رمان سال بد

رمان سال بد

رمان سال بد به قلم صدف. ز در ژانر عاشقانه و مافیایی نوشته شده است.
در عین حال اجتماعی!
روایت بسیار زیبایی دارد و توصیه‌های مهمی که خواندنش خالی از لطف نیست.
داستان درمورد خانواده‌ی بزرگ سلطانی است.
ازدواج بین یک دختر عمو و پسر عمو که تهش به یک دردسر بزرگ می‌رسد و پای شخص سومی به این ماجرا باز می‌شود و…

 

مقدمه رمان سال بد :

من عشقم را
در سالِ بد یافتم
و هنگامیکه داشتم خاکستر می شدم
گر گرفتم …

 

خلاصه رمان سال بد :

رمان سال بد به قلم صدف. ز داستان یک خانواده با سنت ها قدیمی است.
داستان خانواده‌ی بزرگ سلطانی.
آیدا و شهاب، دختر عمو و پسرعمو هستند که مجبور به ازدواج باهم می‌شوند.
اما با اشتباهی که شهاب مرتکب می‌شود این ازدواج بهم می‌خورد و پای شخص سومی به این ماجرا باز می‌شود و…

 

مقداری از متن رمان سال بد :

ما و خانواده ی عمو رضا در یک ساختمان زندگی می کردیم .
تقریباق ده سال قبل بعد از اینکه مادر بزرگ فوت کرد ، بابا اکبر و عمو رضا خانه ی کلنگی را کوبیدند و یک ساختمان سه واحده با حیاط و پلکان مشترک ساختند .
من و بابا اکبر در طبقه ی همکف ، خانواده ی عمو رضا در طبقه ی بعدی … و واحد عمه آشا و عمه الهام هم در بالاترین طبقه بود که به اجاره داده بودند .
وقتی با هستی و فائزه توی حیاط رفتیم … اولین کسی که به حضورم واکنش نشان داد ، شادی بود :
– چه عجب بیدار شدی دختر عمو ! … تا این موقع می خوابی … اون وقت شبا چیکار می کنی ؟!
اعتنایی به حرفش نکردم و به جمع سلام دادم .
عمه الهام دستم را گرفت و کشید و روی گونه ام را بوسید . عمه آشا چپ چپی نگاهم کرد و با اشاره به تخت سینه ی خودش … از من خواست شالم را روی سینه هایم مرتب کنم .
عمو رضا پرسید :
– از بابات خبری نداری عمو جان ؟
– الان زنگ زدم بهشون . مسافر داشتن … بعدش میان خونه !
هاشم خان ، شوهر عمه الهام اظهار نظر کرد :
– توی چهار شنبه سوری … کله خری میخواد رانندگی کردن !
خندید … انتظار داشت من هم بخندم . ولی من فقط بر و بر نگاهش کردم تا از رو رفت .
آن وقت عمو رضا گفت :
– چرا ایستادین دخترا ؟! … صندلی بیارید ، بشینید ! شادی جان … برای آیدا چایی بریز !
و با اشاره ای به فلاسکِ دو قلوی کنار پای شادی …
شادی پشت پلکی نازک کرد و با بی اعتنایی جواب داد :
– آیدا جون که تعارف نداره با ما ! خودش بریزه !
عمو رضا به دخترش چشم غرّه رفت و من هم بدون پلک زدن چند لحظه ای نگاهش کردم . واقعاً دوست داشتم جلو بروم و با پشت دست توی دهانش بخوابانم !
عمه الهام انگار خطر را حس کرد که دستپاچه گفت :
– هر چند الان نزدیک شامه و ممکنه از اشتها بیفتی … ولی چیپس خونگی درست کردم گذاشتم یخچالِ عمو رضا اینا ! دوست دارید برید بالا بخورید !
زن عمو سوده هم گفت :
– اگه رفتید … یه سر هم به خورشت ها بزنید ته نگیره !
هستی هول هولکی گفت :
– آره ، بریم ! بریم چیپس بخوریم !
و با کشیدن دستم … من را به سمت پلکان راهی کرد . فافا هم همراهمان آمد .
همینطور که از پله ها بالا می رفتیم … زیر لبی غر زدم :
– دختره ی ایکبیریِ از خود راضی ! من اگه تعارف نداشتم که الان یکی می خوابوندم توی دهنت !
هستی گفت :
– ولش کن سلیطه خانم رو … ک…ون لقش !
فائزه گفت :
– شادی می دونه داداشش عاشق توئه ، حرصش میاد ! تو هم وقتی عروسی کردی … توی خونه تون راهش نده !
هستی انگشت شصتش را به نشانه ی موافقت بالا آورد :
– آ باریکلا فافا خانم ! ایده های زن داداش پسندانه ای داری ! وقتی جاری شدین با هم … دو نفری درش بذارید !
من پقی زدم زیر خنده … ولی فافا تا بناگوش سرخ شد . یک بار برایمان اعتراف کرده بود که به شایان ، برادر کوچک تر شهاب علاقه دارد … و از آن به بعد هستی مدام به رویش می آورد !
دست فافا را گرفتم و گفتم :
– ولش کن اینو ! اسکله !
و همراه با او وارد واحدِ عمو رضا شدم ….
بوی خوش قرمه سبزی در فضای خانه پیچیده و شکمِ گرسنه ام را به قار و قور انداخت . یادم آمد ظهر که به خانه برگشتم از بس فکرم مشغول شهاب بود ، حتی میلم به ناهار نکشید .

