رمان دو جلدی هزارچم

رمان دو جلدی هزارچم

توضیحات مهم رمان دو جلدی هزارچم از زینب ایلخانی

دانلود رمان دو جلدی هزارچم از زینب ایلخانی که جزء پرفروش ترین رمان های اختصاصی نشر مجازی به بوک است فقط از طریق اپلیکیشن تخصصی رمانخوانی ما امکان پذیر است. نسخه اصلی این رمان فقط در وبسایت ما منتشر شده است و بقیه مراجع دانلود مورد تایید نویسنده نیستند.

موضوع اصلی رمان دو جلدی هزارچم از زینب ایلخانی

رمان هزارچم 1 :

داستان ریحانه، دختری که بدون هیچ شناخت درستی از خودش، طرف مقابلش و زندگی وارد رابطه زناشویی میشه اما…

***

رمان هزارچم 2 :

داستان دختری که برای رسیدن به آرزوهاش تنها پا به شهری بزرگ می ذاره.

خلاصه رمان دو جلدی هزارچم از زینب ایلخانی

هزارچم 1 :
ریحانه کم سن و سال و بی‌تجربه فکر میکنه شهاب، پسر جسور و همه چیز تمومی که وارد زندگیش شده قراره تصویر واقعی عشق رو نشونش بده، غافل از اینکه ریحانه برای شهاب تنها یه طعمه‌است تا بتونه از پسرعموش انتقام بگیره…

***

هزارچم 2 :
مانیا برای رسیدن به آرزوی تمام عمرش یعنی بازیگری سال‌هاست در تلاشه اما در نهایت وقتی تن به رابطه با امین کهن سوپراستار جذاب سینما میده زندگی روی دیگه‌ای از خودش رو به مانیا نشون میده و روزهای تیره و بی رحم از راه میرسن…

 

مقداری از متن رمان دو جلدی هزارچم از زینب ایلخانی

بیایید نگاهی بندازیم به شروع رمان دو جلدی هزارچم اثر زینب ایلخانی :

تاریخ، همیشه بى رحم بوده است…

همیشه تلخ…

همیشه قاتل…

از چنگیز ها و اسکندر ها می گوید؛

از قتل عام بشریت؛

از جنگ ها، از  مرگ، از بى عدالتى…

از بذل و بخشش خاک سرزمین ها…

از جنایات بر سر تاج و تخت….

تاریخ مگر چند کوروش،

امیر کبیر،

کریم خان،

دارد؟!

مگر چند کشیش فداکار چون ولنتیاین دارد؟!

براى همین از زنگ تاریخ متنفر بودم…

اما چند سالى است گیر کرده ام زیر سنگینى کتاب قطور تاریخ زندگى ام…

میان برگ هاى کتاب تاریخ، خشکم کردند…

فصل هایش…

آه فصل هایش!

فصل هاى این کتاب، تکرار مهر و آبان و آذر بود….

فروردینش هیچ وقت نرسید…

زرد بود…

برف هم نداشت…

نه اشتباه نکنید!

از مهر و آبان و آذر هاى آن سال ها نمی‌گویم.

از پاییزى که شما می‌شناسید؛ نمی‌گویم…

درست مثل همین پاییز هاى جدید الوقوع!

همین ها که نه باران دارد؛

نه اسمش هوای دو نفره است!

پاییز انفرادى…

پاییزش لعنتی تر از هر پاییزى است…

برگ هایش طلایی نمی‌شوند، زرد می‌شوند.

می‌سوزند؛

خشک می‌شوند؛

و بعد رفتگر یک مشت لاشه برگ، لاشه زندگى؛ جمع می‌کند و می‌ریزد داخل همین سطل های بزرگ و کریه سیاه سر هر کوچه…

بعد لاشه برگ ها بین استخوان مرغ و ماهی و گاه پوشک کثیف یک بچه، می‌گندند!

سمی می‌شوند!

اصلا شاید این آلاینده هاى پاییز های جدید، زیر سر همین برگ هاى گندیده باشد!

