رمان سی نامه سیاه روایت ارتباطیست که با باجهی تلفن شکل گرفته و ادامه پیدا کرده است. در این ارتباط هر دو طرف برای هم نامه گذاشته و مخفیاش میکردند. قلم نویسنده پخته و داستان با تعلیق بالایی روایت شده و این به جذابیت هر چه بیشترش کمک کرده است. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 560 صفحه، در سال 1403 از نشر شقایق منتشر شده است.
باجهی تلفن مکان وصل من و او بود.
قرارمان سی نامه بود در باجه.
مخفیاش میکردیم و وقتی کسی نبود، نامهها را برمیداشتیم.
برای هم از هم میگفتیم. از زندگی گذشته و رویاهای آینده.
او میخواست نقاش شود و من بزرگترین خیاط شهر.
او میخواست عاشق باشد و من خوشبختترین معشوق شهر.
سی نامه کافی بود برای یک عمر خوشبختی یا باید بیشتر مینوشتیم.
دیشب دوباره کابوس دیدم. صدای جلز وولز آتش می آمد. دماغم را بالا کشیدم؛ انگار که بوی کباب بود! آسمان ناگهان از دود سیاه شد! فریاد کشیدی و بعد سوختی. بوی کباب تمام شد. آب شدی و رفتی توی زمین. وقتی از خواب پریدم خیس عرق بودم. ترسیدم اتفاقی برایت افتاده باشد. دلم میخواست لباسم را بپوشم و تا خانه ات بدوم. در خانه را بزنم، صورتت را ببینم و تن نحیفت را در آغوش بگیرم، اما مثل همیشه توی خیالم به آغوشم آمدی.
باورت میشود یک سال بیشتر است که با خیالت زندگی میکنم؟ زمستان بود و قاصدکهای برفی بهترین خبر را برایم آوردند، آن هم روزهایی که دل و دماغ نفس کشیدن نداشتم.
ـ آقا جاوید این مغازه رو باید بست؛ به درد نمیخوره.
آقا جاوید نگاهی به مبلهای خاک گرفته کرد. دست روی چوب گردوی فندوقی رنگش کشید.
– نه جمع نمی کنیم، بالاخره راهی هست.
ـ ای بابا! من میگم نره، شما میگی بدوش. الان دو ماهه به قرون درآمد نداشتیم. مردم تا وقتی پشتی و فرش هست دل به مبل نمیدن. به جیب مردم باید نگاه کرد دیگه.
آقا جاوید دستمال برداشت و روی چوب ها کشید.
ـ معلومه دل به کار نمیدی، و گرنه فرقی نداره اینجا باشی یا کارگاه. مشتری از دور حس میکنه باس بیاد یا نیاد.
حرف خودش را میزد. امید واهی داشت یک روزی مردم عاشق مبلهایش شوند. آقا جاوید داشت حرف از آینده ی مبل فروشی میزد و من بی تفاوت از شیشه ی مغازه بیرون را نگاه میکردم. دلم میخواست وسط حرفش بپرم و بگویم بس است نصیحتهای پدرانه! من اگر پدر می خواستم که دنبالش میرفتم. خودم را در به در کوچه و خیابان نمی کردم. اما تو یک دفعه ای پیدایت شد. از مدرسه تعطیل شده بودی و موهای خرمایی ات را زیر کلاه بافتنی قرمز رنگت مخفی کرده بودی. چتر نداشتی؛ مثل حالا که زیر باران و برف بدون چتر میدوی.
از همان روزهای سرد زمستانی بود که بخاری شدی توی قلبم! کتابی را در آغوشت گرفتی و دویدی. داخل باجه رفتی و تلفن را برداشتی. سکه انداختی و شماره گرفتی. چند ثانیه با کسی حرف زدی و گوشی را گذاشتی. دوستت منتظرت بود. کلاهت را درآوردی و موهای مجعد خرمایی رنگت را زیر دانه های برفی که آرام آرام روی زمین می نشستند تاب دادی. برف روی موهایت نشست و تصویر خنده هایت قاب شد در خاطرم. نه مثل این عکسهای سیاه و سفیدی که دوربینها می اندازند! نه. به همان اندازه خرمایی ـ قرمز جیغ! همان جا بود که دوباره دلم خواست نقاش شوم و تصویرت را نقش کنم!
گلوله برفی را برداشتی و به سمت دوستت پرت کردی. صدای قهقهه ات مستقیم رفت توی گوشم. از گوشم رسید به قلبم و قلبم لرزید! همه رفتند و خیابان خلوت شد. من از پشت شیشهی مغازه زیباترین برف بازی جهان را تماشا کردم و تو بدون این که بدانی یک تماشاچی دارد نگاهت میکند لابه لای برفها، تن سپید بلورینت را مخفی کردی.
سرم به سمت آقا جاوید چرخید. وسط حرفش پریدم.
ـ راست میگی آقا جاوید. باید به فکری کنیم. کیفیت کارامون خوبه. باید مشتری رو بکشونیم داخل.
آقا جاوید خوشحال شد.
ـ این شد حالا! ای والله. شدی همون سرخی که اوستاش بالا سرش نبود و تیروتخته میفروخت. ببینم چیکار میکنیا.
اشاره به مبل ها کرد.
ـ این مبلا رو هم دستمال بکش برق بیفته روش. مشتری ببینه دلش بخواد.
کار هر روزم شده پیدا کردنت. هر روز صبح از میان انبوه دانش آموزانی که با عجله وارد مدرسه میشدند پیدایت میکردم و شش ساعت پشت شیشه ی مغازه منتظر میماندم تا صدای زنگ مدرسه ات بیاید و در باز شود. یک بار لچک به سر و یکبار بدون لچک، با موهای پیچ و تاب خورده ات از مدرسه خارج میشدی. در حلقه ی موهایت گیر افتاده ام دلبرجان!
می دانی دلبر، امسال حال و هوای عید خواستنیتر است! هر کسی یک تنگ پر از ماهی قرمز دستش گرفته و به خانه می رود. کاش میشد من هم به خانه می آمدم! منظورم خانه ی خودمان است. همان خانه ای که تو منتظر نشسته ای. راستش بعد از دو ماه جرئت کردم سقف خیالم
را بردارم. توی خیالم تو هم عاشقم شده ای. انقدر تصورش برایم شیرین است که میترسم مرض قند بگیرم. فکرش را بکن! مثلا در خانه را باز کنم و تو بپری در آغوشم.
معصومه و مرجان زیرزیرکی نگاهم میکنند. سر سفره ی هفت سین نشسته اند. خنده های دوقلوها خیالم را شوت میکند.
ـ چتونه شما دوتا؟
معصومه از نقلهای سر سفره بر میدارد و دهانش را شیرین میکند.
ـ هیچی داداش، داریم دعا میکنیم.
بعد هم دوباره میخندند. انگار فکرم را می خوانند. نگاهم که می کنند، زیر خنده میزنند. خواستم دوباره به تو فکر کنم، اما با دیدن صورت کبود مهتاب، که قرآن به دست سر سفره نشسته، شیرینی خیالت تلخ شد. یک روز خون بهروز را میریزم!
رمان سی نامه سیاه از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
زیبا حیدری، متولد سال1371، نویسندهی ایرانی میباشد و در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان سی نامه سیاه ـ انتشارات شقایق
رمان آسو – مجازی
رمان ما دو نفر ـ مجازی
رمان گیلوا ـ مجازی
رمان سرگذشت یلدا ـ مجازی
رمان ماه منیر ـ مجازی
رمان کشور ـ مجازی