سرگذشت زنی که توسط همسرش ترک شده.
پاییز که به تازگی در شرکت پدرش بعنوان مدیر شروع به کار کرده و فصد ازدواج با پسری به نام «نیما» را دارد با ورود ناگهانی «اهورا» همسر قبلی اش؛ همه چیز بهم می ریزد، اهورا بعد از سالها برگشته تا علت سکوت و طلاق بی دلیلش را برای پاییز فاش کند…
محکم روی میز زدم.
-پدرام یه حرفی بزن! گفتم اجازه ندیم نگفتم؟ گفتم اول با اون کسی که تهرانی قرار ِ سهامش رو بهش بفروشه یه قرار بزاریم بعد اجازه ی فروش رو بدیم نگفتم ها؟
سرد و یخ نگاهم می کرد، دست هاش رو تو جیب شلوارش برد و از پشت به دیوار تکیه زد. گوشی رو به سمتش پرت کردم که توی هوا گرفتش.
نیش خندی زدم.
-زنگ بزن، زنگ بزن بگو عملیات با موفقیت انجام شد بگو دوست عزیزم دوباره تونستم یه کاری کنم به پاییز نزدیک بشی .
با تاسف سری تکان دادم، برگشتم و سمته در رفتم.
-نگران چی هستی ؟
نیم رخم رو به سمتش گرفتم، حرفی نزدم تا ادامه حرفش رو بزنه. تکیه اش رو از دیوار گرفت و سمتم اومد. صدای آروم و شک آلودش
در فضا پیچید:
-تو که دیگه به اهورا فکر نمی کنی مگه نه؟
در کمتر از چند ثانیه برگشتم، با تذکر بلند گفتم:
-پدرام!