رمان دست‌هایت را به من بده

رمان دست‌هایت را به من بده

دست‌هایت را به من بده، روایت دختری‌ست که از گذشته تا حالش را توضیح می‌دهد و از همین رو روند داستان با ذهن هستی که مدام در بین حال و گذشته در رفت و آمد است، تغییر می‌کند. شخصیت‌پردازی‌های داستان به‌جاست و شخصیت‌های ‌فرعیِ بی‌شماری را در داستان داریم که به هرکدام در مقیاس و اندازه‌ی خوبی پرداخته شده است .رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی‌ نوشته شده و قلم نویسنده به شدت گیرا و شیوا می‌باشد. این رمان با 784 صفحه، در سال 1400از نشر شقایق منتشر شده است.

 

خلاصه رمان دست‌هایت را به من بده :

هستی درخشان دختری مستقل است که به همراه پسرعمویش کافه‌ای روبه‌راه و پردرآمد را اداره می‌کنند. او در ظاهر زندگی خوبی دارد اما در باطن، اثرات زخم‌هایی که از گذشته با اوست، روحش را اذیت کرده و آرامش را از او گرفته.

 

مقداری از متن رمان دست‌هایت را به من بده :

با چند تا فحش زیر لب و چشم‌های بسته، دستم را تا جای ممکن دراز کردم و گوشی‌ام را برداشتم.
ـ جانم پری؟
ـ خوابی؟
ـ زنگ زدی همین رو بپرسی؟!
ـ نه بابا! گفتم جمعه‌ست، کافه هم که تعطیله پاشو بیا اینجا.
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم.
ـ ای درد بگیری پری! ساعت رو دیدی؟ تو خواب نداری؟
ـ خاک بر سرت! دارم دعوتت می‌کنم بیای اینجا که روز جمعه تنها نباشی.
ـ خب نمی‌تونی دو ساعت صبر کنی؟ می‌خوام بخوابم.
ـ لوس نشو، پاشو بیا دیگه، کل هفته رو که چسبیدی به اون کافه‌ی فکستنی، یه روز جمعه برای خودت باش.
ـ واسه فردا هم باید کیک و کلوچه بپزم. باور کن واقعا وقتم پره!
ـ خب حداقل واسه ناهار بیا.
ـ پری بذار بخوابم! به خدا ساعت سه صبح خوابیدم.
ـ کلک! چه غلطی می‌کردی تا سه بیدار بودی؟
ـ خفه بابا! عصری رفتم تجریش، خرمالو اینا خریدم. اومدم پوره‌ش کردم، کارم طول کشید.
ـ ما هم که پشت گوشمون مخملیه. در هر صورت منتظرتم. عصر جمعه باشه، پاییزم باشه، توام که خل و چل، پاشو بیا.
با لحن جدی گفتم:
ـ مگه اولین جمعه‌ست؟ مگه اولین پاییزه؟ یا مگه تازه به تنهایی رسیدم؟
صدای نفس‌های پری گوشم را پر کرد. دو تا نفس عمیق کشید و گفت:
ـ وا! من فکر می‌کردم لیسانس زبان داری، نگو فلسفه خوندی! پاشو بیا اینجا. دو تا فرانسه با هم می‌خوریم و کلی درباره زندگی و مقوله هدف حیات انسان در جهان مادی گپ می‌زنیم.
ـ خلی به خدا پری!
ـ می‌آی؟
ـ آره.
ـ منتظرتم.
ـ چیزی نمی‌خوای بیارم؟
ـ نه بابا چیه هر دفعه مثه این مامان بزرگا یه چیزی دستت می‌گیری می‌آی! لازم نیست، خودت مهمی. حالا اگه یه شیشه از اون مربا انجیرات مونده بیار.
ـ بمیری پری!
ـ خدا نکنه. زبونت رو گاز بگیر. فعلا خداحافظ.
گوشی را قطع کردم و به سقف زل زدم. دلم می‌خواست ساعت‌ها در همین حالت بمانم. نیما به این حالت می‌گفت «جلبکیسم»، می گفت:
ـ پاشو، پاشو جلبک نباش پاشو یه فعالیتی کن.
دلم می‌خواست بخوابم. احساس خستگی می‌کردم. روز سخت و پر کاری را گذرانده بودم و واقعا احتیاج داشتم چند ساعتی بخوابم.
به پری فکر کردم. پری واقعا یک رفیق واقعی در زندگی‌ام بود. یک نقطه پاک و درخشان!
با حرکتی سریع از تخت بلند شدم. باید زودتر دست به کار می‌شدم. با یک دست مشغول باز کردن بافت سرم شدم و با دست دیگر لباس و حوله‌ام را آماده کردم. بعد از مرتب کردن روتختی وارد حمام شدم. شیر آب را تنظیم کردم و رفتم زیر دوش. از گرمی آب غرق لذت شدم. می‌توانستم ساعت ها زیر آب بمانم تا خستگی‌ام از بین برود. از حمام بیرون آمدم و سریع حوله تن‌پوشم را پوشیدم. اواخر مهرماه بود و برای منِ سرمایی، هوا سرد بود! لباس پوشیدم. وارد آشپزخانه شدم. بعد از آماده کردن قهوه، مشغول درست کردن خمیر کلوچه‌ها شدم.
عطر قهوه حسابی در فضا پیچیده بود و این یعنی باید اول صبحانه می‌خوردم. مشغول آب دادن به گلدان‌هایم شدم.
لالالالالالالالا، دستی به برگ‌های حسن یوسفم کشیدم. اطلسی‌های ناز و خوشگلم که شب‌های بهار و تابستان عطرشان دیوانه‌ام می‌کرد. به سنسوریا هم آب دادم.
روی سکوی بالکن نشستم. لپ‌تاپم را روشن کردم و حین خوردن صبحانه به ایمیل‌های کاری هم جواب دادم. هوای تراس هنوز آن قدر سرد نشده بود و می‌شد نشست و لذت برد. قبض‌ها را پرداخت کردم. دو سه تا سفارش را پر کردم. برای جوک‌های ایمیل شده نیما ایموجی خنده فرستادم و بعد برگشتم آشپزخانه تا به کارهایم برسم. ساعت ۷:۲۰ دقیقه صبح بود و من می‌دانستم که به کارهایم می‌رسم.
کوله ام را از کنار میز تحریر برداشتم. به آشپزخانه رفتم، دو تا شیشه بزرگ مربای انجیر را کاغذپیچ کردم و گذاشتم داخل کوله‌ام.

غرق شدم در خاطرات، در خاطراتی از گذشته، خاطرات خانه عزیزجون. هر دو نوجوان بودیم، بهترین خاطرات برای همان روزها بود. یک بار خودش گفت آن روزها برای او هم جزو بهترین خاطراتش بودند. تا قبل از آن روز، تا قبل از آن تصمیم!

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان دست‌هایت را به من بده :

رمان دست‌هایت را به من بده از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی سلاله‌ی امری :

سلاله‌ی امری، متولد سال 1368/5/27، ساکن تهران می‌باشد. ایشان در نوشتن ژانر رمان‌های عاشقانه، خانوادگی و اجتماعی فعالیت دارند و تا کنون3 کتاب را به چاپ رسانده است.

 

آثار سلاله امری :

رمان دست‌هایت را به من بده ـ انتشارات شقایق
رمان بهارم باش ـ انتشارات شقایق
رمان سونات آخرین شب زمستان – انتشارات شقایق

 

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 7 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!