سرگذشت دختر پرورشگاهی ای که در ۱۹ سالگی از پرورشگاه خارج می شود.
راز، دختر ۱۹ ساله ی پر دردی که توی پرورشگاه بزرگ شده و به سنی رسیده که باید جدا شه.
به دنبال کار هست و اصرار داره که توی شرکت کهبد مشغول به کار شه. شرکت مهندسی بزرگی که توسط تک پسر خاندان زرشناس مدیریت می شه.
-فردا می بینمت آکو.
-از فردا صحبت کردن جسارت می خواد، می دونی ؟
منتظر حواب من نشد و گفت :
-هیچ کس نمی تونه واسه فردا تضمین بده. هیچ کس نمی تونه واسه دیدن طلوع فردا یقین بده.. از فردا حرف زدن جسارت می خواد.. چون داری یه امید بزرگ می دی.. یه چیزی که شبو به خاطرش سحر کنه.
-فردا می بینمت آکو.
من آدم خوش قولیم راز. تو هم باش. اگه قول می دی، پاش بمون.
-فردا می بینمت آکو.
-حرفا وزن دارن.. هر کدوم اندازه ی وزنشون مسئولیت دارن. وزن فردا زیاده، سنگینه.
لبخند زدم :
-فردا می بینمت آکو.
-فردا ؟
-فردا..
-پس بساط چای و قهوه ی اول صبح به راهه ؟
-به راهه..
پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و نجوا کرد :
-فردا می بینمت راز…