رمان خیالت به قلم نیلوفر فرهادی، روایت زندگی یک دختر به نام ساچلی است که از شانس بدش قربانی میشود.
دانشجوی موفق رشتهی هنر است و در یکی از محله های پایین زندگی میکند.
داستان از جایی شروع میشود که به عقد تنها رفیقش میرود و آنجا سر و کلهی نامزد از کما بیرون آمدهی دوستش پیدا میشود.
مردی که ادعا میکند ساچلی معشوقهی او است و این وسط رسوایی بزرگی به بار میآید.
ساچلی بابت این موضوع از خانواده طرد میشود و مجبور میشود همسر دوم او شود…
رمان در ژانر عاشقانه و هیجانی نوشته شده.
روایتی زیبا و دلنشین و داستانی قوی دارد.
خیالِ چشمانت بیخیال دو عالمم کرد
چشم بستی جانا وُ خیالَت شد جان را درد
رمان خیالت به قلم نیلوفر فرهادی، روایت زندگی دختری به نام ساچلی است که به مراسم عقد تنها دوستش میرود.
اما آنجا اتفاق بدی میافتد که زندگیاش نابود میشود.
نامزد از کما بیرون آمدهی دوستش، ادعا میکند که ساچلی معشوقهی او است و…
-اینبارم بهم بخوره، رگمو میزنم…
غمگین نگاه کرد، با بغض…به دخترکی که زیر پایش مشغول پر کردن جام عسل بود.
-به خدا ساچی…رگمو میزنم…خلاص…
بیست سالش بود و حرف از مرگ میزد، کجا؟ سر سفرهی عقدش…
-چرند نگو آیدا!
دخترک حرصی چاقوی دستهبلندِ پاپیونخورده را از دست عروس گرفت و پشت شمعدان پایهدار نقره پنهان کرد.
-اگه به جای سلفی و اِستوری، حواستو یکم جمع کرده بودی، دسته گلتو توو آرایشگاه جا نمیذاشتی که داماد بدبخت توی این ترافیک سِیلونِ خیابونا شه آیدا خانوم!
دوست بودند و همسن…اما از دو دنیای مختلف.
یکی تکدختری نازداشته از بالاشهر و آن یکی…
-اگه دوباره تصادف کرده باشه چی؟اگه برده باشنش بیمارستان؟ اگه دوباره رفته باشه توو کُما…
عروس بیچاره! چشمش ترسیده بود.
پارسال، همین موقع تصادف شد، یکی مرد و داماد به کما رفت، عروس هم که شوکه.
-آخ آیدا! آخخخ…خ!
یه سال گذشت، تو نمیخوای اون تصادف لعنتی رو فراموش کنی!
آیدا که لبهای سرخش را برچید، دخترک هوفی کشید و کلافه سرجنباند.
-گریه نکن، همه میکاپت ماسید…
سکوت که شد لبخند زد. سرش را کج کرد و کمی ناز عروسِ دلنازک را خرید.
-نازنازی جونم، مگه همین یه ربع پیش باهاش حرف نزدی!
عمرِ رفاقتشان یکسال بود اما حسشان، عمیق و خواهرانه.
-نگفت ترافیکِ خانومم؟ نگفت دارم میام خانومم…
آیدا انگشتان لاکخوردهاش را پایین کشید و بیقرار دست کوبید بر زانو.
-گفت، گفت…اما مثل اونوقتا نگفت!
لب جوید و بغض کرده دست کشید به چادر سفید و زربافت روی دستهی صندلی،
چشمروشنی مادرشوهر جان بود.
-دانا یه جوری شده ساچی…
ی…یعنی خیلی عوض شده!
پیراهن ابریشم سفیدش را کنار زد و روی صندلی خم شد. بیقرار دست دخترک را میان مشت گرفته فشرد. دخترک جاخورده سرش را بلند کرد.
-چی میگی آیدا!
-میگم دانا مثه قبلنا نیست! همش توو عالم خودشه! چشاش به منه نگاش یه جا دیگه، گوشش به منه فکرش یه جا دیگه…
اشکی از گوشهی چشم آیدا چکید. دخترک با نگرانی قاشق را داخل ظرف عسل رها کرد.
-موندی موندی شب عقد یادت افتاد اینا رو!
نفس صداداری گرفت و با پشتِ دست اشک روی گونهی عروس را گرفت.
-اگه شک داشتی چرا عجله کردی آیدا!
از بچگی نشانشدهی دانا بود، پدرهاشان از حجرهدارهای قدیمی بودند و همسفره.
یکی میشدند، اسم و رسمشان یک کشور را حریف میشد.
