رمان در آغوش یک دیوانه

رمان در آغوش یک دیوانه

در رمان در آغوش یک دیوانه به قلم فاطمه افشار، شاهد حس های مختلفی هستیم.
غم، حسرت…
بیچارگی، بی‌کسی یه دختر کم سن و سال شانزده ساله که مشکل قلبی دارد و در پرورشگاه مدام مورد تمسخر قرار می‌گیرد.
در طرفی دیگر شاهرخ خان را داریم.
شاهرخی که تشنه‌ی انتقام از شایگان ها است و طعمه‌ی انتقامش گلبرگ می‌شود.
اما در این بین عشق میانشان ریشه می‌زند و…

 

مقدمه رمان در آغوش یک دیوانه :

نمیدانم آن شکنجه گر بود یا پناه…
عزرائیل بود یا فرشته‌ی نجات…
زخم بود یا مرهم…
اما هرچه که بود خوب دلم را گرم می‌کرد به بودنش….

 

خلاصه رمان در آغوش یک دیوانه :

در آغوش یک دیوانه به قلم فاطمه افشار، روایت گر زندگی دختری به اسم گلبرگ است.
دختری بی پناه و مظلوم که مشکل قلبی دارد و با سن کمش در پرورشگاه زندگی می‌کند.
طعمه‌ی انتقام می‌شود.
انتقام شاهرخ خان از شایگان ها…
اما شایگان ها چه ارتباطی با این دختر کم سن و سال دارند ‌‌؟
در رمان در آغوش یک دیوانه به قلم فاطمه افشار، سرنوشت این دو از جایی رقم می‌خورد که شاهرخ گلبرگ را از پرورشگاه میدزدد تا طعمه‌ی انتقام خود کند و…

 

مقداری از متن رمان در آغوش یک دیوانه :

مرد نیشخند زد.
_اما جدیدا خیلی دل رحم شدم… شایدم اثر قرصاس…
سیگار میان انگشتانش گورکا* بود…
خوب ان طرح سیاه و سفید با نوشته لاتین رویش را میشناخت.
دیده بود در دست ان مردی که آمده بود تا او را از تیمور بخرد.
تقه‌ای به درخورد که دخترک از جا پرید…
با رنگی پریده به در نگاه کرد.
_آقـ..ا‌ میشه..میشه نذارید بیان تو؟!
خیره به چشمان تاریک مرد ملتمس چانه‌اش لرزید…
چرا حس می‌کرد چشمان مرد پر از کینه است؟!
_از پرورشگا..ه منو دزدیدن…میخوان از اون سوزن گنده ها بهم بز..نن…
بغضش وحشت زده ترکید.
_همشم میگن کـ..ـه شاهر..خ خان عصبانی میشه… میخوان منو ببرن پیش او..ن… من میترسم…
نیشخند مرد پررنگ تر شد.
_خوبه که میترسی… ترس خوبه…
دخترک وحشت زده هق زد… از نیشخند مرد بدش میامد.
