دلی و ارسلان به پاساژ رفته بود تا خرید کنند، ولی یکی از فروشندگان بوتیک به دلیل ظاهر ساده دلاری در آن روز، توهین آمیزی با او داشت و سعی کرد او را از مغازه بیرون کند. ارسلان با ناراحتی و عصبانیت مخالفت کرد و جنجالی به پا شد که در نهایت حراست و پلیس وارد ما شد.
با دست عمارت را نشان داد و نالید _ نه ماه دعا کردم بچم زنده بمونه با چنگ و دندون حفظش کردم تو اون بیمارستان لعنتی تا دم مرگ رفتم برای دنیا اومدنش پنج ماه تمام زندگیمو گذاشتم تا بزرگش کنم همش بخاطر اهالی اون خونه؟ هاوژین دستش را در دهانش فرو برد و بلند زیر گریه زد دلارای قدرت آرام کردنش را نداشت بلندتر دل زد و رو به آسمان جیغ کشید _ بچمو بهم بخشیدی بخاطر اون زن؟ بین آفریده هات فرق میذاری؟ اونارو دوست داری ، حرف دلشون رو میشنوی؟ بهت گفتن بچه میخوان و بهشون بچه ی منو وعده دادی؟ هاوژین را در سینه اش فرو برد و آرام نالید.
_ مگه منم بندهات نیستم؟ مگه تو فقط خدای شیدایی؟ یادت رفته دلارایی هم وجود داره؟ بینیاش را به موهای هاوژین چسباند و پچ زد _ من چطور از بچم بگذرم؟ من میمیرم… هاوژین شالش را چنگ زد و سمت دهانش برد دلارای جنون آمیز از جا بلند شد دخترکش پنج ماه در آغوش او گرسنه بود دخترکش باید آزمایش میداد دخترکش باید شیرخشک میخورد دخترکش خانه و خانواده میخواست و هرچه میخواست دلارای نمیتوانست تقدیمش کند! بی حال لب زد _ باشه … هرچی تو بخوای دخترمو میخوای؟ میدمش به اونا ولی بعدش خودمو میکشم …
میشنوی؟ حاج خانم میگفت گناه کبیرست اما وقتی مردم و اومدم پیشت میخوام ازت بپرسم قبل از اینکه ازم بپرسی چرا ، من میپرسم چرا…. اولین قدم را برداشت امد بدنش قدرت نداشت ضعف باعث شد با چشمان بسته چند دقیقه ای را در نیمکت های ایستگاه بنشیند و بعد به محض باز کردن چشمامش آگهی کوچکی که به دیواره ایستگاه چسبانده شده بود را دید (به یک کلیه با گروه خونی +ABنیازمندیمشماره تماس : ……) بهت زده آب دهانش را فرو داد آدم با یک کلیه هم زنده میماند مگر نه؟! قبلا شنیده بود پول خوبی میدهند آنقدر که شاید بتواند خانه ای بهتر اجاره کند و تا مدت ها نیازهای هاوژین تامین باشد.
تا آن زمان هم میتوانست به محض بهبود پیدا کردن کار کند و پس انداز جمع کند اوضاع زندگیاشان بهتر میشد با صورت خیس از اشک خندید و نفس راحتی کشید گونه هاوژین را بوسید و زمزمه کرد _ من تو رو از خودم دور کنم میمیرم بداخلاق کوچولوی مامان الهه همانطور که چادر به سر میکرد پوف کشید _ به خدا نمیدونم دلارای اینا خیلی ادا اطفار دارن میترسم بچه رو بیاری اذیتش کنن ملتمس نالید _ فقط یک شب به خدا هیچ کسو ندارم بذارم پیشش الهه با دلسوزی نگاهش کرد _ نمیتونی بذاری پیش صاحبخونت؟ دلارای مشغول بسته بندی کفش بود برای هر بسته مبلغ کمی میدادند اما غنیمت بود.