رمان خیزش الندیل گمشده اولین جلد از مجموعه «افسانه های هفت سرزمین» به نویسندگی ساحل نژاد فروغی می باشد. نام جلدهای بعدی به ترتیب «تحول بزرگ» ، «نفرین اژدها» و «ماموریت سرنوشت ساز» می باشد.
دختری که هویت واقعیش رو کشف می کنه
سیاهپوش های ناشناس زندگی الندا رو بهم ریختن. اونا دزدیدنش، زندانیش کردن و وقتی فرار کرد، تا مدت ها اون و همراه مرموزش ویهان رو تعقیب کردن. تا اینکه بالاخره گیرشون انداختن، و اون وقت نور بیرون زد. نوری که الندا از وجودش در درونش خبر نداشت…
به روبه رو که نگاه کردم نور خیلی ضعیفی اون دوردورا دیدم. حسم می گفت اون راه خروجه. با شادی به اون طرف قدم برداشتم. فکر کردم دیگه تمومه. اما همون لحظه فریادی تو راهرو پیچید.
: اوناهاش اونجاس!
و صدای چند جفت کفش که دوون دوون به سمتم می اومدن. قلبم ریخت. هر چی توان داشتم ریختم تو پاهام و با تموم نیرو به سمت نور دویدم. صدای دویدنای پشت سرم و نور رو به روم هر دو بهم نزدیک می شدن.
درست وقتی چند قدم با نور فاصله داشتم محکم به چیزی برخورد کردم. سر بالا آوردم و با دیدن یه جفت چشم نقره ای براق جلوم از ترس هینی کشیدم و سرجام خشک شدم.
صدای متعجب مردونه ای که احتمالا مال صاحب چشما بود گفت: لایت بُرن؟
سروصدای کسایی که دنبالم بودن باعث شد فقط بدوم و از کنار اون مرد رد شم. بدو بدو به سمت نور رفتم که هر لحظه واضح تر می شد.
انتهای راه بود. نور از سمت راست می اومد. پیچیدم سمت راست و با دیدن چیزی که رو به روم بود متوقف شدم. انتهای اون راهروی خیلی کوتاه، یه پنجره ی شیشه ای بود که نور ازش می اومد.
صدای پاها پشت سرم اومد. سریع چرخیدم. یکی از مردای سیاهپوش اومد جلو و با دیدن نور فریادی کشید و برگشت عقب.
نمی دونم چطور ولی یه حسی بهم گفت اونا نمی تونن جلوتر بیان.
آهسته به سمت پنجره رفتم و بیرونش و نگاه کردم. یه حیاط بزرگ بود که با دیوارای بلند سنگ سیاه محصور شده بود، حیاط یه قلعه. سمت چپ حیاط دروازه ی آهنی و بزرگی رو بین دو برجک نگهبانی دیدم. خودش بود. راه خروج. اون راه فرار من بود.
به پایین نگاه کردم. یکم از ارتفاع اتاقی که توش بودم بیشتر بود. یه گاری پُر کاهم زیر پنجره بود. می تونستم بپرم و…
: قربان اون اونجاس!
دوباره خونم به جوشش دراومد. بدون اینکه بدونم این ایده ها از کجا میاد به سمت راهرو رفتم و تو دورترین فاصله از پنجره وایسادم. تپ تپ قدم های تند و باعجله ی کسی که احتمالا مردا مخاطب قرار داده بودنش داشت نزدیک می شد. تا چند ثانیه دیگه بهم می رسید.
نفس عمیقی گرفتم. با تموم سرعت دویدم به سمت پنجره. دستام و ضربدری جلوی صورتم گرفتم و شیرجه زدم تو پنجره.
***
به نظرت واقعا من قوی و باهوش و شجاعم؟ یعنی، قوی و باهوش حالا یه چیزی ولی شجاع… تو کل سفرمون من همش ترسیده بودم…
: ولی بازم کارای شجاعانه و هوشمندانه ای انجام دادی. شجاعت به معنی نترسیدن نیست، انجام دادن یه حرکت خوب در عین ترسه.
***
گفت: واقعا چشمام حرف می زنه؟
: اوهوم
: خب الان… الان حرفش چیه؟
به آبی آروم چشماش نگاه کردم و گفتم: فقط توشون آرامش موج می زنه. برعکس همیشه دریا دیگه طوفانی نیست… چرا؟
با مکث زمزمه کرد: چون دارم به جادویی ترین چشمای دنیا نگاه می کنم.
***
من در واقع خواستم بگم به خودت شک نکن. اگه نور تو رو انتخاب کرده پس حتما دنیا به الندیلی مثل تو احتیاج داره. ساده، مهربون، احساساتی، هرچی که هستی. و برای اینکه به بهترین نحو مسئولیتت و انجام بدی فقط باید خودت باشی.