مشکلات خانوادگی، بیماری و حسادت
رابطه ما خوب بود
من و او فقط از هم آرامش می گرفتیم
چه می دانستیم زندگی حسود تر از این حرفهاست؟
و بعضی آدمها حسود تر.
چه می دانستیم کسی از راه می رسد که
گذشته ام را به صورتم می کوبد؟
چه می دانستیم قرار است درد به جانم بیوفتد؟
چه می دانستیم زمانی خواهد رسید که من و او دیگر ما نباشیم و فراموش کنیم قدرت و نیروی عشق را…
ـ میخواستم یه مدت با هم باشیم!
درهمان حالت خشکم زد صدایش توی سرم تکرار شد ” یه مدت با هم باشیم ”
نه راستی راستی این مرد میخواست مرا دیوانه کند
سرم را بالا برده نگاهش کردم ، او هم به چشمانم خیره شد
ـ تو میخوای که من …
به میان حرفم دویید و گفت :
ـ یه مدت دوست باشیم از این ساده تر ؟
چشمهایم را گرد کرده گفتم :
ـ تو پژمانی !!
خندید و گفت :
ـ ربطش چیه ؟
به سمتم خم شد و ادامه داد
-یه دوستی معمولیه قرار نیست کسی بفهمه
کلافه بودم
حقیقتا از حرفش جا خورده بودم
سرم را پایین انداختم
حسی از درون وادارم میکرد قبول کنم ،
دوست داشتم با او باشم حتی به عنوان دوستش
ـ چی شد که به این فکر افتادی ؟
نگاهش را در صورتم چرخاند و گفت :
ـ ازت خوشم میاد
نیشخندی زدم و گفتم :
ـ قبلا خوشت نمیومد ؟
ـچرا قبلا هم خوشم میومد ولی حالا…
همانطور خیره نگاهش میکردم و سعی داشتم کوبش قلبم در ظاهرم پدیدار نشود
دسته مویی که روی صورتم افتاده بود را پشت گوشم زدم و نگاه پژمان همراهش شد
ـ یعنی قبلا به عنوان دختر دایی و الان به عنوان یه دختر خوشت میاد ؟
سرش را چپ و راست کرد و با شیطنت گفت :
ـ یه جورایی
او هم نسبت به من کشش داشت مثل من به او …
خم شدم روی میز ، مک آرامی به نی لیوانم زدم و چشمانش بالا پایینم میکرد
ساعدم را روی میز گذاشتم و گفتم :
ـ اما من هیچوقت تجربه اینطور رابطه ها رو نداشتم
اونطور که در چشمانم نگاه کرد فهمیدم حرفم را باور نکرده
نگاهم را از او گرفتم ، سرم را به طرف میز بغل چرخاندم
دختر و پسر روی میز به سمت هم خم شده بودند و کنارگوش هم نجوا میکردند
پیشنهادش وسوسه انگیز بود …
اینکه به او نظر داشتم و به من نظرداشت
حس هایی که بین مان رد و بدل میشد برایم ناآشنا بود و هیجان انگیز
موهایم که از یک طرف روی سینه ام ریخته بود را لمس کردم گفتم :
ـ باشه
لبخندش پهن شد و دستش را به سمتم دراز کرد…