سرگذشت دختری که با مادرش که درگیر اعتیاده زندکی سختی رو سپری میکنه.
آیناز که بعد از رفتن برادرش به سربازی با مادرش که درگیر اعتیاده به سختی زندگی میکنه، یک روز که یکی از ساقی های مادرش قصد تعرض به او رو داره با ورود شخصی ناشناس زندگیش دست خوش تغییرات عظیمی میشه…
سیاوش پاش رو تا آخر روی گاز گذاشت و با سرعتی سرسام آور میروند. جاده تو اون تاریکی شب، خوفناک بود وامکان تصادف با این سرعت، بسیار بالا بود؛ اما سیاوش اعتنایی نمیکرد و هرلحظه سرعتش رو بالاتر میبرد. منکر نگرانیش نمیشد، منکر نمیشد که قلبش با یادآوری طنازی چند دقیقه قبل آیناز و حال الامش فشرده میشد و
حالش رو بدتر میکرد. هنوز داغی لبهای آیناز رو روی لبهاش حس میکرد، هنوز صدای آرومش هنگام خوندن آهنگ تو گوشش
میپیچید.
از توی آیینه نگاهی به یاس انداخت که سر آیناز رو به سینهش میفشرد و آروم گریه میکرد و چندثانیه یهبار
صدای هقهقش بلند میشد و حالِ سیاوش رو بدتر از قبل میکرد.
سرعتش رو بالاتر برد. از پیچهای وحشتناکی که فاصلهی چندانی با دره نداشتن بهسرعت و بدون کم کردن ذرهای از سرعتش عبور میکرد.