سرگذشت دختری که با عشق پسرعموش رشد میکنه و درست زمانی که قصد دارن به هم برسن اتفاقاتی میافته که اونو به سمت فهمیدن یک سری از حقایق سوق میده و احساساتش تحت تاثیر قرار میگیره.
دلیلش را نمیدانم! اما…
همین که میگویند، عشق منطق سرش نمیشود؛ قانع میشوم.
باور میکنم حسی که با بیمنطقی تمام مرا دچارش کرد!
کودکیام را با توجه به حمایتهای بهظاهر برادرانهاش رنگیتر کرد.
رنگی به روشنی قهوهای چشمانش!
رنگی که برای تحقق رویایمان، پنج سال از دیدنشان محروم شدهام.
اما انگار دوست داشتناش هم با ورودِ اجباریِ فردی مرموز به زندگیام موقتی بود!
چه کسی فکرش را میکرد؟!
آن مجهولِ مرموز، به شیوهی خاصِ خودش
جریان زندگیام را پیش ببرد؟!