سرگذشت کسی که خانواده ای سختگیر داشته و از طرفی سه نفر بهش تجاوز میکنن.
فرشته، یک زن فاحشه است. اما چه کسانی او را به این روز انداختهاند؟ پدر سختگیرش؟ عشقش و بهترین دوستش که به او خیانت و با هم ازدواج کردند؟ یا آن سه نفر متجاوزی که زندگیاش را تباه کردند؟ چه کسی مقصر است؟
گفتن دیگه نمیتونی بچهدار بشی. گفتن این آخرین فرصت مادر بودنه؛ اما پدرش واقعاً کی بود؟ به بچهم شناسنامه نمیدادن. قرار بود من به دنیا بیارمش، من از شیرهی وجودم بهش بدم، من توی رحمم رشدش بدم، اما به منِ مادر، شناسنامه نمیدادن. باید یه بابا براش پیدا میکردم. کی بابای بچهی من میشد؟
چرا من نمیتونستم برای بچهم شناسنامه بگیرم؟ مگه قرار نبود من به دنیا بیارمش؟ مگه قرار نبود من بزرگش کنم؟ مگه من نه ماه تو شکمم نگهش نمیداشتم؟ چرا نذاشتن؟ یه مادر، هیچ ارزشی نداره؟! انگار تو این ممکلت، ارزش زن، از هرچی که فکرشو بکنی، کمتره!
***
آره، شیرینی که بخشش داره، انتقام نداره؛ ولی نه تا وقتی که دردهای منو تجربه نکرده باشی. بعضی وقتا، انتقام خیلی بهتر از بخششه؛ چون اگر ببخشی، باعث میشی که خطاکار به خطا کردنش ادامه بده و آدمهای بیشتری رو بدبخت کنه. من باید جلوشونو بگیرم. باید انتقام بگیرم. نه فقط انتقام خودمو؛ انتقام تکتک کسایی که بدبخت کرده بودن و کسایی که قرار بود بدبخت کنن هم میگرفتم. فقط باید پیداشون میکردم. اونوقت دیگه بعدش مهم نبود.