رمان سروگل شکل خاصی از امید را به ما نشان می دهد و مهستی زمانی به مخاطب می فهماند که چگونه با وجود کمبود هایی که به شدت آن را حس می کنیم به جنگ یاس و ناامیدی برویم.
رمان سروگل در سال 1398 از انتشارات صدای معاصر به چاپ رسیده است. تعداد صفحات این رمان 359 می باشد.
در مورد زندگی جوانی است که با وجود معلولیت جلوه ای دیگر از عشق را نمایش می دهد و از کمبود های خود به عنوان نقطه ی قوت استفاده می کند.
تازه می فهمیدم محراب چقدر شبیه کیان است، همان طور جدی و مودب و عاشق پیشه، با شنیدن سرگذشت زندگی بهار می فهمید که محراب هم به پدر و عمویش رفته که این قدر خانواده دوست است.
حالا احساس می کرد نسبت به هدیه هم دلبستگی بیشتر و خاص تری پیدا کرده. هدیه یادگار عموی محراب و عشق او به بهار بود.
***
نوشته را مقابل گندم قرار داد و دسته ای پول روی دفترچه گذاشت و از جا بلند شد.
گندم در سکوت به نوشته زل زده و چیزی نمی گفت، درست لحظه ای که محراب می خواست از در خارج شود، جنین لگدی به شکم گندم زد که دلش ضعف رفت.
انگار آن بچه هم هشدار می داد که حرف بزند و نگذارد آن مرد مغرور با آن وضعیت خانه اش را ترک کند. آن کودک حق زندگی داشت.
***
با خوابی که دیده و سفری که انجام داده بود، دلبستهی کودک میشد بدون اینکه متوجه باشد.
باید با کسی مشورت نمیکرد. از این سکوت خفقانآور خسته بود.
در همین افکار بود و انگار همه چیز دست به دست هم داده بودند تا راه حلی نشانش بدهند که گوشی تلفنش زنگ خورد.
با دیدن شمارهی منزل پدر سروگل تعجب کرد. دکمه را زد و گوشی را کنار گوشش گذاشت.
صدای مادر سروگل پر تشویش و لرزان در گوشی پیچید و قلب او را مالش داد….
از طریق انتشارات صدای معاصر و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
مهستی زمانی هستم. در روز اول شهریور سال 1351 در تویسرکان زادگاه پدر و مادرم متولد شدم. فرزند ارشد یک خانواده هفت نفره هستم.
پدرم کارمند دانشگاه تهران بود و به همین دلیل بعداز به دنیا آمدن من به همراه مادرم ساکن تهران شدیم. از زمان ورود به مدرسه راهنمایی خواندن رمان را شروع کردم.
ازدواج خیلی زود و بچهدار شدن سریعم مانع از این شد که تحصیلاتم را ادامه بدهم اما حتی با وجود تولد دخترم بازهم دست از مطالعه و خواندن کتاب مخصوصاً رمانهای ایرانی و اشعار سهراب سپهری بر نداشتم.
همیشه آرزو داشتم روزی دست به قلم ببرم و نوشتن را شروع کنم اما سبت به این کار نا امید بودم تا اینکه بالاخره در بهار سال 90 با تشویق همسرم و یکی از دوستانم نوشتن را به طور جدی آغاز کردم. حاصل این تلاشم رمان «سایههای وهم» بود که توسط انتشارات شادان به چاپ رسید.
در حال حاضر که صاحب دو دختر به نام های الهام و الهه هستم خدا را سپاس میگویم که میتوانم هر چند مختصر همچنان دست به قلم باشم و در حال حاضر با در حال نگارش پنجمین رمان هستم.
رمان حامی – انتشارات صدای معاصر
رمان سروگل – انتشارات صدای معاصر
رمان سایه های وهم – انتشارات شادان
رمان با عشق زندگی کن- انتشارات علی