این رمان سر گذشت واقعی یکی از آشنایان هست که خودشون شخصا برای من تعریف کردن و تصمیم گرفتم اتفاقاتی که در حول و محورِ زندگیشون داشته، در قالب رمان بنویسم.
بخشی از اون زاده ذهنه ولی ماجراهایی که در بطن رمان گنجونده شده بر حسب واقعیت هست که با کمی تغییرات از سرگذشت دو خواهر، ریحانه و رعنا نوشته شده…
اون واحد بالای سرمون بود و بر حسب اتفاق شومی شوهرِ خواهرم شد…
چیزی که من از رابطهشون میبینم نه عشقه نه ازدواج و اون همچنان به این اشاره می کنه که این ازدواج درست نیست، در حالی که من از روزی که اون با رعنا عقد کرده ، اونو توی قلبم کُشتم ولی بهادر نمیخواد اینو بپذیره و همین شروع دردسرهای جدید من و اون و خانوادهها شد…
– چرا اومدی تو اتاقم؟ چرا نمیذاری یه ذره از دستت آرامش داشته باشم.
دست به کمر و شاکی نیشخندی زد:
– بدون من آرامش داری؟ میتونی؟ یه حرفی نزن که میدونی واقعیت توش نیست… ما عاشقِ همیم، حتی اونم نمیتونه بینمون فاصله بندازه.
اشارهش به بالا بود، جایی که هر دومون میدونستیم کی اونجاست.
اشکم از سرِ ناچاری فرو ریخت:
– دست از سرِ من بردار بهادر… من تمومش کردم، تو هم تمومش کن، از من بگذر… این راهی که میری اشتباهه… طوفان در انتظارمونه…
به هقهق افتادم:
– شرایطمون الان فرق کرده، چرا نمیخوای دست از سرم برداری… ما همه یه خانوادهایم، اگه کسی بفهمه…
نزدیکم شد و تا خواست دستم رو بگیره، بیاراده میون گریه صدام بالا رفت:
– به من دست نزن.
پاهاش از حرکت ایستاد…
صورتش رنگ باخت، اما یهویی جلو اومد و دستش رو جلوی دهنم گرفت و گفت:
– ریحان، مرگِ من نکن، میخوای خاله رو بیدار کنی بکشونی اینجا بفهمه ما چه غلطی میکنیم… مگه من خواستم اینجوری بشه، اون با نامردی خودشو بینمون جا کرد، نذاشت با هم باشیم، من اصلا خودمم نمیدونم چه اتفاقی افتاده، فقط میدونم اونی که باید تو خونهم باشه تویی نه رعنا….
نگاهش روی اشکهام ثابت شد و با حسِ غمی که چشماش رو پر کرد، دستش رو آروم برداشت، اما قبلش ریز هشدار داد:
– داد نزن قربونت برم، این اوضاع که به خواست خودمون درست نشده، حداقل بذار با خواست خودمون عاشقی کنیم.
– این درست نیست بهادر، بخدا اشتباهه، مامانم به تو اعتماد داره، تورو پسرخودش میدونه، داری اینجوری از اعتمادش سو استفاده میکنی؟
باخشم و چشمای به خون نشستهش زل زده بود به چشمام.
– خواهش میکنم برو بهادر، رابطهی ما تموم شدهست.
– چطوری برم، وقتی میدونم اگه برات نجنگم از دستت میدم !
با بغض و چونهی لرزونم، ضعیف لب زدم:
– تو همین الانم منو از دست دادی.