علاقه مندی دختری که به پسر همسایه دلبسته است و دست اجبار روزگار او را به عقد برادر ناتنی آن پسر در می آورد.
الهه دختری از جنس سادگی. مهربان و بی آلایش. در عشق سپهر اسیر شده است و اما روزگار با آن دست خط کج خرام اش، سرنوشتی نازیبا را برای آن دو رقم میزند و آن دو را از هم جدا می کند.
اما، آیا دست سرنوشت به تنهایی قادر به نوشتن است و یا بعضی افراد کج نهاد و بد ذات سرنوشت را یاری می کنند؟
آیا کارما گوشه ای نشسته است و با هیچکس کاری ندارد؟
سرنوشت من را بخوانید و با داستان های عشق، جدایی و کارما آشنا شوید.
بهترین لباسم رو از کمد بیرون آوردم . امشب سپهر سوزانده میشه. باید امشب خوب ظاهر بشم. کت قرمز رنگی به همره دامن مشکی رنگ پوشیدم. آرایش نسبتا کم و ماتی به روی صورتم بود .
به سلیقه خودم برای سام لباس انتخاب کردم. پیرهن و شلوار مشکی به همراه کت قرمز . کراوات باریک آلبالویی رو براش بستم. واقعا چقدر جذاب شده بودیم و به هم می اومدیم . مطمئنا سپهر کُپ میکنه. دستم رو دور بازوش حلقه کردم و باهم از اتاق خارج شدیم . از پله ها که پایین می اومدیم، سام ماجرای خنده داری رو برام تعریف کرد . منم مستانه می خندیدم . سرم رو که بالا آوردم ، خنده روی لبام ماسید. چشمام توی چشمای وحشی و سرکش سپهر قفل شد . با خشم بهم خیره شده بود . فکش منقبض بود و قفسه سینش بالا و پایین می رفت . لباس سرمه ای به همراه شلوار جین مشکی پوشیده بود . فکر میکردم بیشتر از اینا به خودش رسیده باشه یا اینکه خیلی تغییر کرده باشه . ولی نه خبری نبود .دست سام پشت کمرم گذاشته شد و کمی به جلو هُلم داد . خودم رو جمع و جور کردم . نگاه تحقیر آمیزی بهش انداختم و گفتم : سلام ، رسیدن بخیر .
لبش تکون خورد ولی صدایی بیرون نیومد . سام دستم رو گرفت . اندک فشاری داد و باهم به طرف پذیرایی رفتیم .