نه نشده نمیشه هم پس چرا هم خودت و هم من رو سنگ روی یخ میکنی هر سال؟! فقط نگاهش کردم به سمت دوربین آمد، دست هایش را دو طرف گوشی به سنگ ها تکیه داد نمیری که نبینی … آره؟ چهره اش در هم جمع شد با ندیدن و نرفتن این موضوع حل نمیشه احمق ترسیده در جایم نشستم … رفتارهایش حالش دست خودش نبود. پلک که بست، برای عوض کردن بحث گفتم -شخصیت على برام ،جالبه اصلا به قیافه همیشه سرسختش پایه بودن نمیاد هیچ نگفت و یکدفعه بغضش باصدا شکست و اعترافش تنم را لرزاند و زبانم را فلج کرد – اما خوب شد که نرفتی!
حالش بد بود خیلی بدا از سر شب دری وری زیاد گفته و بهانه گرفته بود؛ اصلا انگار خودش هم نمیدانست دردش چیست ساکت شد حتی دیگر با خودش زیرلب حرف نزد. از آشپزخانه بیرون زد و به سوی مبل هایش رفت نشست و زانوهایش را بغل گرفت. صدای قطعه موزیکی که در خانه اش پخش بود، تمام شد و صدای آهنگ بعدی در فضا پیچید؛ همانی که حتی دیوارهای خانه اش هم متن ترانه اش را از بر بودند. صدای گوگوش که در سالن اوج گرفت، یکه خورده از روبه رویش نگاه گرفت. ترسیده بود تنش رعشه گرفت با همان نگاه لرزان برای پیدا کردن عکس مورد نظرش خانه را زیر و رو کرد.
به دنبالش در همان جای همیشگی گشت. بر روی سنگهای شومینه اما نبود فروغ چشم هایش گویی مرد. جا خورد و بهت زده صاف بر روی مبل نشست – سورمه صدایم را نشنید داشت جلوی چشم هایم جان میداد. جان گند تا عکس را پیدا کرد نگاهش گوشه ای ترین جای این ایستاد؛ دنیا باز برایش تمام شد. صبر نکردم و التماسش کردم – قطع نکن … خواهش میکنم! جان نداشت گوش نداد و مصرتر شد. تلاش کرد به دست و پاهای خشک شده اش تکانی بدهد، اما نتوانست. ناتوانی اش به اوج رسید و قبل از بلند شدن ناله اش تماس را قطع کرد.