نرگس دختری که بنا به دلایلی موفق به ازدواج نشده در نوجوانی درهای دلش را به روی عشق بسته و حالا در استانه ی چهل سالگی بنا به خواست برادر و زن برادرش محکوم به ازدواجی اجباری با اتابک میشود وپس از ان بنا به دلایلی متوجه می شود که ازدواج او صوری و با طرح یک نقشه ی از پیش تایین شده بوده او که در این مدت علاقه ی شدیدی به شریک زندگی سرد و بی احساس خود پیدا کرده از طرفی هم درگیر مسایلی که برای دختر اتابک پیش امده می شود او روزی با عشق و امید قدم به این خانه گذاشته اما امروز زخم خورده و با دلی پر درد بایستی که ان خانه را ترک کرده و برود اما…
اون شب تو خلوت راه پله نگاه تو متینا ، وقتی که انباشته شده بود با یه دنیا ترس ، شایدم نفرت نمی دونم وقتی اونطور بهم خیره شده بودی حرکت نا آروم مردمکای لرزون چشمات حتی صدای نفس هات منو با خودش میبرد به بیست و پنج سال پیش اون شب منو یاد خودم می انداختی اونقدر زیاد که یه ان با خودم گفتم نکنه تو واقعا خود منی ؟ من اون روز فاصله ی خونه ی آذر تا خونه ی خودمونو یه نفس دوییده بودم یه تای در باز بود حتی فکر کردن به اینکه ناصر میر غضب برگشته هم منو نمی ترسوند چون اونقدر ترسیده بودم که فقط یه چیزی برام مهم بود اینکه با چشمام ببینم که حمید رضای من سالمه و براش اتفاقی نیفتاده. خودمو وسط حیاط انداختم حمید رضا کنار حوض وایساده بود هر دوتا دستاشو تو اب حوض فرو برده بود دستهاشو که بیرون می اورد از لبه ی آستینش اب می چکید و اون بهم می خندید . اقا جونمم اونجا بود با اینکه هیچ وقت تو اون ساعت روز خونه نمی اومد اما اونجا بود خدا بیامرز یه گوشه وایساده بود برو بر نگام می کرد حرفی نمی زد اما شرمی که از سنگینی نگاهش داشتم انگار داشت منو می کشت . درست همون موقع تای در با صدای ضربه ی محکم پای ناصر باز شد در با سرعت عقب رفت و با همون سرعت داشت بر می گشت که ناصر کف دستشو رو سینه ی در گذاشت از همون میون در با یه جفت چشم خون ریز ان چنان نگاهم می کرد که بند بندم از ترس پاره شد اونقدر ازش ترسیده بودم که شرم از اقام یادم رفت به سمتش دویدم پشتش پناه گرفتم و قسمش دادم نذاره دست ناصر بهم برسه مهر پدری قهر اونو از یادش برده بود چون اجازه نداد اونطور که ناصر تهدید می کرد بزنه شلو پلم کنه اونم وقتی که دید محاله دستش بهم برسه سراغ چادری که وسط حیاط افتاده بود رفت فندکشو از توی جیبش بیرون اورد و همونجا چادرمو اتیش زد بعد گفت چادر دختر بی حیایی رو که چادر سرشو زمین میذاره میره سر قرار رو باید اتیش زد باس گیسشو از ته تراشید تا دیگه نتونه پاشو از خونه بیرون بذاره . اون روز ترس از ناصر منو نکشت اما حکم اقام منو کشت چون حرف اخر اقام این بود از فردا مدرسه بی مدرسه کلاس خیاطی ام تعطیل صبح تا شب میشینی خونه و فقط از برادر کوچکت مواظبت می کنی.