ترسناک بود… مانند اینکه دارد به طعمه‌اش نگاه می‌کند.
_میـ..شه… کمکم کنید فرار کنم؟!
مرد دود سیگار را از میان لب هایش بیرون داد…
_برای چی باید اینکارو بکنم؟!
دخترک بیچاره‌وار زار زد و گوشه‌ی دیوار مچاله شد.
_تروخدا…من میتر..سم…
_میتونم‌ برات یه کاری کنم…
دخترک با حرف مرد امیدوار سعی کرد هق هقش را خفه کند.
بچگانه با پشت دست اشک هایش را پاک کرد که مرد نگاهش روی تن و بدن کوچکش چرخید.
تخـ*م حروم خاندان شایگان زیادی بچه بود برای له‌ شدن.
_واقعا؟!…خیلی ممنون…هرکاری بگین میکنـ..م…
جدی لب زد‌.
_بیا اینجا…
دخترک مات نگاهش کرد.
_بر..ای چی؟!
مرد نیشخند زد… انگار که سرگرمی جدیدی پیدا کرده باشد.
_مگه نگفتی فقط از شاهرخ میترسی؟!… از منم میترسی؟!
دخترک هول کرده تند تند سر تکان داد.
_نه… اما شما هم…
با خجالت سر پایین انداخت.
_ترسناکین…
مرد خونسرد سیگار دیگری از آن جعبه‌ی سیاه رنگ براق بیرون کشید.
_میل خودته… الان میخوام درو باز کنم… اوناهم میان تو به زور میبرنت پیش شاهرخ خان… میدونی چیکارت میکنه؟
دخترک با چشمان گشاد شده سری به عنوان نفی تکان داد.
_تیکه تیکه‌ت میکنه… دونه دونه ناخونات و میکشه… انگشتات و قطع میکنه و میندازه جلوت… اعضای بدنت و از توی شکمت میکشه بیرون و میفروشه… اخرشم توی باغ خونش دفنت میکنه…
دخترک وحشت زده بغضش شکست و مرد با نیشخند ادامه داد…
_میدونی چرا؟!
دخترک با هق‌هق سر تکان داد و لحن مرد پر از کینه شد‌… سیگارش را آتش زد.
_چون تو پسرش و کشتی…
گفت و انگشتش روی صفحه موبایلش نشست.
در کمال تعجب کلید در قفل چرخید.
مرد ها داخل امدند.
شاهرخ خونسرد کامی از سیگارش گرفت.
چشمانش را بست.
شمرد…
یک……. دو ……..سه
موجود کوچکی خودش را در اغوشش پرت کرد و محکم به سینه‌اش چسبید.
نیشخند زد.
طعمه‌ی رام راحت تر قربانی می‌شود تا طعمه‌ی افسار گسیخته…!
_شرمنده‌م شاهرخ خان… به قد و قواره‌ش نگاه کردیم اما اعجوبه‌س…
دخترک در اغوشش لرزید… شنیده بود.
خواست از اغوشش بیرون بیاید که دستش محکم تر شد.
خیره به دخترک جدی پچ زد.

