رمان روژیار

رمان روژیار

توضیحات مهم رمان روژیار از سارا.ص

رمان روژیار یک رمان فروشی در حال انتشار است که بصورت هفتگی توسط نویسنده یعنی خانم سارا.ص در اپلیکیشن به بوک بروزرسانی و آپدیت می شود.

موضوع اصلی رمان روژیار از سارا.ص

در رمان روژیار سارا.ص روایتگر زندگی دلا ست. دختری که به تنهایی بزرگ شده، پدر و مادرشو تو یه حادثه از دست داده و بعداز اون کل خانواده بهش پشت کردن بدون اینکه حتی به دلا بگن چرا دارن ترکش میکنن و همیشه این سوال تو ذهن دلا موند که چرا من؟؟

حالا اون دختر بزرگ و جسور و توانمندی شده. دختری باهوش که رو پای خودش ایستاده و زندگیشو ساخته. پر از ناز اما قویه…

یه سفر دوستانه دوباره همه ی گذشتش رو برمیگردونه. اینبار تواین مسیر تنها نیست و یکی هست که میخواد همه جوره بهش ثابت کنه میتونه تنهاییای دلا رو پر کنه اما این مرد خودش مربوط به گذشته ی دلاست…

خلاصه رمان روژیار از سارا.ص

رمان روژیار سرگذشت دختری به اسم دلا و روایته ده سال تنهایی و پشت کردن خانواده به اونه…

و حالا مردی وارد زندگیش میشه که از دل همون گذشته هست اما هیچکدوم از اونا خبر ندارن…

رمان روژیار شامل صحنه هایی است که ممکن است برای همه سنین مناسب نباشد.

 

مقداری از متن رمان روژیار از سارا.ص

بیاید نگاهی بندازیم به شروع جدیدترین اثر سارا.ص رمان روژیار :

پلاستیک خریدا رو از اسانسور بیرون آوردم و گذاشتم جلوی در.

خیلی خسته بودم از تو کیفم کلیدو پیدا کردم درو باز کردم خریدا رو یکی یکی بردم داخل و نفس خستمو بیرون دادم.

نگاهم دور خونه چرخید با این حجم خستگی چطوری اینجا رو باید مرتب میکردم!!

وارد اتاقم شدم و لباسامو عوض کردم تو آینه نگاهی به خودم انداختم.

یه دختر ۲۴ ساله بودم، اگه از بیرون کسی منو میدید شاید هیچوقت نمیتونست زندگیمو حدس بزنه.

منم نمیخواستم که هرکسی داستان زندگی منو بدونه.

نگاهم رو عکس سه نفره ی کوچکی که روی میز ارایش گذاشته بودم قفل شد.

۱۶سالم بود که تویه تصادف جاده ای پدر و مادرم رو باهم از دست دادم. خودم نزدیک به دو هفته توکما بودم و وقتی به هوش اومدم بی کس ترین شده بودم.

یادمه وقتی فهمیدم که هر دو رو از دست دادم دلم میخواست چشمامو ببندم و دیگه باز نکنم اما دنیا برای من خواب های دیگه ای دیده بود.

هیچکدوم از مراسمای پدر و مادرم رو نتونستم شرکت کنم و وقتی برای اولین بار برگشتم خونه انقدر حالم بد شد که همونجا غش کردم.

اما بازم سرپا موندم. زنده موندم و ادامه دادم.

چه شبایی که تا صبح گریه میکردم و صبح با چشمای ورم کرده میرفتم مدرسه….

وقتی از بیمارستان برگشتم فقط یک ماه خونه ی مادربزرگم موندم بعد از اون مادر بزرگم کلید خونمون رو بهم داد و گفت:

-حالا که حالت بهتر شده بهتره برگردی خونتون منو پدربزرگت از پس یه دختر جوون بر نمیایم.

همین….!

این تنها حرفی بود که بهم زد و آخرین باری بود که دیدمشون. فردا صبح همه ی وسایلامو جمع کردم و برگشتم خونه ای که دیگه برام شبیهه خونه نبود.

باورم نمیشد که در عرض دو ماه هر کسی که داشتم و از دست دادم و حالا تنها کسایی که برام موندن هم منو نمیخوان.

دو تا دایی داشتم که خارج از کشور بودن و چند سالی میشد که ندیده بودمشون. یه عمه هم داشتم که کردستان زندگی میکرد و سال تا ماه به ما سر نمیزد.

دلا تنها شدی…

خودت باید از پس خودت بر بیای….

حالا دیگه تو فقط خودتو داری….

گریه هاتو کردی… غصهاتم خوردی….حالا وقت برگشتنه…

باید خیلی قوی باشی… پدرت همیشه همینو ازت میخواست… هیچکس قرار نیست بشه قهرمان زندگی تو….

تو خودت باید زندگیتو بسازی… خودت باید قهرمان زندگیت بشی….

اگر رمان روژیار رو توی اپلیکیشن مطالعه کردید، خوشحال میشیم که نظرتونو در مورد آثار خانم سارا.ص برای بقیه رمان خوان‌ها پایین همین مطلب بنویسید.

 

برای دانلود و خواندن رمان روژیار کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 25 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!