ازدواج های نامتعارف.
خونهی بهار قصهی آرمین پسرجوونیه که بعد از طلاق عموش، پنهانی از همه، همسر اونو صیغه میکنه تا ازش مراقبت کنه.
قصهی وانیاست که با یک دنیا امید و آرزو پای سفرهی عقد با چاووش میشینه اما درست شب ازدواجش یک غریبه با چاووش تماس مشکوکی میگیره و راز وانیارو براش فاش میکنه. رازی که موجب میشه چاووش قید ازدواج با وانیارو بزنه. دست سرنوشت وانیارو به خونهی بهار و آرمین میرسونه تا اینکه…
نگاهی به چشمان ترسیدهاش انداخت.
– تو دیگه کی هستی؟
دخترک آبدهانش را قورت داد و لحافش را کنار گذاشت.
– تو اتاق من چیکار میکنی؟
با ترس چشم دوخت به نگاه اخمالود و عصبانی مردجوانی که او را نمیشناخت.
– من…خب…من…
به سمتش هجوم برد و بازویش را کشید.
– نکنه دزدی؟
چیزی نمانده بود قلبش از جا کنده شود.
با چشمانی گرد نگاهش کرد.
– دزد؟
گوشهی لب آرمین بالا رفت.
– آره یه دزد کوچولو که اومده عین موش خودشو اینجا قایم کرده.
از وحشت دچار لکنت شد.
– نه...نه…من…دزد…نیستم.
پوزخندی به لبهای آرمین نشست.
– مشخص میشه. الان که زنگ بزنم به پلیس میفهمم چرا یواشکی اومدی تو خونهی من.
تا عقبگرد کرد وانیا سریع بلند شد و دستهای آرمین را از پشت گرفت.
– من…دزد نیستم. من به اینجا پناه آوردم.
متعجب برگشت و چشمانش گره خورد به نگاه بغضآلود دختری که نفسهای پرشتابش مستقیم به صورتش پرتاب میشد.
– میشه…منو از خونهت بیرون نکنی؟