تناسخ
وقتی فهمیدم نامزدم نیلا دور از چشم من، بهم خیانت کرده، ارتباطمو باهاش بهم زدم. اما از همون شب خواب عجیبی دیدم. خواب یک دختر با چشمهایی آشنا که منو آوات صدا میزد. این آوات کیه؟ من کیان شمس چه ارتباطی با آوات دارم؟ خوابهام تا جایی پیش رفته که تصمیم گرفتم دنبال اون دختر و ربطم به آوات باشم. بعد از مدتی حقیقتی تکان دهندهرو فهمیدم که…
زل زد به مردمکهای تیلهای آرام.
دخترک خبر نداشت برای آوات حکم بهار بعد از پایان زمستان را دارد. وقتی خودش چلهنشین سرما مانده و رو به فصلی تازه حرکت نمیکند.
– چطوری باور کنم تو آواتی؟!
لبخند زد.
لبخندش شبیه همان آوات بود.
با همان نگاه گرم و عاشقانه.
– شاید صورتم عوض شده باشه اما قلبم نه.
– دیگه همه چی عوض شده…نه من اون آرامم نه تو اون آوات.
– برای من هیچی عوض نشده آرام.
کلافه سر تکان داد.
– واقعیتو قبول کن.
– واقعیت؟
نگاهش را دزدید.
سخت بود به چشمان او زل بزند و حرف مانده روی زبانش را بگوید.
– من الان شوهرم دارم…اینو که دیگه میدونی.