یکراست یکی از صندلی ها را عقب کشیدم و پشت میز آشپزخانه نشستم . هستی رفت سر یخچال و فافا هم رفت تا به قرمه سبزی ها سر بزند .
– به به ! چه قرمه سبزیِ خوش رنگ و رویی ! سوده خانم چه دستپختی داره انصافاً !
از لحن ذوق زده ی فائزه خنده ام گرفت . فافای خوش قلب و تپل عاشق غذاها بود و هیچوقت این علاقه اش را پنهان نمی کرد !
هستی ظرف چیپس خانگی را با شیشه ی سس خرسی از یخچال بیرون آورد و پشت میز به من ملحق شد . گفت :
– بیا حالا ته بندی کن … هنوز مونده تا شام ! سوده جون تا دردونه اش نیاد خونه که به ما شام نمی ده !
بعد همانطور که روی چیپس ها سس خالی می کرد … رو به من ادامه داد :
– راستی آیدا … فهمیدی بچه ها باز قرار کافه گذاشتن ؟
– نه … تلگرام رو چک نکردم ! حالا کجا ؟
هستی سرش رو روی شونه اش خم کرد و روی میز ضرب گرفت و با ریتم خواند :
– بیا بریم دشت کدوم دشت ؟ همون دشتی که خرگوش خواب داره آی بله ! بچه صیاد به پایش دام داره آی بله !
غش غش خندیدم . من و هستی هنوز با دو نفر از همکلاسی های دوران دبیرستان رابطه داشتیم و گاهی با هم قرار می گذاشتیم . روشنک ، یکی از دوستانمان تازگی ها روی پسری کراش زده بود که در کافی شاپ “هتل شاهید” پیانو می زد … و این دفعه ی سوم بود که ما را مجبور می کرد آنجا برویم .
یک چیپس برداشتم و به دهان گذاشتم و همانطور که از تردی لذت بخشش لذت می بردم ، گفتم :
– خدا زودتر مرگ روشنک رو برسونه ! ما رو آخر به گدایی میندازه ! با اون قیمتای هتل شاهید آدم کوفت بخوره بهتر از قهوه است !
– حالا دفعه ی پیش که خودِ فلک زده اش پولش رو حساب کرد ! … این دفعه هم یه جوری می کنیم تو پاچه اش !
فافا کمی روی میز خم شد و با اشتیاق پرسید :
– میشه منم باهاتون بیام ؟!
هستی زودتر از من پاسخ داد :
– خاله آشا قیافه می گیره برامون ! ناموساً بی خیال فافا !
فافا لب برچید و با بغض گفت :
– خب من که بهش نمی گم چیزی !
دلم برایش سوخت . او دختری بود که ذاتاً شاد و معاشرتی بود ، ولی همیشه از طرف عمه آشا محدود می شد . رفتارهای عمه یک جورایی اعتماد به نفس او را سرکوب کرده بود . بارها دوست داشتم به عمه گوشزد کنم تا رفتارش را با فائزه تغییر بدهد … ولی حیف که عمه آشا سر تا پای تربیت من را بد می دانست !
به هستی چشم غره رفتم و گفتم :
– نمی گه دیگه ! … ای بابا ! … حتما باهامون بیا فافا جون … قدمت روی چشم !
و به رویش لبخند زدم .
همان وقت متوجه شادی شدم که وارد آشپزخانه شد .
به من لبخندی مصنوعی زد که بی پاسخ گذاشتم . گفت :
– خلوت کردین با هم !
هستی جوابش را داد :
– بله ! … دیدیم شما توی حیاط سنگین نشستی مشغول مدیتیشنی ! … گفتیم مزاحمت نشیم دیگه !
پوزخندی به طعنه اش زدم . شادی موهای خرمایی رنگِ جلوی پیشانی اش را زد زیر شالش و ترجیح داد بحث را عوض کند .
– آیدا جون … از شهاب خبری نداری شما ؟
چرخیدم به طرفش و با نگاهی غیر دوستاته … پرسیدم :
– چطور ؟!
– همینطوری ! آخه مامان یکی دو بار بهش زنگ زد ، جواب نداد … البته احتمالا باشگاهه که جوابِ مامان رو نمی ده !
پوزخندی زدم … یکی دو بار ؟! … شرط می بستم که سوده خانم بالای ده بار به شهاب زنگ زده ! … اینقدر هم مغرور بود که در جمع از من سوالی نمی پرسید . چون برایش خوشایند نبود که شهاب جواب تلفن من را بدهد ، ولی جواب او را نه ! برای همین هم شادی را فرستاده بود تا یواشکی از من بپرسد .
من هم تصمیم گرفتم یواشکی او را حرص بدهم !
– خب آره … صحبت کردیم ! بهم قول داد برای شام خودش رو برسونه !
شادی هوومی گفت … فهمیدم جوابی که شنیده برایش خوشایند نبوده است ! دلم خنک شد ! … بعد یکدفعه بی مقدمه گفت :
– مبارکه ! موهاتو کوتاه کردی ؟!

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان سال بد :

رمان سال بد به قلم صدف. ز به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.

 

بیوگرافی صدف. ز :

صدف. ز با نام مستعار ( بچه مشد) متولد سال 1368 متاهل و دارای یک فرزند است.
ساکن شهر مشهد.
نویسندگی را از پنج سال پیش شروع کرده و تا به الان آثار دلنشینی رو خلق کردن.
در ژانر عاشقانه، اجتماعی کار میکنن و با سبک قلم زیباشون خواننده های بسیاری رو جذب خودشون کردن.

 

آثار صدف. ز :

رمان سال بد‌ ‌- درحال تایپ
رمان آن سالها – درحال تایپ
رمان اردیبهشت – فروش مجازی از طریق کانال شخصی نویسنده
رمان گل آویز ‌- درحال تایپ
رمان پروانه‌ام – فروش مجازی از طریق کانال شخصی نویسنده
رمان گل های آفتاب گردان – درحال تایپ

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 9 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!