سفر به آینده
فراز وقتی از خواب بیدار می شود، می فهمد که به چهل سال بعد رفته است. او در زمان حال با سونیایی آشنا می شود که شبهات زیادی به سروناز دارد. دختر خدمتکار باغشان در سالهای گذشته. کسی که فراز او را قاتل نامزدش شهرزاد می داند…
پشت به شیشه ی رنگی موازات در ایستاد و با ابروهایی بالا رفته به قامت چهار شانه ی فراز چشم دوخت.
قند در دلش اب شد و ریز خندید. هنوز خیلی کیفور نشده بود که فروغ با پشت ارنج به پهلویش زد:
– زهر مار فراز خان همینه؟
نیم نگاهش بالا آمد و در طرف جهتی که فروغ ایستاده بود چرخید. لب برچید و گفت:
– خودشه
دید که چشمان فروغ گشاد شد:
– بترکی سروی این فراز خان داداش ماداش نداره
با چشم غره ای رو گرفت:
– تو برو به عشق پوستریت بهروز وثوق فکر کن فراز تکه مال خودمه
فراز همزمان چرخید و دو دختر سرشان را با ترس پایین گرفتند و زیر پنجره نشستند. جلوی دهانشان را گرفتند تا صدای نفس کشیدنشان هم در نیاید. فقط کمی بعد صدای روشن شدن رادیو را شنیدند و اهنگ فیلمی که خود سروناز هفته ی پیش فیلمش را با فروغ در سینما دیده بود و عوضش کتک مفصلی از پدرش خورد.
– ماشین مشد ممدلی نه بوق داره نه صندلی.