سرگذشت خلبان جوانی که به دلایلی پس از چند سال به ایران برمیگرده و از طرف زنی که بهش کمک کرده، بدترین تهمت بهش زده میشه…
آمین رستگار، مردی سی ساله و خلبان ایرلاین آلمانیه، به دلیل بیماری پدرش مجبور به برگشتن به ایران میشه تا به شغل خانوادگیشون سر و سامون بده اما آشناییش با کارمند شرکت پدرش، سوگل، همه چیز رو به هم میریزه!
دختر جوونی که مورد آزار از سمت همسر معتادش واقع شده و طی یه اتفاق، تمام آزارها به اسم آمین نوشته میشه و همزمان زندگی این دو نفر، به دو مجرم تحت تعقیب گره میخوره. سورن و ساینا! زن و مردی که بعد از سه سال، ریسک دستگیر شدن رو به جون میخرن تا واسه یه هدف مهم به ایران برگردن…
– چرا نجاتم دادی؟ چرا نجاتم دادی آخه؟ لعنت بهت… لعنت بهت آخه به چی دل خوش کنم؟ اون منو میکشه… منو… من و بچهی تو شکمم رو… هر دومون رو میکشه! تنمو با ته سیگار میسوزونه… با کمربند کتک میزنه… میخوام بمیرم! باید بمیرم…
دستانم بی حرکت کنار تنم رها شده. ماتِ ماتم! ناگهان از آغوشم بیرون میآید و میخواهد دوباره به سمت خیابان برود که هر دو بازویش را میگیرم و محکم تکانش میدهم:
– به خودت بیا! غلط کرده که بکشه… مگه شهر هرته؟
با گریه جیغ میکشد:
– آره! آره شهر هرته آقای رستگار… نبودی و ندیدی چقدر زن به دست شوهر و برادر و پدراشون کشته میشن و هیچکس براش مهم نیست. حتی اگه سرم رو هم ببره و تو شهر بچرخونه، هیچکس… هیچکس براش مهم نیست!
– واسه من مهمه!