در رمان شهر بی یار میخونیم که شهریار درویش بعد از دوازده سال به ایران بازمیگردد تا از خواهرهایش و تنها خواستهی قبل از مرگ مادرش محافظت کند… با آدمهای خاکستری اطرافش و پدر مستبدش سر جنگ دارد…
از یک راز بزرگ و تلخ محافظت میکند… رازی که وادارش میکند تا دورادور به خانواده یارا نزدیک شود اما این میان شیطنت یارا و حضورش داخل اتاقVIP هتل باعث ضبط فیلم خصوصی رابطهی شهریار با مهمان ویژهاش میشود… فیلمی که زندگی این دو نفر را بههم گره میزند و مسیر پر چالشی را مقابلشان قد علم میکند.
در بخشی از قصه خواننده با پوستهی سخت و نفوذناپذیر شهریار مواجه است… شهریاری که ذات و فطرت واقعیش وَرای تصورات اطرافیانش است… مردی که نشان میدهد با تمام سختیهایش میتواند تکیهگاه و حامی بزرگی برای آدمهای مهم زندگیاش باشد.
نکتهی مهم دیگر آشنا شدن شهریار با قشری ناشناخته است… قشری که با رنج و تلاش از پس معیشت زندگی و گذرانش برمیآیند.
زنان و مردانی که شغلشان دستفروشی در مترو است… درست چندمتر پایین از زمین، دنیایی در جریان است که رنگ و بویی متفاوتتری دارد. وَ یارا دختر شیطونی که با تمام سرخوردگیها و حسرتهایش برای رسیدن به آرزوهایش میجنگد… هر چند که گاهی این تصمیمها تاوانهای سنگینی در بر دارد و سرنوشت همیشه فرصت جبران نمیدهد.
زمان نوشتن و ایده پردازی رمان شهر بی یار با خودم فکر کردم تا به خواننده این مفهوم را هدیه بدهم که خوشبختی و سعادت واقعی میان قلب، ذهن و تصمیمات ما است نه فرسنگها دورتر از موطن و رویاهایی پوشالی.
قضاوتهای نادرست بدون شناخت آدمها در درجه اول ممکنه به خودمون آسیب برسونه.
تصمیمات خام و بیمنطقی که حتی منجر به مرگ هم میشود غیرقابل بازگشت و جبران هستند.
به نمایش گذاشتن یک زندگی آرام و به دور از تخیل و مقایسهی ظاهری و پوشالی سطح زندگی آدمها باهم.
رمان شهر بی یار شبیه یک فیلمه، مثل زندگی. آدمایی داشت که قصهها رو عوض کردن، معنی پدر بودن رو عوض کردن، سیاه لشگرایی داشت که مسیرها رو عوض کردن و سعی کردن داستان رو خراب کنن…
شبِ چشمها رو تاریک کنن، قلبها رو سیاه کنن ولی شهریارِ قصهمون، یارای قصهمون، آتیلای قصهمون، عمو هادی… با قلبهای گرمشون نذاشتن.
مایوس نشدن و از خاکستر گُر گرفتن.
از روزی که تصمیم گرفتم به نوشتنش تلاش کرد تا قصهی شهر رو ماندگارش کنم.
رمان شهر بی یار هست و خواهد بود.
مگه میشه بری مترو و یارا و مسعود و گیتی رو اونجا نبینی؟!
مگه میشه بری مترو و شهریار رو نبینی که چطور ایستگاه به ایستگاه قطار به قطار دنبالِ یاراش میگرده؟!
رو درو دیوار این شهر همش از ما یادگاری نوشته شده، کلی آدم که باهاشون خندیدیم، گریه کردیم، ازشون خشمگین شدیم باهاشون سفر رفتیم باهاشون سیگار دود کردیم سردرد گرفتیم یخ زدیم، زمین خوردیم، زخمی شدیم، بلند شدیم، قلبشون رو دیدیم، خودِ واقعیشون رو دیدیم..
امیدوارم که شهر قشنگ مون و رمان شهر بی یار تا ابد تو خاطرهامون بمونه.
رمان شهر بی یار به صورت تکمیل شده از سایت و اپلیکیشن رمان خوانی به بوک قابل تهیه و مطالعه می باشد. لازم به ذکر است این رمان رایگان نیست و با رضایت نویسنده فقط در به بوک منتشر شده است و سایت های دیگر رمان اجازه ی انتشار فایل کامل این رمان ندارند. به همین منظور در سایت دمو رمان فقط فایل عیارسنج رمان شهر بی یار منتشر می شود.
مطالب مرتبط:
رمان آشوک اثر سحر مرادی
رمان هاتکاشی اثر سحر مرادی
رمان شهر بی یار اثر سحر مرادی