رمان در پی پاسخ

رمان در پی پاسخ

توضیحات مهم رمان در پی پاسخ از ساحل نژادفروغی

رمان «در پیِ پاسخ» پنجمین جلد از مجموعه «افسانه های هفت سرزمین» به نویسندگی ساحل نژاد فروغی می باشد. نام جلدهای قبلی به ترتیب «خیزش الندیل گمشده» ، «تحول بزرگ» ، «نفرین اژدها» و «ماموریت سرنوشت ساز» می باشد.

موضوع اصلی رمان در پی پاسخ از ساحل نژادفروغی

ملکه ای که درگیر مرگ پیشگویی شده اش و بحران دزدیده شدن مردمشه.

خلاصه رمان در پی پاسخ از ساحل نژادفروغی

لایت بُرن ها دارن به شکل مرموزی یکی یکی غیب میشن. هیچکس، حتی الندا هم نمی تونه باهاشون ارتباط بگیره. این مسئله تحمل وضعیت آشفته ی شخصی خودش و سخت می کنه. چرا که سوفی تصویری مهیب درمورد آینده ی الندا دیده.‌‌..
اون یه الندیل بارداره!

 

مقداری از متن رمان در پی پاسخ از ساحل نژادفروغی

صدای پچ پچ هوشیارم کرد. چشمام و باز کردم. هنوز شب بود. تو دشتی وسیع با بوته ها و درختای پراکنده بودیم. گاری به کندی حرکت می کرد. اسب ها گوش هاشون و عقب داده و تند نفس می کشیدن. تونی نوری کوچیک تو دستش درست کرده بود تا راه و روشن کنه. برنارد و هانسل شمشیرای آهنیشون و کشیده و اطراف و می پاییدن. هیچکدوم حرف نمی زدن. پچ پچ های ریز درواقع از بین بوته ها می اومد. نه، از پشت درخت ها‌. شایدم، از لای علف ها. تشخیص منبعشون سخت بود.
پرسیدم: صدای کیه؟
تونی زمزمه کرد: ارواح بیشه
: چی؟
جلوتر، بوته ای خش خش کرد. برنارد تیز گوله نوری به سمتش پرتاب کرد‌. چند تا از برگای سبزش ریختن. صدای خنده از جایی دورتر بلند شد. انگار کسی از دست انداختن ما لذت برده بود.
تونی زمزمه وار گفت: وقتی بچه بودم مادربزرگم قصه شون و برام تعریف می کرد. می گفت تو بیشه های بیرون سرزمین نور، ارواح خبیث تو گیاها رسوخ کردن تا نذارن هیچ آدمی به دریا برسه
پرسیدم: چرا؟
تونی گفت: چون دریا خطرناکه بانوی من!
طوری این جمله رو گفت که انگار همه چیز و مشخص می کرد. بعد ادامه داد: وقتی کسی وارد بیشه میشه، ارواح بیدار میشن و با پچ پچاشون بقیه رو خبر می کنن. اول سعی می کنن رهگذرا رو بترسونن و فراری بدن. ولی اگه رهگذرا مقاومت کنن و ادامه بدن، اونا رو می بلعن
صدای قهقهه ای تو دشت پیچید. قهقهه ای شاد و شیطانی، مثل هیولایی که غذای موردعلاقه ش و به دام انداخته. موهای تنم سیخ شدن. تونی گاری و نگه داشت. برنارد و هانسل مردد به هم نگاه کردن. فکرشون و شنیدم “شاید بهتر باشه برگردیم”.
از تصور بلعیده شدن توسط ارواح خبیث تنم یخ کرده بود، ولی نمی تونستم به این زودی تسلیم بشم.
دستم و بالا بردم و نور درخشان بزرگی ساختم. بلند گفتم: دور شید ارواح خبیث! بذارید رد شیم!
بیشه ساکت شد. نسیم از وزش افتاد. پچ پچ ها خاموش شدن و برگای درختا و بوته ها ساکن. انگار روح از تن بیشه رفته بود.
همه نامحسوس نفس راحت بیرون دادیم. تونی اسبش و راه انداخت و سربازا دنبالمون حرکت کردن.
یک باره، صدها غرش خشمناک تو فضا پیچید.‌ باد سرد از همه طرف هجوم آورد. اسب ها شیهه کشیدن و تو جاشون تقلا کردن. دست نورانیم و جلو بردم و زمین و نگاه کردم. چمنا زنده شده بودن…

***

با قاطعیت گفت: هر چیزی یه راه حلی داره. من هر جور شده راه این و پیدا می کنم. هر کاری که لازم باشه انجام میدم
و شمرده تاکید کرد: من، از دستت، نمیدم

***

باید یه راهی باشه که هردوشون و زنده نگه دارم. اگه اون راه ته رودخونه ی مرگ باشه، یا حتی وسط جهنم دست خود شیطان، من پیداش می کنم.

***

: قوی باش موطلایی. اگه یه درس از زندگیم یاد گرفته باشم، اینه که نباید دست از تلاش برداری. شاید راه نجات درست تو یه قدمیت باشه
: تو هنوزم امید داری؟
از ذهنش گذشت “این تنها چیزیه که دارم”

 

برای دانلود و خواندن رمان در پی پاسخ کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 5 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!