظه عاشقش بودم، لحظهای بعد از او نفرت داشتم.
***
دستش را روی چانهاش کشید.
ــ میخواد بیاد من رو با خودش ببره. میخواد منو بذاره تو جعبه!
بلند شدم چراغ اتاقش را روشن کردم و روی تخت نشستم. نور چراغ چشمان کیان را اذیت کرد و باعث شد چشمانش را تنگ کند.
پایین لبش به خاطر خوردن ماکارونی چرب بود و روی صورتش رد اشک مانده بود.
ــ مسواک زدی؟
ــ میخواد خون منو بخوره!
ــ امروز چهکار کردی؟
ــ فیلم دیدم. با عمو سیامک فیلم قشنگ دیدم.
ــ فیلمش چطوری بود؟
ــ قشنگ بود! یه آقاهه شبها از تو کمد در میاومد میرفت دنبال خانومها. بعد آروم میگرفتشون و یهویی گازشون میگرفت. خانومها میترسیدن جیغ میزدن، بعد هی دست و پا میزدن، بعد میخوابیدن.
آخر فیلمش هم پلنگ صورتی بود.
ــ عمو سیامک چه غلطی میکرد وقتی تو فیلم میدیدی؟
ــ خواب بود. گفت بیا یه فیلم قشنگ ببینیم، بعد تا شروع شد خوابید، ولی من تا آخرش دیدم. خیلی قشنگ بود!
کلافه دستی به موهایم کشیدم. خواستم از جا بلند شوم که دستم را سریع گرفت.
ــ بابایی نرو. پیشم بخواب.
صدایش که آهنگ بغض گرفت، کنارش روی تخت مچاله شدم.
زانوهایم خورد به دیوار. به محض اینکه در این وضعیت قرار گرفتم کمرم تیر کشید. هنوز بابت دیشب درد داشت.
کیان درحالیکه خمیازه میکشید، گفت:
ــ اینجا بهتره بخوابی، جامونم زیاده! ببین… بابایی یکمی برو اونور دارم خفه میشم.
چند دقیقهای نگذشته بود که خوابش برد و من غرق در چهره معصومش شدم. با نوک انگشتانم موهایش را از روی صورتش کنار زدم.
کیان بچه زیبایی بود. از آن قیافههایی که هر پدر و مادری دوست داشت یکی از آن را داشته باشد. اما من چه؟ میخواستمش؟ برایش چهکار میکردم؟
کیان در کنار کسانی بزرگ میشد که بلد نبودند خیلی با او بچگانه رفتار کنند. شاید برای همین بزرگتر از سنش بود. شاید برای همین مشکل داشت.
ــ اَه لعنت به این تخت! کمرم خرد شد! آخه چرا باید به خاطر تربیت این بچه به حرفهای مینو گوش میدادم.
رمان شکرآب را می توانید از طریق انتشارات سخن و کتاب فروشی های معتبر تهیه کنید.
محدثه خالو متولد ۱۰ اسفند ۱۳۵۹ است. تحصیلات وی کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی می باشد. نویسندگی را از سال ۱۳۸۴ و در مجازی آغاز کرد.
رمان شکرآب – انتشارات سخن
رمان بابایی که شما باشی – انتشارات سخن
رمان سرمه – انتشارات سخن
رمان نونا – انتشارات برکه خورشید
کتاب آرامش در شهر (ترجمه) – انتشارات پردیس دانش
کتاب آرامش در شهر (ترجمه) – انتشارات شور آفرین
کتاب گام های نخستین برای رهایی از اضطراب (ترجمه) – انتشارات لیوسا