رمان دلبر ددی به قلم نسترن نامنی، داستان یک دکتر متخصص که بسیار جدی و جذاب است.
عاشق و دلبستهی یکی از مریض هایش میشود.
دختر کم سن و سالی که همانند اسمش، زندگی را برایش شیرین میکند.
با وجود بیست و پنج سال اختلاف سنی و نادیده گرفتن این که متاهل است، وارد رابطه با عسل میشود و او را بند خودش میکند.
رمان در ژانر عاشقانه و هیجانی نوشته شده.
روایتی زیبا دارد برای عزیزانی که علاقه به این ژانر دارن.
رمان دلبر ددی به قلم نسترن نامنی، روایت زندگی دکتر متخصصی به نام سیاوش شاهی است که دل به یکی از مریض هایش میبندد.
دختری کم سن و سال که برای روابط عجیب سیاوش مناسب ترین است و….
سرد نگاهش کردم نمیخواستم جوابشو بدم اما لجبازیم اجازه نداد و به حالت تندی گفتم:
– من لجبازم؛ تو غدی، مغروری …هیچ کس برات اهمیت نداره، حتی منم برات ارزش ندارم.
اخم هاشو توی هم کشید و چونهم رو گرفت و صورتشو نزدیک آورد.
– من غدم، تو احمقی … بهش میچربه!
از یکی به دو کردن با من توی این تخت لعنتی دست بر نمیداشت.
انگار اون زاده شده بود تا منو به پرتگاه حماقت بکشونه.
اشک بی اختیارم از گوشه چشمم به چکه در اومد که سیاوش عصبی اشکم رو پس زد:
– د میگم احمقی تو گوشت نمیره …میگم زبون نفهمی، لج میکنی! گریه میکنی که دلم بسوزه؟ یادم بره چند ساعت پیش چی به روزگارم اوردی؟
چی به روزگارش آورده بودم که اینجوری شاکی بود؟
چیکار کرده بودم که سگرمه هاشو واسه حال نزارم باز نمیکرد؟
– می …میخوای دعوام کنی؟
انگار میخواست مراعات حالم رو میکرد.
– دعوات کنم که تهش پشیمونیش واسه خودم بمونه؟ اگه میخواستم تا حالا جونتو تقدیم عزرائیل کرده بودم با
من نمیفهمیدم چیکار کردم که انقدر شاکیه؟!
اصلا چجوری دلش می اومد با این حالم دلمو بلرزونه؟
– اگه میخوای اینجوری دعوام کنی، بزار زنگ بزنم مامانم بیاد مرخصم کنه!
دست به صورتش کشید.
مشخص بود چقدر خستگی کشیده که به این روز افتاده.
نکنه مقصرش من بودم؟
دست توی جیبش برد و نفس کلافه ای بیرون داد و دندون روی هم سایید.
– این ننه من غریبم بازی ها روی من جواب نمیده نیم وجبی، خیلی به فکر حال و روزت بودی منو اینجا عنتر و منتر خودت نمیکردی.
دلم میلرزید اینجوری هوار میکشید.
انگار صداش به بیرون از اتاق هم رسید که بی هوا درب اتاق باز شد و خانم سفید پوشی با هراسون سمتمون اومد.
– چه خبره؟ اینجا بیمارستانه …بیا برو بیرون سیاوش!
سیاوش با دلخوری بی جایی که من حتی دلیلش رو نمیدونستم اتاق رو ترک کرد و خانم دکتر بهم خیره شد.
– باهاش چیکار کردی اینجوری داره نابود میشه؟ نیومدم نمک رو زخم بپاشم …اومدم ببینم مامان و بابا داری بهشون خبر برم اینجایی؟
این همون خانمی بود که سیاوش باهاش حرف میزد وقتی بیهوش بودم و این رو میتونستم از صداش تشخیص بدم.
بی توجه به سوالش، پرسیدم:
– عملم کردید؟
با دقت به بالای تختم که اطلاعات پزشکی رو نوشته بودن نگاه انداخت.
– نه …یه احیا ساده بود! سیاوش بیخودی شلوغش کرده …دکترا واسه عزیز های خودشون مثل مرغ سر کنده بال بال میزنن …
منم جای زخم و عملی احساس نمیکردم.
این اتفاق ها قبلا هم برام افتاده بود اما چون توی حالت بیهوشی میرفتم اینجوری حال نزار پیدا میکردم بعدش.
– شما چیکاره سیاوشی؟
مشکوک اومد طرفم.
– من که همکارشم، اما این سوالو باید از خودت بپرسم! چیکارشی که اینجوری داره خودشو برات به آب و آتیش میزنه؟ دختر خوندشی؟
اگر میگفتم باهاش توی رابطهم خیلی عجیب به نظر میرسید؟
آخه سیاوش کجا و من کجا؟!
– من …خب من …
انگار متوجه لکنت من شد و نمیخواست من هول کنم و سرش رو به عقب فرستاد.
– نمیخواد …از خودش میپرسم! انقد باهاش جر و بحث نکن …من گواهی مرخصیت رو امضا کردم …
دوست داشتم بگم مامانم بیاد پیشم یا حداقل بهش زنگ بزنم.
اینجوری حسابی دلواپسم می شد.
انگار یکی زود تر بهش خبر داده بود که تا اسمش توی سرم نقش بست، خودش ظاهر شد.
با چهره آشفته جلوی درب در حالی که چادرش رو گرفته بود، سمتم اومد.
– خدا مرگم …چی شدی تو؟ چرا بهم خبر ندادی؟
چجوری ازم توقع داشت بهش خبر بدم؟
مگه من میتونستم؟
منتظر نگاهش کردم که جلو اومد و خوب قد و بالام رو وارسی کرد.
– خدا خیرش بده آقای دکتر رو …اگه خبرم نمیکرد از کجا باید میفهمیدم؟!
نفسم کند بود.
میخواستم لوس باشم و غر بزنم اما مامانم تقصیری نداشت.
بلد نبود نازمو بکشه، نمیتونست غر زدنم رو تحمل کنه و تاب تحمل دختر بچه لوسش رو نداشت.
اما از این که سیاوش خبرش کرده بودم بیشتر متعجب بودم.
نکنه میخواست منو از سرش باز کنه؟
مامان رو به خانم دکتر کرد.
– کی ایشالله مرخص میشه؟ امروز میتونم ببرمش؟
دکتر که خودش هم قبلا گفته بود، باز حرف هارو برای مامانم تکرار کرد.
– اره امروز مرخصش میکنن!
مامان سر تکون داد و با رفتن دکتر، روی صندلی فلزی نشست.
– این سپهر بیچاره …مثل مرغ سر کنده بال بال میزد دم خونه …نمیدونی با چه سرعتی اومد.
سپهر اومده بود اینجا؟
استرس برای من سم بود و تمام عناصر استرس زای من دورم جمع شده بودن.
– پس …پس چرا نیومد تو؟
رمان دلبر ددی به قلم نسترن نامنی، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
نسترن نامنی، رمان نویس با نام مستعار NR در فضای مجازی فعالیت میکند.
به تازگی پا به دنیای نویسندگی گذاشته و متولد 1382 هستن.
رمان عروس کوچولو – درحال تایپ
رمان دلبر ددی – درحال تایپ