رمان دختر دهاتی به قلم مهتاب. ر، داستان یک قبیلهی به نام قبیلهی وحشت است.
صاحب آن عبید راشد، مردی بیرحم و سنگ قلب است که دختری را به جرم دزدی از قبیله در قفسش زندانی میکند و اویشن طعمهی هوسش میشود.
اما در این بین، قلب مهربان اویشن با عشق دست به یکی میکند و عبید را جلویش به زانو درمیآورد.
رمان در ژانر عاشقانه و تاریخی نوشته شده.
مناسب برای عزیزانی که به این ژانر علاقه دارند.
رمان دختر دهاتی به قلم مهتاب. ر داستان دختری به نام اویشن است که به جرم دزدی از قبیلهی وحشت، در دام عبید راشد میافتد.
مردی خشن که حکمش اسارت اویشن است و…
بعد از اون متوجه نشدم که دکتر چی گفت.
همینکه سالم بود و بهش تجاوز نشده بود آرومم میکرد.
اما هنوز سوالای زیادی داشتم که باید از دخترک میپرسیدم.
با اجازه دکتر وارد اتاق شدم.
آویشن روی تخت دراز کشیده و چشماش رو بسته بود اما از پریدن پلک ها و صدای نفس های تند و کشدارش میفهمیدم بیداره و هنوز بغض داره.
کنار تختش وایسادم و پرسیدم:
-بگو امروز چه اتفاقی برات افتاده
اون مرد کی بود
بدون اجازه کجا رفته بودی؟
چشماش رو که باز کرد اون تیله های براقش ته دلم رو لرزوند.
واقعا شبیه تیله شفاف بود با رگه های سبز و عسلی.
آب دهنش رو قورت داد و گفت:
-من جایی نرفته بودم
اتاق استراحت و میخواستم تمیز کنم از خستگی خوابم برد
وقتی بیدار شدم هیچ کس تو شرکت نبود
توی راهروی بیمارستان روی یکی از صندلی ها نشسته و خیره شدم به در اتاقی که آویشن توش بستری بود.
فکرم هزار راه میرفت.
دکتر هنوز بیرون نیومده بود تا از حال دخترک با خبر شم.
اما ظهیر وضعش از من بدتر به نظر میرسید.
جلوی روم مدام رژه میرفت و به موهاش چنگ میزد.
گاهی هم نفسش رو با صدا بیرون میفرستاد و زیر لب چیزی میگفت .
بی حوصله غریدم:
-بیا بتمرگ ،اعصابم و بهم ریختی
چته هی قدم رو میری !
ظهیر روبروم وایساد و گفت:
-یعنی کار کی میتونه باشه؟
سری تکون دادم و جوابی ندادم،سوال خودمم همین بود.
کی میتونست همچون بلایی سر آویشن بیاره؟
من دشمن کم نداشتم،رقبای زیادی میخواستن من رو زمین بزنن.
اما این کار زیاده روی بود.
نفس کلافه ای کشید و گفت:
-میخوای برم شرکت فیلم دوربینا رو چک کنم؟
من تا صبح دیوونه میشم
-نمیخواد،به محسنی گفتم فیلما رو بیاره
با بیرون اومدن دکتر از اتاق از جام بلند شدم و روبروش وایسادم:
-حالش چطوره دکتر؟
اتفاق بدی که براش نیفتاده
به طرفش خم شدم و دستام رو روی حفاظ تخت گذاشتم.
حالا کم کم داشتم عصبی میشدم.
باید زودتر سر از ماجرا در میاوردم چون آدمی نبودم که دشمن فرصت ۲ باره بدم.
اخم تو هم کشیدم و دوباره پرسیدم:
-چرا بهم رنگ نزدی؟
چونه ش که از بغض لرزید پشیمون شدم از لحن تندم:
-من …زنگ زدم
ولی…ولی به خدا تلفنهای شرکت قطع بود
-همشون یهو قطع بودن،
مگه میشه؟
چشماش لبالب پر از اشک شده بود وقتی سرش رو به علامت آره تکون داد:
-به روح مامانم و بابام قسم راست میگم…
نفس کلافه ای کشیدم و دستم رو توی موهام فرو کردم:
-خب ،بقیه؟
-اینقدر ترسیده بودم از پله ها اومدم پایین
تو نگهبانی هیچ کس نبود
گفتم شاید آقا هاشم تو پارکینگه
آخه در اون طرف باز بود
بعد …بعد رفتم تو پارکینگ…
یه…یه آقایی اونجا بود فکر کردم…فکر کردم آقا هاشمه
اما…اما …نبود…
یهو بهم حمله کرد و…
بغضش که ترکید دیگه مهم نبود چی شده،خم شدم و اولین کاری که به ذهنم میرسید تا آرومش کنم رو انجام دادم.
لب هام رو روی پیشونیش گذاشتم و پچ زدم:
-هیش…باشه…آروم باش
دیگه نمیتونه اذیتت کنه
آویشن هنوز بچه بود اما نه اونقدرا که ندونه چه اتفاقی براش افتاده.
با اینکه هیچ علاقه ای بهش نداشتم اما نمیتونستم اجازه بدم یکی تو شرکت خودم به دخترک تجاوز کنه.
اونقدر کنارش موندم تا بالاخره خوابش برد.
آروم از اتاق بیرون زدم و ظهیر رو دیدم که با ۲ تا لیوان چایی نزدیک میشد.
هر دو روی صندلی نشستیم و بهش گفتم:
-فیلم و که آوردن باید ببینیم کی بوده
بعد من میدونم و اون
-فیلم تو ماشینه
هر وقت خواستی بریم ببینیم
حالا حالش چطوره؟
-خوبه فقط ترسیده
چاییت و بخور زودتر بریم ببینیم چه خبره
چند دقیقه بعد توی ماشین ظهیر بودیم.
لپ تاپ رو روی پاهام گذاشت و اول فیلم پارکینگ رو پلی کردیم.
دقیقه های اول رو جلو زدیم تا بالاخره به همون ساعتی رسیدیم که آویشن میگفت.
هوا تاریک بود و یه نفر که لباسای تیره تنش بود وارد پارکینگ شد.
انگار قصد کاری رو داشت که مدام اطراف رو میپائید،اما همون لحظه آویشن هم وارد پارکینگ شد.
رمان دختر دهاتی به قلم مهتاب. ر به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
مهتاب ر، با نام مستعار، نویسنده و رمان نویس، ساکن شهر اهواز و متأهل هستند.
از بچگی به نویسندگی علاقه زیادی داشتن و حدود هشت سال هست که رمان نویسی رو شروع کردن.
بیشتر از پونزده اثر در ژانرهای مختلف دارند و با سبک قلم زیباشون، طرفدارهای زیادی رو به خودشون جذب کردن.
رمان حکم خون – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان ملکه عذاب – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان دیکتاتور – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان آکادمی – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان ممنوعه – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان قلب سنگی – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان قاتل معصوم – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان معشوقه اجباری – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان گلبرگ – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان ارباب زاده – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان توکا – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان ماهاراجه – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان خانوم معلم – درحال تایپ
رمان عروس نحس – درحال تایپ
رمان دختر دهاتی – درحال تایپ
رمان دیو و دلبر – درحال تایپ