پاییزى که دود دارد…

خورشیدش از تابستانش لجوج تر می‌تابد اما…

اما آه…

آه از سوز پدر کش هواى بی باران و خشکش،

که چنان به پوستت می‌تازد که حس کنى باید برگ شوی؛

زرد شودی؛

بسوزی؛

بگندی؛

بگندی و بعد…

بعد انتقامت را از همه مردم شهر بگیرى…

اما شاید یک قطره از آن پاییزهاى خوش،

هنوز آنجا مانده باشد…

آنجا در یکی از پیچ ها،

قدری عطر تو، با رنگ طلایی پاییز،  باید پیدا شود.

باید…

راننده از ماشینش پیاده شده است و فریاد می‌کشد.

– چالوس!

چالوس!

آقا چالوس؟

خانم چالوس؟

چند لحظه نگاهش می‌کنم.

انگار هنوز خودم هم باورم نشده است چه تصمیمى گرفته ام!

مرد بار دیگر میپرسد.

– آبجى چالوس؟؟

آبجى؟!

بغض می‌کنم.

این روزها منتظرم کسى حرفی بزند…

عطری شبیهش پیدا شود…

یا حتی از کوچه ای رد شوم و از خانه ای بوی قرمه سبزى بیاید و من بغض کنم و اشک بریزم…

این غذاى مورد علاقه اوست…

این جمله اوست…

این عطر اوست…

این اوست!

آن اوست!

خدایا یک “او”

همه زندگی ام بود، یک دو حرفى ساده…

عادت داشت با هر زن نامحرمى که همکلام می‌شد، آبجى خطابش کند.

اما هیچ وقت هیچ وقت به من آبجى نگفت.

اوایل ریحانه خانوم بودم و بعد تر ها

ریحان گلى اش شدم…

با همان بغض سمج و گلوگیر، از راننده می‌پرسم

– آقا میشه مسافر دیگه اى نزنی؟

راننده سرى تکام می‌دهد.

– کرایه ات میره بالاها!

جلو می‌روم. در ماشین را باز می‌کنم.

– عیب نداره

راننده هنوز مردد است.

– کجا پیاده میشی؟

– هزار چَم

خدا می‌داند با گفتنش چه طور بغضم سر باز می‌کند و من براى اینکه راننده اشکهایم را نبیند سریع سوار می‌شوم و در را می‌بندم….

راننده که سوار می‌شود، قبل از بستن در، “یاعلى” می‌گوید.

بی اختیار سرم را بالا می آورم.

صدایش در سرم که نه، در جانم می‌پیچد و من به دنبال خودش در این فضای چند وجبی ماشین می‌گردم.

اما جز من و راننده، کسى اینجا نیست…

کسی نیست به رسم خداحافظ، دستش را که همیشه تسبیح کهربایش میان فاصله انگشت هایش جا خوش کرده را به پیشانی اش بزند و نام مولایش را صدا بزند…

کسی نیست که علی علی قسمش باشد…

چادرم را روی صورتم می‌کشم…

قسمم داده بود.

قسمم داد بود.

– ریحان! جان من نذاری این دُر و مروارید هاتو نامحرم ببینه…

صورتم را برگرداندم.

– اشکم رو در نیار که نگران نباشى کسی ببینه.

شیرین اخم کرد و همان دست اسیر تسبحش را به سینه ستبر و مردانه اش به عادت همیشه کشید و گفت:

– الله اکبر!

دختر من کى اشک تو رو در آوردم؟

یعنى جرم پیازم باید بندازى گردن شکسته من؟!

چاقو را  میان پیازهای روی تخته رها می‌کند.

بینی ام را بالا می‌کشم، دنبالش می‌دوم…

فرار نمی‌کند.

مقاومت نمی‌کند.

از پشت به گردنش آویزان می‌شوم.

آنقدر  بلند است که پاهایم در هوا تاب می‌خورد. گردنش را می‌بوسم و با خنده می‌گویم:

– گردنِ گردنت نمیندازم

همه چى گردنِ این شکم قلمبه اته که صبح تا شب گشنه است و هوس یک چیزی میکنه.

با همان خنده مردانه دست می‌کشد روى شکمش.

– همش یک ذره شکم دارم ها.

تازه اینم شناسنامه و هویت  یک مرد ایرانیه.