-دیگه منو نمیخواد، میدونم…منِ عقبافتاده نه مثل اون پلنگای رنگ و وارنگ دورش .
-یاااا خدا! آیدااا…
دهانش وا ماند، سری به پهلو کج کرد و دوباره خیرهی آیدا شد.
-صیغهی محرمیت خوندن برین بیرون، بیاین، بیشتر همدیگرو بشناسین نکه…
او که عصبی لبش را گزید نگاه مضطرب آیدا تا درِ نیمباز اتاق رفت.
-هیییش! یواشتر خرِ یکی بشنوه بدبخت میشم…
-احمق! تو که انقده از مامانت میترسی واسه چی همچین غلطی کَر…
دخترک با بلاتکلیفی نیمخیز شد سرپا شود، آیدا دستش را محکم کشید.
-قیل و قال نکن ساچی! عقد کنیم تمومه، دیگه گندش درنمیاد خیالِ منم راحت میشه…
لب وا کرد جواب آیدا را بدهد، گوشی موبایلش زنگ خورد و در اتاق باصدا باز شد.
-چی تمومه!؟ چه گندی؟ کدوم خیالِ راحت آیدا…
صدای خشنِ زن تازهوارد باعث شد دخترها هینی بکشند و ترسخورده سرپا شوند…
-عاقد منتظره، مهمونا نشستن، داماد نیومده، حاجی کلافه…
اون بابای بیعارت نشسته پسته میشکنه، دخترشم که…!
بیتا بود، مادر عروس، چشم و ابرو مشکی مثل آیدا اما کمی فربه…
پرستیژ بالایش از یک کیلو طلای دور دست و گردنش عیان بود.
-شما پدر و دختر با این کاراتون آخرش منو جوونمرگ میکنین…!
گلایههای پشتِهماش که متوقف شد آیدا آب دهانش را بلعید، چشمی تا صورت رنگپریدهی دخترک برد و راضی از اینکه لو نرفته شروع به چاپلوسی کرد…
-خدا نکنه بیتا جون، مامان دارم ملکه ویکتوریا، بترکه چشم حسود ایشالله…
هر چقدر مادرش جاهطلب بود و باسیاست…آیدا سرخوش بود و بیخیال، عین پدرش.
-خُبهخبه! به جای زبونریختن…
گفتنی چشمی دُور چرخاند، اتاقِ بیروح عمارتِ آژگان، حالا با آن تزئینات سرخ و سفید، شبیه یک اتاق عقدِ لاکچری شده بود.
-یه زنگ بزن بببین اون شوهر عتیقهت کجا مونده! آبرومون رفت…
چشمش که به تزئینکنندهی خوشذوق اتاق رسید، ترشکرده در را کج کرد کسی نبیندِشان.
-مگه بهت نگفتم غریبه نیار سر سفرهی عقد نکبت.
-مامااااان!!!
ساچی غریبه نیس…
مشکل غریبه بودن دخترک نبود، نَدار بودنش بود، زن این دوستی را در شأن دختر عزیزکرده و خانوادهی متمولشان نمیدانست.
-شگون نداره احمق…نمیفهمی!؟
-خسته نشدی ازینهمه خرافات؟!
آیدا هوفی کشید و دست به کمر شد.
-بهت میگم کمتر برو پیش این کفبین و فالگیرا، واسه این چیزاس بیتا خانوم!
-توام همه چیو شوخی بگیر ذلیلمرده!
زنگ دوبارهی تلفن دعوای مادر و دختر را قطع کرد وُ نگاه پرافادهی بیتا را تا گوشیِ آشنای میان دست دخترک کشید.
-میخوای بخت و اقبالتم مثل گوشی و رخت و لباسات، خیرات کنی به این دخترهی گدا؟
باشه بفرما!
پشت چشمی برای صورت جاخوردهی آیدا نازک کرد و در را صدادار بست.
او رفت و نگاه شرمندهی آیدا به پهلو کشیده شد.
تا دخترک خوشقلب کناری.
تمام مدت سر به زیر بود، دریغ از یک اعتراض یا یک بیحرمتی.
اولین بار در بوفهی دانشگاه دیده بودش، دخترهای کلاس صدایش میکردند “بِده”…چون…
رمان خیالت به قلم نیلوفر فرهادی، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
نیلوفر فرهادی، نویسنده و رمان نویس، بیست و هفت ساله و ساکن شهر زیبای یزد هستن.
نویسندگی رو به تازگی شروع کردن و اولین کاری که در ژانر عاشقانه در اختیار ما قرار دادن رمان خیالت هستش.
سبک قلم زیبایی دارن و با موضوع خوبشون، مخاطب های زیادی رو جذب خودشون کردن.
رمان خیالت – درحال تایپ