ازدواج تحمیلی
ملودی یه دختر جذاب و نقاش که عاشق پسرداییش باربد!
باربد اتش نشان و کوچیکترین علاقهایی به اون نداره و یکی دیگه رو دوست داره.
پدر و مادر باربد حدود سه سال گذشته بحث نامزدی ملودی و باربد رو مطرح کردند که باربد از سر ناچاری و به خاطر احترام به پدر و مادرش پذیرفت و معتقد بود که با رفتارهای سرد و یخیش تو دوران نامزدی میتونه ملودی رو فراری بده. در صورتی که ملودی به قدری شیفتهی باربد بود که تمام این ها رو به خاطر فشارهای کاری میدونست. شب عروسی، ملودی کلی از عکس های باربد رو طراحی کرده بود که میخواست بهش هدیه کنه ولی باربد با تمام بیرحمی میگه عاشق یکی دیگهاس و باید طلاق بگیرین.
ملودی به شدت جا میخوره ولی به خاطر ابروی پدر و مادرش توی در و همسایه و فامیل مجبوره مدت کوتاهی رو با باربد زندگی کنه تو این میون کلی فراز و نشیبها پیش میاد که خوندنش خالی از لطف نیست.
دلتنگ که باشی آدم دیگری میشوی.
خشن تر، عصبی تر، کلافهتر و تلختر
و جالبتر اینکه با اطراف هم کاری نداری.
همهاش را نگه میداری
و دقیقا سر همان کسی خالی میکنی
که دلتنگش هستی.