بعد دست می اندازد از پشت سرش مرا جلو می آورد و در آغوشش آنقدر فشارم می‌دهد که مثل همیشه از صدای جیغ هایم ” عزت خان”

در قفس کوچکش، هزار بار سوت بکشد و با ذوق صدای مرا تقلید کند و پشت سر هم بگوید:

– آی آی خوردیم….

میان قهقهه، رهایم می‌کند و دستش را چند بار رو به قفس کاسکوى بیچاره تکان می‌دهد

– آی عزت خان مگه خودت ناموس ندارى؟ سرت رو میکنم با صدای زن من جلو کسى این جملات رو بگى.

صدای خنده هایمان می‌پچید میان هق هق امروزم در سکوت ماشین.

و مردی که مکرر و نگران می‌پرسد:

– آبجی آبجی؟

چی شده؟

خوبی؟

به خودم می آیم.

زیر چادر اشک هایم را پاک می‌کنم.

سرم را بالا می آورم.

– من خوبم آقا

ولی ممکنه تا رسیدن به هزارچم بذارید تو حال خودم باشم؟!

از حرفم، خوشش نیامده که فقط سر تکان می‌دهد و بعد با یک لحن دلخور می‌پرسد:

– کجاى هزارچم پیاده میشی؟

من در حالى که از ترافیک میدان آزادی، حسابی در عذابم؛ جواب می‌دهم:

– نمیدونم

– یعنی چی؟

وسط جاده می‌خواى پیاده شی؟

دستم را روى سرم می‌گذارم.

چشم هایم را می‌بندم.

– فقط منو به هزار چم برسون…

خواهش می‌کنم.

کلافه پوف می‌کشد و بعد، رادیو ماشینش را روشن می‌کند.

لعنت به مشروح همه ى خبرها…

به اینکه حمله تروریستى در دیرالزور، جان چند بى گناه دیگر را گرفته است.

نشست وزیر امور خارجه در ترکیه با همتاى روسى اش، کدام درد مرا دوا می‌کند؟

اصلا به من چه، چند نفر در تظاهرات ضد ترامپ مقابل برج او شرکت کردند؟!

اما…

اما براى تو مهم بود.

برای تو، همه آدم های دنیا جز خودت مهم بودند.

برای همین بود که همه اخبار شبانه روز را دنبال می‌کردی…

برای تو که با شنیدن خبر پلاسکو،

همراه خانواده آتش نشان ها هر لحظه منتظر خبر زنده بودنشان بودى.

برای تو که با دیدن خبر قتل عام کودکان میانمار، با هر دو دست بر سر خودت زدى.

برای تو که خبر کوله بر هاى ایرانى، کمرت را خم کرد.

تو حتی برای خشک شدن دریاچه ارومیه نگران بودی.

تو دلواپس آخرین قلاده هاى یوز ایرانی هم بودی.

راستى تو اصلا کى بودى؟

چرا شبیه بقیه آدم هایى که تا امروز شناختم و دیدم نبودى؟

اهل همین کره زمین خودمان بودى؟!

یا یک تبعیدی از آسمان؟!

براى هر دخترى تا آخر عمر فقط و فقط ” ترین ” به کلمه مرد، وقتى می‌چسبد که حرف از پدرش باشد،

اما تو…

اما تو مردانگی را چه طور برایم تعبیر کردی که هر لحظه با خودم فکر می‌کنم صفت شیر مرد هم در مقابلت از کم بودن خودش شرم میکند؟!!

اول جاده رسیده ایم…

شروع یک پایان مطلق؛

شاید هم…

با آستینم بخار شیشه را پاک می‌کنم، این جاده روح دارد؟

من قسم می‌خورم این جاده زنده است!

زنده و جاوید مانده است بس که شاهد عشق ها،

بوسه ها،

و دلتنگى مسافرهایش بوده است.

همیشه می‌گفت:

– خدا می‌داند چند نفر در این جاده عاشقی کرده اند؟

و من امروز از خدا می‌پرسم:

– خدایا چند نفر تا به امروز در این جاده با یاد ایام عاشقی شان مرده اند؟

چند نفر و هر کدام چند بار؟!

