روایت زندگی گندم دختر جوانی که در عمارتی با شکوه در حین اینکه می توانسته مالک مطلق انجا باشد به حکم فرزندی یتیم که به سرپرستی زوجی که حکم کارگران عمارت را دارند گرفته شده و در میان این دنیای راز الود درگیر عشق ممنوعه با پسر مالک عمارت که هرگز توجهی به او ندارد و گاها موجبات تحقیر و آزار او را فراهم می کند شده…
خودش را روی کاناپه ی مخمل نسکافه ای رنگ رها کرده و هم زمان پاهایش را به سمت دسته ی قطور کاناپه کش می دهد و در حالی که نگاهش در قرینگی بین دو ساق پایش متمرکز شده ریز بینانه پاهایش را بر انداز می کند نگاهی به سمتم انداخته و با کرشمه دسته ا ی از گیسوان نرم و عسلی رنگش را از روی پیشانی کنار زده ماهرانه پیچ و تابی به عضلات نیمه برهنه و خیره کننده اش میدهد و در حالی که چشمانش به شدت مخمور شده می پرسد
– به نظرت چطور شده؟
ته مانده ی محتویات داخل گیلاس را یک جا هورت می کشم و گیلاس خالی را مقابل چشمانم می گیرم از پس جداره ی قطور گیلاس که حکم ذره بین را دارد به قسمت های برهنه ی پیکرش چشم می دوزم قبل از اینکه جوابی بدهم از این تاخیر به تنگ امده متوقعانه می گوید
– بی احساس ،منظورم رنگ پوستمه به نظرت این حد شکلاتی خوبه ؟
یک چشمم را می بندم در حالی که گویا دقتم را چند برابر کرده ام مست و هوس الود بهش می گم:
– اوممممم…..عالیه
غلتی زده در حالی که روی شکم روی سطح نرم و فرو رفته ی مبل دراز کشیده ساق یک دستش را تکیه گاه چانه ی خوش فرمش کرده در ان حالت که چشمانش هزار برابر مخمورتر از قبل شده و شرارتی خاص در انها موج می زند پشت چشم نازک کرده می پرسد
– فقط همین ؟؟؟!!!!
خوب می دانم منطورش چیه و تو این ساعات طالب چیست بی اختیار بلند شده و به سمتش می رم کنار کاناپه روی دو زانو می نشینم و دیوانه وار لبهام رو میان چال گرم و مرطوب زیر گردنش فرو می کنم وجودم را میهمان یک نفس عمیق از عطر دل انگیر و رایحه ی مخصوص عطر تن او کرده هم زمان یک دستم را میان حفره ی ایجاد شده بین پیکر او تشک مبل فرو می برم و با یک حرکت او را از جا کنده به سبکی پر کاهی روانه ی اغوشم می کنم می خندد و با ولع زیر چانه ام لب می کشد و در همان حال یک دستم را گرفته بر روی ران برهنه و وسوسه انگیزش می گذارد لب هایم را به اسارت دندان ها کشیده و با قدرت شروع به فشردن کشاله های رانش می کنم…..