برملا کردن راز یک مرگ در هر فصل
مهناز و سپهر که دوران نامزدی خود را سپری میکنند، با دعوتنامه عجیبی روبرو میشوند که مهناز را به یک ماجراجویی جدید دعوت کردهاست. اما سپهر از مهناز قول میگیرد که به این نامهها بی توجه باشد. اما فشارها بر روی مهناز آنقدر زیاد میشود که به ناچار، دور از چشم سپهر دعوت را میپذیرد.
لبمو به دندون گرفتم تا بغضم نشکنه. همین مونده بود جلوی علی بیرقی گریه کنم تا سوژه عالمم کنه. اگر پیاده میرفتم احتمالا تا الان رسیده بودم به یه جایی! دستمو روی دستگیره در گذاشتم. هنوز تا غروب کامل آفتاب وقت داشتم. اما هنوز به دستم تکون نداده بودم که حضور کسی رو درست کنار صورتم حس کردم.
یه نفر… از فاصله بین در و صندلی من صورتشو جلو کشیده بود… تا این حد نزدیک… آب دهنمو قورت دادم.
– خوابم برده بود؟
علی بود که این سوالو پرسید. دستمو از در دور کردم و بهش نگاه کردم. وقتی دید جواب نمیدم به صورتم زل زد.
– حالت خوبه؟
خوب؟ داشتم قالب تهی میکردم. یه نفر که قطعا روح اون دختر نبود بیخ گوشم نفس میکشید… سایهشو میدیدم… دندونقروچه اش رو میشنیدم… نامزدم ازم بیخبر بود. استرس وحشتناک واکنش سپهر رو هم داشتم. میتونستم خوب باشم؟ بغض کردم.
– آقای بیرقی… از اینجا که برگردم مستقیم میرم سراغ حراست.
ابروهاش بالا پرید.
– جان؟
اشک چشمامو تار کرد.
– من… من خبر دارم که شما منو با برنامه کشوندین اینجا.