_ آزمایش دی ان ای؟
آراز سر پایین انداخت.
_فرار کرد آقا‌…
موی دخترک را نوازش کرد… انگار که بخواهد سر یک بچه گربه را گول بمالد.
بلند بود.‌‌
_گفتم نترسونینش… نگفتم قلبش به مو بنده؟!
آراز کلافه ابرو درهم کشید… این خونسردی از شاهرخ‌خان بعید بود.
_شرمنده‌م…
خونسرد به گردن دخترک نگاه کرد… یک فشار ارام و سرد شدن ان داغی که تنش را دارد میسوازند.
اما فعلا ارام بود… شاید چون برگه برنده در اغوشش بود…
برگه برنده‌ی جسم پرخون جانان و ضربه مغزی شدن آرمین…
_گفتم زنده میخوامش… نگفتم جنازه برام بیارید‌.
موی دخترک را کنار زد.
_همینجا ازش خون بگیر…
دخترک از جا پرید و خواست تکان بخورد که سرش را پایین برد و با تمسخر کنار گوشش لب زد.
_از اون سوزن گنده ها یا قطع شدن چهار تا انگشتات…؟!
دخترک پر وحشت بغضش منفجر شد…. انگار تا الان به زور خودش را نگه داشته بود.
_من میترسـ..م… شماها کی هستین؟!
شاهرخ خندید… ارام موهایش را نوازش کرد…
لعنتی…. هنوز هم تمایل زیادی داشت دستش را دور گردن کوچکش حلقه کند و محکم فشار دهد.
_تو دوست داری من کی باشم؟!
دخترک کودکانه با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و با دهان بسته هق زد… چشمان ابی‌اش معصوم بود… حیف که الان به چشمش نمیامد.
_یکی که.. دوسـ..م داشته باشه… دعوام نکـ..نه وقتی قلبم درد میگیره… وقتـ..ی میخوام برم تو حیاط اذیتم نکنه… وقتی می‌خوابـ..م روم اب نریـ.زه…
دخترک پردرد اشک ریخت… انگار که تازه یکی را پیدا کرده بود تا بتواند حرف بزند… انقدر سرگرم بود که نفهمید کی دستش دور تن کوچکش محکم شد و کِش بالای دستش محکم شد.
سرش را به سینه‌‌اش تکیه داده بود و هق میزد.
_همیـ..شه وقتی میخواستـ..یم غذا بخوریم… بچه ها اذیتم می‌کردن و غذام و میگرفتن… حالـ..م از گشنگی بد میشد… خانوم گنجی توی بیمارستان پهلو..م و نیشگون می‌گرفت… خیلی درد داشــ….
مرد که سرنگ به دست نزدیکش شد تازه به خودش آمد.
خواست خودش را با ترس کنار بکشد که با دیدن این که نمی‌تواند تکان بخورد از ته دل زار زد.
_تروخـ.دا مـ‌..ن از سوزن خستـ..ه شدم…
شاهرخ نیشخند زد… دخترک انقدر ریز بود که انگار یک خرگوش در آغوشش تقلا کند.
کنار گوشش لب زد…دخترک دوباره از ترس سرش را درسینه‌اش پنهان کرده بود.
_حیف که فعلا به آرزوت نمیرسی……اینجاهم کسی دوست نداره
_امر کنید اقا…
بدون انکه برگردد لب زد… آسمان شب تاریک بود… مانند قبر جانان…
_صدای گریه میاد…
_آقا اون بچه نمیخوابه… کل بخش و گذاشته رو سرش…
شاهرخ دستش را در جیبش فرو کرد… کامی از سیگار گورکایش گرفت.
_هر کاریش می‌کنین فقط خفه‌ش کنید…
آراز کلافه گردنش را نالید.
_آقا… کابوس دیده… میگه…….
شاهرخ به شیشه‌ی تراس تکیه داد… کاش همان موقع دخترک را خفه می‌کرد.
_لال شدی آراز؟!
_میگه… میگه شمارو میخواد..
نیشخند زد… با سیگار ضربه‌ای به جا سیگاری زد که غبارش ریخت… دخترک نمیدانست اگر به شیطان پناه ببرد انتخاب بهتری داشته تا او…
_این ده روز یه جوری خفه‌ش کن… صداش بیشتر ترغیبم می‌کنه بزنم زیر همه‌چی.
آراز سر تکان داد… این یعنی برو بیرون و در را ببند… حرف دیگری رژه رفتن روی تحملم است.
_چشم اقا…
در که بسته شد روی صندلی نشست.
سرش را به صندلی تکیه داد.
چشمانش را روی هم گذاشت.
کامی از سیگارش گرفت… دود از میان لب هایش بیرون امد و صدای گریه‌ی دخترک که بلندتر شد میان دود پوزخند زد.
اراز به دخترک گفته بود که نمیرود.
خندید…
نوه‌ی جمشیدِ بزرگ انقدر کمبود داشت که با دو کلمه حرف دل ببندد؟!… بی‌صبرانه منتظر است این ده روز بگذرد.
پک محکم دیگر…
کاش خفه شود… ناله هایش شبیه جانان بود.
پشت پلک هایش امد… چند ساعت قبل از آن شب نحس…
سیگار در دستش خشک شد.
همان لبخند… با همان موهای بلوند و چشمان مشکی…
دلبرانه در آغوشش که جا گرفت، دستش دور تنش محکم شد.

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان در آغوش یک دیوانه :

رمان در آغوش یک دیوانه، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.

https://t.me/+hMKNezqoKyxhYjRk

 

بیوگرافی فاطمه افشار :

فاطمه افشار متولد 1373/7/29 و ساکن تهران است.
نویسندگی را از پنج سال پیش شروع کرده و سه رمان آنلاین دارد.

 

آثار فاطمه افشار :

رمان در آغوش یک دیوانه – درحال تایپ
رمان مروارید – درحال تایپ
رمان شیطانی عاشق فرشته – درحال تایپ

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 59 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!