پسری که از نامزد سابقش می خواد پرستار بچهاش بشه…
آریا که تو یکی از سازمان های دولتی مشغوله.. بعد از دو سال با عشق سابقش رو به رو میشه اونم وقتی اومده تا برای کار غیر قانونی شوهرش از آریا مجوز بگیره..
آریا هم ازش می خواد در ازای مجوز پرستار بچه اش بشه و آرایه که تحت سلطه و اجبار شوهرشه چاره ای جز قبول کردن نداره…
– این یه همکاری مشروطه!
انقدر هیجان زده شده بود که درکی از حرف و منظورم نداشت.. گوشه ابروش و خاروند و چشماش و ریز کرد..
– یعنی چی؟ ببخشید من متوجه نشدم!
– یعنی من در ازای دادن اینهمه سرمایه و تسهیلاتی که برای اجرای پروژه اتون فراهم کردم.. یه شرط دارم!
جفتشون منتظر به صورتم چشم دوخته بودن و من اینبار خیره تو چشمای آرایه ادامه دادم:
– اینکه خانومتون قبول کنن یه مدت پرستار بچه من بشن!
اینبار آرایه بود که زودتر از بابک به خودش اومد و بدون حرف خواست از جاش بلند شه که بابک با گرفتن مچش نذاشت.
– بگیر بشین!
– ولم کن بابک.. مگه نمی بینی چی داره میگه؟
– بهت گفتم بشین!
نگاهم به دست بابک بود که چطوری داشت مچ ظریف و لاغر آرایه رو فشار می داد. دستام مشت شد و فکم منقبض. چطور به خودش اجازه می داد که جلوی چشم من اینجوری بهش آسیب بزنه!
– شما چرا فکر کردید من می تونم پرستار بچه شما بشم؟ من اینهمه درس نخوندم که آخرش بشم پرستار و بچه شما رو تر و خشک کنم.. که در ازاش شما به شوهرم سرمایه بدی.. می خوام صد سال سیاه ندی!
همچنان ساکت و خاموش زل زدم بهش که اینبار با غرور بیشتری ادامه داد:
– مطمئن باشید حتی اگه من راضی باشم شوهرم راضی نیست که زنش همچین کاری کنه!
با خونسردی روم و برگردوندم و خیره تو صورت عصبی بابک لب زدم:
– درست میگن آقای حشمتی؟ خب.. اگه اینجوریه که دیگه حرفی نمی مونه.. کسی قرار نیست مجبور به انجام کاری بشه. این فقط یه پیشنهاد بود که می تونید قبولش نکنید!
دستام و دو طرف بدنم رو مبل گذاشتم و خواستم بلند شم که بابک سریع گفت:
– قبول می کنم!