سرم  را به شیشه تکیه می‌دهم و اشک هایم را به قطرات نم باران تازه متولد شده روی شیشه…

این بار اولى نبود که این جاده را طی که نه، زندگی می‌کردم.

اما اولین بار است که بدون تو…

بدون تو در پیچ و خمش گرفتار شده ام.

بی تو اما با صدایت،

دست هایت،

عطرت،

خاطراتت…

دود منقل جلوی اولین رستوران های کنار جاده  می‌شود مثل دود آتش قبیله سرخ پوست ها.

حالا فقط چند طبّال و رقاصه دور آتش لازم است تا خبرى عظیم را به گوش همه اهل قبیله برسانم…

***

جاده مرا در آغوش کشیده است.

چونان مادری که  خیال دارد فرزند داغدارش را  در آغوش خود تسکین دهد!

جاده با هر پیچ و گردنه اش، با غمزه برایم لالایى میخواند.

من آمده ام حالم را از گذشته پس بگیرم…

من آمده ام  براى آینده ام، اعاده حق کنم!

زل می‌زنم به جاى انگشت هایم که عاجزانه به شیشه کشیده شده بود و تنها دارایی اش یخ زدن سرانگشت ها بود.

بالاخره اخبار تمام می‌شود.

راننده هم نچ نچ کردنش تمام می‌شود.

رادیو را خاموش می‌کند و می‌شنوم زیر لب به زمین و زمان،

از دولت گرفته تا امریکا،

فحش می‌دهد.

بعد با صدای بلندتر می‌پرسد:

– آبجی آهنگ بذارم بدتون نمیاد؟

تلخ میخندم!

کاش قبل گوش دادن به اخبار هم سوال می‌پرسید.

سرم را تکان می‌دهم.

– راحت باشید

یک تصنیف قدیمى زیبا، سلیقه راننده است!

خدا را شکر می‌کنم که حداقل حالا دلش جواد یسارى گوش دادن نخواسته است!

که عجیب به حال امروز من بدقواره است…

درخت ها هنوز کاملا زرد نشده اند و کنار جاده روی کوه های بلند، تا چشم کار می‌کند جنگل است…

لبخند می‌زنم.

از او پرسیده بودم:

– به نظرتون تو این جنگل ها خرس هم وجود داره؟

پشت فرمان وسط بحث با بابا بود که برگشت و چند لحظه با فکر، به سمت چپ جاده چشم دوخت.

– به نظرم باید داشته باشه.

مامان به پهلویم می‌زند و با حرص در گوشم می‌گوید:

– این چه سوالیه دختر؟

نگاه جدی بابا از آینه جلو و سرفه اش باعث می‌شود سرم را پایین بیندازم.

دوباره با تاریخ در افتاده ام.

یک نبرد تن به تن!

اما این بار مثل قبل نبود!

لباس رزم پوشیده بودم.

این بار آمده بودم یا زمینش بزنم یا براى همیشه…

تا هزار چم خیلى مانده بود…

خیلى مانده بود براى اصل زندگی ام.

حالا باید در پیچ و خم این جاده با سر فصل کتاب تاریخ، دست و پنجه نرم کنم.

با قصه ای که خوب می‌دانم چه طور، اما اشتباه شروع شد…

***

از رژ لب صورتى کمرنگى که روى لبم مالیده بودم به گونه هایم هم زدم.

روی سفیدی پوستم آنقدر خودش را نشان می‌داد که ترسیدم و سریع شروع به پاک کردنشان کردم.

همان موقع هم مامان در اتاق را باز کرد و وارد شد.

از فرق باز و آستین هاى بالا زده و صورت خیسش فهمیدم وضو گرفته است.

با دیدن من جلوى آینه، سرى تکان داد و با اخم گفت:

– آفرین ریحانه خانم! ببین می‌تونی صداى باباتو در بیارى!؟

با خجالت لبم را گاز گرفتم.

مامان جلو آمد؛ گونه ام را بوسید و گفت:

– بذار تو عروسی، وقتی رفتیم قسمت زنونه، اونجا بزن که باباهم غر نزنه!

