رمان خم گیسوی طُ

رمان خم گیسوی طُ

توضیحات مهم رمان خم گیسوی طُ از فاطمه ایزی

موضوع اصلی رمان خم گیسوی طُ از فاطمه ایزی

خلاصه رمان خم گیسوی طُ از فاطمه ایزی

اهورا عابدینی…
مهندس عمران و
صاحب چندین پروژه‌ی
ساختمانی غول پیکر
پسری خوش قلب و پر از شیطنت
که از دیدن دختر ۱۶ ساله تو خونشون تعجب می‌کنه اما با گذشت زمان دخترکِ تنها و جذاب قصه
جوری دلشو می‌بره که هرشب نقشه‌ی به دست آوردنش و می‌کشه بدون اینکه به فاصله سنی ۱۵ سالشون فکر کنه یا…
بخواد گذشته‌ی این دختر و بدونه.‌..
گذشته ای که شاید بعدا برای هردوشون مشکل ساز بشه!

 

مقداری از متن رمان خم گیسوی طُ از فاطمه ایزی

آب قند و که خوردم کمکم کرد بلند بشم و بشینم. اشکام از شدت تهمتایی که بهم زده بود بند نمیومد. حرفاش بیشتر از کتکاش درد داشت. یاد یه جمله ای افتادم. یه جا خونده بودم که
” توی این دنیا کلمات از گلوله ها بیشتر آدم کشتن! ”
من این جمله رو زندگی کرده بودم.
یه دستم به پهلوم بود و یه دستمو روی زانوهام گذاشتم و سرمو گذاشتم روی زانوم. هق هقم تموم نشدنی بود. وقتی یاد اون کلمات زشتی که بهم نسبت داد می‌افتادم آتیش می‌گرفتم.
شاید اگه یه غریبه این حرفارو می‌زد این‌قدر درد نداشت ولی وقتی با خودم فکر می‌کردم که عمه‌م، کسی که هم خونمه… اینجوری تیشه به ریشه‌م می‌زنه و کمر بسته منو نابود کنه داغون می‌شدم. این خونه دیگه جای موندن من نبود.
دیگه خسته که نه، بریده بودم!
بعد یه ساعت که گریه و زاری کردن و گوش دادن گلایه ها و واگویه های عزیزجون کنار گوشم، بلند شدم.
لنگان لنگان به سمت سرویس بهداشتی رفتم.
جلوی آینه‌ی روشویی وایسادم و نگاهم روی خون خشک شده کنار لبم متوقف شد.
یه مشت آب روی صورتم پاشیدم و صورتمو با حرص شستم.
انقدر محکم روی صورتم دست می‌کشیدم که زخم کنار لبم دوباره خونی شد. عصبانی چندتا دستمال کاغذی برداشتم و روی لبم گذاشتم. از دستشویی رفتم بیرون.
عزیز جون زانوی غم بغل گرفته بود. بدون توجه به اون وارد اتاقم شدم.
در کمد و باز کردم همه‌ی لباسا و وسایل شخصیم و ریختم بیرون. با اشک و آه مشغول جمع کردن لوازمم بودم که گوشیم زنگ خورد.
شماره‌ی آرتین روی صفحه‌ی گوشیم خودنمایی می‌کرد. نمی‌دونستم چی جوابشو بدم اما می‌دونستم باید تماسو وصل کنم.
در اتاقو چفت کردم و تماس رو وصل کردم. بدون این که حرف بزنم گوشی رو بغل گوشم گذاشتم‌ و به در تکیه زدم. صدای آرتین درحالی که نفس نفس می‌زد به گوش رسید:
– الو کیمیا؟ کجایی؟ خوبی؟
مثل بچه ای که پشت بهش اومده باشه، مثل کسی که وقتی داره گریه می‌کنه بهش می‌گن گریه نکن بدتر گریه‌ش میاد… منم با شنیدن خوبی و نگرانی آرتین اشکام دوباره باریدن.
آرتین دوباره و دوباره صدام زد و من قلبم بیشتر درد گرفت از اینکه دیگه قرار نیست کنار اهالی این خونه بمونم.
بغض داشت خفه‌م می‌کرد و نمی‌تونستم حرف بزنم.
آرتین با صدای گرفته و نگرانی ادامه داد:
– من همین الان از طریق باربد فهمیدم چه اتفاقی افتاده. توروخدا کیمیا جوابمو بده. حالت خوبه؟ من نیم ساعت دیگه می‌رسم خونه خواهشا کار اشتباهی نکن تا بیام.
تو تک تک کلماتش دغدغه مندی و دلواپسی رو می‌شد احساس کرد. چجوری همچین فرزندی از دامن چنین زنی سبز می‌شه؟
برای اینکه یکم از نگرانیش کم کنم به سختی گفتم:
– آ… آرتین؟
و اون لحن جدی و خشک همیشگیش حالا نرم و آروم شده بود:
– جان؟ تو که جون به لبم کردی دختر!
لب گزیدم:
– می‌شه نیای؟ من می‌خوام برم.
با صدای آمیخته به خشم غرید:
– کجا؟ سر قبر من؟
دماغمو بالا کشیدم و گفتم:
– حرف زشت نزن. خدا نکنه یه تار مو از سرت کم بشه داداش. می‌خوام برم هرجا به جز اینجا!
صدای نفس های عصبیش حالمو بدتر می‌کرد. چرا این بشر این قدر به فکر منه؟
کاشکی توام به فکر زندگی خودت بودی آرتین…
کاش این قدر مهربون و با معرفت نبودی که الان قلبم برات تیکه تیکه نشه. برای مرام و معرفت و مردونگیت…
آرتین مثل یه بارون بود که به کویر خشک قلبم می‌بارید و هی که اون می‌خواست از حرکت بایسته هی بهش جون می‌داد، طراوت می‌داد، زنده‌ش می‌کرد.
بعد از چند لحظه با تحکم و شمرده شمرده گفت:
– تا نیم ساعت دیگه می‌رسم خونه. میای‌ جلو در سوار ماشین می‌شی باهم صحبت می‌کنیم. نبینم کار بچگانه‌ای انجام بدیا. زودی میام دختر خوب. فقط یکم دیگه تحمل کن.

 

برای دانلود و خواندن رمان خم گیسوی طُ کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 6 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!