من و شمعدانیهای خونه پشت پنجرهای رو به رفتنت هنوز به انتظار نشستیم، ای کاش آسمان فکری به حال ما کند. کاش باران ببارد.
متن بالا یکی از جملات تأثیرگذار رمان است و بیانگر قلم شیوا و روان نویسنده میباشد. رمان دختری از جنس باران روایت دختری به نام باران است که بهوسیلهی رئیس سختگیرش از یک اتفاق و مشکل خیابانی نجات پیدا میکند. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی نگارش شده است. این رمان 656 صفحه، در سال 1402 از نشر شقایق منتشر شده است.
عاشقی را دیدم زیر شلاق بی امان باران
با چمدانی خیس، دلشکسته، بی خداحافظی راهی سفر بود. به من گفت:
«عشق بارانی ست که یک روز
به تو هم خواهد رسید. از آن برحذر بمان.
مبادا ظاهر فریبنده اش تو را غلام درگاه خود کند»
خنده ای پردرد کردم. در هیاهوی خیابان گم شد!
رفت و نماند تا بداند که من خود بارانم
باران، فریادهای مگوی بسیاری دارد
برای شنیدنش، تنها باید سکوت کرد!
همه چیز از یک شب بارانی شروع شد. شبی که امیر رادمنش، رئیس سختگیرِ باران تهرانی، او را از یک مخمصه خیابانی نجات میدهد. اتفاقی که سرنوشتشان را به یکدیگر پیوند میزند و کنجکاوی امیر را راجع به اسرار گذشتهی باران پررنگ میکند. پلهای شکسته شده پشت سر دخترک او را وادار میکند که علاوه بر کار در هتل، از برادرزادهی امیر نگهداری کند. فارق از آن که نمیدانند در همان حوالی سایهی نحس گذشتهی دخترک از دور به عشق جوانهزده میانشان پوزخند میزند.
از باران و رعد و برق چند دقیقه پیش خبری نبود و جای آن را سوز و سرمای پاییزی گرفته بود.
کجا باید میرفتم؟ کدام خانواده و سرپناه؟ کدام خانه ای که گرمای دوست داشتنیاش خستگی روزم را از جانم بزداید؟ کدام پدر و مادری که با نگرانی بازخواستم کنند که چرا این قدر دیر به منزل رسیده ام؟
لباسهای فرم کاری ام نم دار شده بود. بزاق دهانم را به سختی فرو دادم. احتمالاً این سوز سرما کار دست سینوسهای حساسم خواهد داد. چند ماشین از کنارم گذشت اما هیچ کدام تاکسی به نظر نمی آمدند. دکمه ی تکرار تماس تلفن همراهم را فشردم و باز هم همان جواب را شنیدم: «مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد.» نفسم را آرام و نومید بیرون دادم. هاله ای از بخار لطیف از دهانم خارج شد. اگر مجبور نبودم اصلاً به سراغ نرگس نمیرفتم. دلم نمیخواست در چنین شب مهمی مزاحم اوقاتش شوم.
باید با خاله رضوان تماس میگرفتم؟ فوراً این فکر را در ذهنم خط زدم خاله هم گزینه ی مناسبی نبود. روزانه با مشکلات زیادی سر و کله میزد، درست نبود من هم به کوه دغدغه هایش اضافه کنم. در ثانی، تاب نگاه ها و لبخندهای چندش آور و معنادار همسرش را نداشتم. ماندن در زیر چتر حمایت آنها برایم بسیار گران تمام میشد؛ بهایی به ارزش روح و زنانگی ام!
ترجیح میدادم آنها را با مشکلات و زندگی مشترکشان رها کنم، البته اگر میشد نام آن ویرانه ی پوشالی را «زندگی مشترک» گذاشت!
همان یک بار هم که آنجا پناهم دادند، بارها تا مرز سکته رفتم. با هر صدایی، سایه ای، هزاربار در خود لرزیدم. فقط خدا میداند با چه مشقتی شب را به صبح دوختم. چقدر غم انگیز که لیست افراد زندگی ام به ته خط
رسید. همین دو نفر!
صدای بوق چند اتومبیل، پشت سرم و حرفهایی که هیچ تناسبی با من نداشت را میشنیدم، ضربان قلبم شدت بیشتری گرفت. در دل هزار ناسزا نثار رادمنش کردم. شخصی که بی دلیل با تلخی هایش زندگی را به
کامم زهر کرده بود.
«آقای رادمنش، ساعت نزدیک ده شد. اجازه میدید برم؟»
بی آن که ذره ای از آثار خستگی چند ساعت کار بی وقفه بر چهره ی مردانه اش نمایان باشد، گفت:
«کاری که گفتم رو تموم کردی؟»
برای چندمین بار به برگه های مرتب شده ی میزم چشم دوختم:
«بله به خدا. هیچ کاری نمونده.»
صورت مهربان زندی نرم شد:
«آره خانم تهرانی، برو. دیر وقته. خسته نباشی.»
از خدا خواسته از روی صندلی پریدم. کش و قوسی به کمر خشک شده ام دادم. گوشی موبایل و کیف پولم را داخل کیف دستی ام چپاندم. رادمنش سر بالا آورد و با حالتی مشکوک پرسید:
«چطوری میخوای بری خونه؟ هوا بارونیه.»
زندی پیشدستی کرد:
«من برات درخواست تاکسی میدم.»
طوری غصب آلود به سمت زندی رو برگرداند که انگار حرف بسیار عجیبی زده است.
«کیان! تاکسی این وقت شب؟ من جواب پدر مادرش رو چی بدم؟ مگه میشه این وقت شب به تاکسی اعتماد کرد؟»
مات ماندم. از کدام پدر و مادر حرف میزد؟
«زنگ بزن برادرت بیاد دنبالت.»
مسخ شده لب زدم:
«برادرم؟»
ناخودآگاه پراسترس پوست لبم را به دندان گرفتم. عواقب دروغگویی همین بود. چندین مرتبه حساسیتهای برادرم را بهانه کردم تا پیش از تاریکی از هتل بیرون بزنم اما حالا نمیدانستم این برادر نداشته را باید از
کجا قرض می گرفتم.
«خانم تهرانی چرا ماتت برده؟ برو زنگ بزن دیگه.»
با تشر رادمنش به خودم آمدم و به سمت آشپزخانه روان شدم.
«چشم. الان تماس میگیرم.»
در دورترین نقطه ی ممکن از اتاق حسابداری به میز تکیه زدم. گوشی را به صورت نمایشی کنار گوشم چسباندم و در حالی که مدام به سالن مرکزی سرک میکشیدم، کلمات را بلند و رسا ادا کردم:
«سلام داداش، خوبی؟ خسته نباشی. کجایی؟ من؟ کارم طول کشید.»
دوباره سرکی به بیرون کشیدم و ادامه دادم:
«میتونی بیای دنبالم داداش؟ دیروقته… آره… یادته اون روز منو رسوندی؟ همون جاست. هر وقت رسیدی بهم پیام بده.»
رمان دختری از جنس باران از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
ملیکا ارجمند، متولد سال 1378، نویسندهی نوقلم ایرانی میباشد. ایشان تاکنون یک جلد کتاب با انتشارات شقایق به چاپ رسانده است. این نویسنده در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان دختری از جنس باران ـ انتشارات شقایق
رمان حکم طلا ـ در حال تایپ