با نا امیدى  رژ را در کیفم گذاشتم و با دستمال کاغذی مشغول پاک کردن لبم شدم.

مامان هم قامت بست.

هنوز نمازش را تمام نکرده بود که با دلخوری، یک گوشه پشت پنجره، نشستم و گفتم:

– اصلا انگار نه انگار داریم می‌ریم عروسی.

کاش نمیومدم شمال، کاش مونده بودم پیش مادر جون تهران.

مامان، الله اکبرش را غلیظ می‌گوید و چشم غره می‌رود.

هنوز رکوع نرفته است.

بابا و حنانه هم در حیاط ویلای کوچکمان مشغول شستن ماشین جدید بابا هستند.

دلم براى حنانه هم می‌سوخت! خواهر بیچاره ام که چند سال دیگر وارد دبیرستان می‌شد، تازه مشکلاتش مثل من شروع می‌شد.

حتى حالا که پیش دانشگاهى ام تمام شده بود؛ مشکلات بزرگتر از قبل، جلوى پایم ظاهر می‌شد.

تنها جایی که می‌توانستم قدرى غر غر کنم پیش مامان بود.

– این از ابروهامه که یک کیلومتره!

خدا رحم کرده حالا صورتم مو نداره؛ وگرنه شبیه چنگیز خان مغول می‌شدم

آرایش و لاک که کار دخترهاى بده!

موبایل که جرمش سنگینه!

دوست و رفیق  و گردش که ممنوعه!

کاش بابا یک تابوت بخره واسم اصلا!

بغض کردم.

بابا را دوست داشتم، اما همیشه از همان کودکى از او ناراحت بودم.

از اخلاق تندش با مامان؛

از فریادهایش؛

از سخت گیرى هایش.

بابا آدم بدى نبود. فقط به نظرم خیلى چیزها را بلد نبود.

مامان سلام آخر نمازش را می‌دهد.

تسبیحش را بر می‌دارد؛ رویم را بر می‌گردانم و دوباره با بغض می‌گویم:

– من هیچى تا الان نخواستم.

این همه سال، یک اردو با دوستام تو مدرسه نرفتم!

هرچى بابا گفت، گفتم چشم.

اما مامان خانوم به خدا اگه قبول بشم نذاره برم دانشگاه، خودمو می‌کشم!

مامان محکم روى پای خودش می‌کوبد.

– استغفرالله دختر! چرا کفر میگی؟ این حرفها چیه می‌زنی؟ توکلت به خدا باشه مادر.

حنانه که مرا تازه پشت شیشه دیده، با ذوق برایم دست تکان می‌دهد و با خوشحالی می‌گوید:

– ریحانه بیا پایین با بابا آب بازى کنیم.

بابا هم سرش را بالا می‌گیرد شلنگ را سمتم می‌گیرد و آب روى شیشه می‌پاشد.

– مادرت کجاست بابا؟ بیاید پایین!

بغضم را قورت می‌دهم.

دوباره دلم می‌لرزد و با خود می‌گویم:

“من بابا را دوست دارم؛ خیلى دوسش دارم”

سعی می‌کنم لبخند بزنم.

جواب می‌دهم:

– داره نماز می‌خونه. الان میایم.

بعد خوشحال می‌شوم که رژم را پاک کرده ام و حالا راحت می‌توانم پایین بروم و در چشم هاى پدرم نگاه کنم.

حنانه همیشه سعی می‌کرد کارهاى مرا تقلید کند. موهایم  تا پایین کمرم بود؛ صاف و مشکی.

برعکس موهای موجدار حنانه.

برای همین اینقدر غر زد تا مامان موهایش را با اتو صاف کند.

سارافون گلبهى و کرمى که بابا از دوبى برایم سوغات آورده بود را پوشیدم و جلوی آینه چرخیدم.

موها و دامنم در هوا رقصید و من حس خوبى داشتم.

یک حس خوب برای همه دختر ها در آن سن!

مامان با افتخار نگاهم کرد.

– یک شال کرم بردار بنداز رو شونه هات تو عروسی. زشته آستینت حلقه ایه.

اخم کردم و گفتم:

– وا مامان شال بندازم؟ گل های دور یقه و حلقه آستینش معلوم نمیشه.

