رمان دراگون روایت دختریست که ناخواسته به عنوان عکاس به جشن عروسی نامزد سابقش دعوت میشود. تعلیق کتاب از صفحات اولیه بالاست و خواننده را درگیر داستان میکند. قلم نویسنده قوی و داستان بسیار پرکشش است. تقریبا تعداد شخصیتها در داستان زیاد و به هم کاملا مربوط هستند و نویسنده به خوبی از پس شخصیت پردازیها برآمده است. راوی دو داستان را همزمان روایت میکند که کاملا با هم در ارتباط هستند، یکی از گذشته تا حال و با دو شخصیت مختلف و دیگری زمان حال با دو کاراکتر دیگر.
هیجان و معماهای داستان بسیار زیاد و غافلگیرکننده است که در جای درست و زمان درست رمزگشایی میشود. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی، جنایی، معمایی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 640 صفحه، در سال 1403 از نشر غزلسرا منتشر شده است.
گاهی زندگی شروع به بازی دادن انسانها میکند.
دوراهیها بازیهای زندگی هستند که تنها راه فرار از آنها انتخاب است.
گاهی میان خوب و خوبتر، گاهی میان خوب و بد و گاهی میان بد و بدتر…
اما چه کسی میداند پشت این انتخابها، چه چیزی قرار گرفته و چه دری قرار است به رویشان گشوده شود؟
گاهی انتهای یک جادهی سیاه و تاریک، به زیبایی ختم میشود و گاهی…
انتهای زیبایی یک جاده به دروازهی جهنم… و شیطان…!
نوا عکاس جوانیست که برای یک جشن عروسی، دعوت به کار میشود.او با وارد شدنش به تالار، داماد را میبیند و شوکه میشود، چرا که داماد نامز سابق اوست.
عروس و داماد برای عکاسی به سمت باغ حرکت میکنند، اما هر چقدر نوا و گروه فیلمبرداری منتظر عروس و داماد می مانند، از آن ها خبری نمیشود، تا اینکه آخر شب، بدن نیمه جان و غرق در خون داماد جلوی خانهی نوا پیدا میشود، در حالی که سعی دارد چیزی بگوید، نوا زمزمهاش را میشنود که میگوید:
“فرار کن نوا، فرار کن… اونها تورو هم میکشند…”
به پشت سرش نگاه میکرد و نفس زنان به جلو می دوید، دیگر نایی برایش نمانده بود، کم آورده بود! مسیر زیادی را دویده بود اما ترس از هیولای مرگ بود که قوت به پاهایش تزریق میکرد برای دویدن و انگیزه به نفسهایش برای کم نیاوردن…
آنها هم خسته شده بودند، از قیافه هایشان و فحش های رکیکی که نثارش میکردند پیدا بود چیزی نمانده تا کله پا شوند اما قدرت بدنی ای که آنها داشتند با جثه ی ظریف او قابل قیاس نبود!
نفسهای عمیق میکشید تا کم نیاورد اما صدای پهلویش درآمده بود و پاهایش دیگر به هیچ عنوان رمقی برای تحمل وزنش نداشتند.
صدایشان بلند شد:
– وایسا دختره ی کله خر! دِ ما که بالاخره میگیریمت، کجا میخوای در بری تو این بیابون برهوت؟
چند ثانیه صدا قطع شد و بعد از آن صدای نزدیک شدن چیزی را سمتش شنید. رو برگرداند. سنگی در هوا
داشت تاب میخورد و سمتش خیز برمیداشت، همین به پشت نگاه کردنش باعث شد پایش به سنگی
دیگر گیر کند و محکم به زمین بخورد، فغان زانویش درآمد. به واسطه ی زمین خوردنش آن دو مرد قدم تند کردند و در کسری از ثانیه بالا سرش رسیدند، آنها هم نفس سوخته بودند. اما حال آنها کجا و حال او کجا؟ دست یکی از آن دو مرد به طرفش دراز شد و موهایش را از ریشه کشید، حس میکرد مغزش در حال سوختن است، دو دستش را روی سرش گذاشت و جیغ کشید. همان مردی که تمام حرصش را داشت سر موهای دخترک خالی میکرد کنار گوشش فریاد کشید:
ـ کجا داشتی فرار میکردی دختره ی در به در؟ فکر کردی میتونی از دست ما فرار کنی آخه؟
کشان کشان با همان حالت که موهایش قفل چنگ مرد بود، روی زمین کشیدنش و به سمت ماشینشان بردند که یک بیوک لسابر قدیمی بود. جیغ میزد و التماس میکرد که بی خیالش شوند اما بدتر لبخند کریهی میزدند و برای آزار دادنش حریصتر میشدند انگار!
تقلاها و لگدپرانیهایش به جایی نرسید، هر دو مرد او را چسبیدند و در صندوق عقب ماشین جای دادند، دور دهان و دستهایش چسب پهنی بستند و با تزریق مایعی آبی رنگ به درون رگهایش او را رها کردند. نمیدانست درون سرنگ چه چیزی بوده، اما شدیداً بی رمقش کرده بود، چشمانش داشت بسته میشد و میدانست این چشم بستن دیگر باز شدنی در پیاش نیست! آخرین صحنه ای که داشت پایانش را رقم می زد، یک صندوق عقب خاک گرفته بود که بوی خون وجب به وجبش را پر کرده بود.
چه کسی می دانست آخرین نگاه و آخرین پایانش کجاست؟
***
نگاهی به عقربه های ساعت انداختم که هفت صبح را نشان میداد. به سختی از جایم بلند شدم. این حس کرختی را فقط یک فنجان هات چاکلت و دوش آب گرم از بین میبرد.
هیجان زده بودم، این تقریباً اولین فیلم برداری رسمی من برای شرکت دیبا بود. از خانه تا شرکت مسیر زیادی بود، نگاهی به ساعت انداختم و بعد خروج از حمام با همان موهای خیس لباسهایم را پوشیدم و از خانه فصل بیرون زدم. حتی در این ساعت روز هم خیابانها شلوغ بود، همهمه ی این ساعت از روز را به شدت دوست داشتم. انگار حس زندگی و نشاط را به آدم تزریق میکرد و تأکید داشت زندگی در جریان است!
مقابل استودیو ماشین را کنجی پارک کردم و برای در امان ماندن از قطرات باران، با قدمهای بلند و سریعی خودم را به داخل ساختمان رساندم. هنوز خبری از کلید نبود. برای همین زنگ را فشردم و منتظر شدم. دعا دعا میکردم خود آتوسا در را برایم باز کند که همین هم شد!
خدا جواب دعایم را داد و آتوسا میان قاب در نمایان شد. با لبخند صبح بخیر گفتم و داخل رفتم. من در حال کنکاش محیط اطراف بودم و آتوسا در حال کنکاش تیپ جدیدم!
رمان دراگون از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
حانیه عابدی، متولد 1375، نویسندهی ایرانی میباشد. ایشان تا کنون یک کتاب با انتشارات غزلسرا چاپ رسانده و در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان دراگون – انتشارات غزلسرا
رمان بیدل ـ مجازی
رمان لئون ـ مجازی
رمان پارانویا ـ مجازی