در حالی که کمک می‌کرد حنانه ساق شلوارى سفیدش را بپوشد؛ گفت:

– پایین دامنشم از همون گل داره مادر دیگه!

جوراب که  قراره نپوشی. لا اقل شال بنداز!

خانواده جبار زاده خیلی مومنن. زشته! حرف در میاد واسمون.

با حرص شال را بر می‌دارم.

– مجلس زنونه است! چندین و چند ساله ما هر مراسمی میشه باید نگران جبار زاده ها باشیم

که خدا رو شکر هیچ وقتم نمیان.

مامان نمی‌تواند نخندد!

– خدا نکشتت دختر. این بار عروسی دخترشونه، میشه نیان؟

حالا من هم می‌خندم.

– والا از اون “های‌کلاس” ها، اینم بعید نیست. مثلا واسه داماد و خانوادش کلاس بذارن و نیان.

– غیبت نکن!

حنانه با ذوق می‌گوید:

– مامان اسم اون خانمه رییسشون چیه؟

مامان لب گاز می‌گیرد.

– اِوا!! رییس چیه؟

کنار مامان می‌نشینم و خودم را به او می‌چسبانم.

– همون پیرزنه خالشون.

– آهان، عزیزه خانم!

حنانه لب هایش را داخل دهانش فرو می‌برد و طورى که انگار دندان ندارد با صدای پیرزن می‌گوید:

– جاوان هم جاوان ها گدیم! الانی ها حیا ندارن.

مامان آرام بازوى حنانه را نیشگون می‌گیرد.

من از شدت خنده نمی‌توانم حرف بزنم.

خانواده جبار زاده!

این اسم در همه فامیل ما، شبیه یک تابلوى نفیس قیمتی بود که سر در زندگی همه ما آویزان شده بود.

فامیل دور پدری!

زن عمو همیشه افسوس می‌خورد که قبل از عمو، جبار زاده ها براى پسر بزرگشان به خواستگاری اش آمده بودند و چون خواهر بزرگترش ازدواج نکرده بوده، پدرش مخالفت می‌کند و آنها هم از یک طایفه دیگر عروس می‌گیرند.

اما همین حالا هم خیلى آرزو دارد یکی از دختر عموهایم بتواند عروس این خاندان شود!

پدرم می‌گوید اصلیت پدری شان از باکو است.

اما عمو اعتقاد دارد در اصل روس هستند.

ولی پدر بزرگ همچنان مُصر است که جبار زاده ها نسل در نسل تبریزى خالص هستند.

آقاجان خودش تبریزى اصیل است و همیشه با یک حالت نژاد پرستانه ای به تبریزی و غیر تبریزى نگاه می‌کند و با آن سبیل های کوچک هیتلرى اش، هربار مرا یاد نازی ها می اندازد.

بابا براى بار چندم با عصبانیت از طبقه پایین فریاد می‌زند:

– نریم سنگین تریم. دیر شد!

مامان بلند می‌شود و آرام می‌گوید:

– بجنبید دختر ها!

بعد با صدای بلندتر می‌گوید:

– اومدیم آقا جواد.

اومدیم!

در لحظات آخر خروجمان از خانه، یادم می افتد گل سر روبانی که نفیسه، دختر عمویم، به من قرض داده بود را جا گذاشته ام.

سریع سمت پله ها دویدم و بابا دوباره عصبانی شد.

نمیتوانستم از گل سر بگذرم.

پارسال که نفیسه آن را خرید، هر کار کردم به من نگفت از کجا خریده است.

اما قبل سفر، وقتی ساکم را می‌بستم؛ خودش آن را روی وسایلم گذاشت.

– بیا ریحانه. این رنگش به لباس هات میاد.

خندیدم و بوسیدمش.

– کاش شما هم میومدید.

اگر رمان دو جلدی هزارچم رو توی اپلیکیشن مطالعه کردید، خوشحال میشیم که نظرتونو درمورد آثار خانم زینب ایلخانی برای بقیه رمان خوان‌ها پایین همین مطلب بنویسید.

 

برای دانلود و خواندن رمان دو جلدی هزارچم کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 4 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!