رمان خسته خانه

رمان خسته خانه

در رمان خسته خانه ر.اکبری سه دوره از زندگی گندم را روایت میکند. سه دهه ای که به هم متصل میشوند. رمان خسته خانه نثر بسیار شیوا و روانی دارد. به دور از اطناب و گزافه گویی.

رمان خسته خانه از زندگی سخت زنان در دوره جنگ میگوید از فشار های تحمیلی که به روح و روانشان روان میشد. شخصیت سازی و صحنه سازی بینظیر انجام شده و رمان خسته خانه در یک دوره به مرحله ی نهایی جشنواره رسیده.

 

مقدمه رمان خسته خانه :

به نام آفریدگار قلم

«فردا اگر بدون تو باید به سر شود فرقی نمیکند شب من کی سحر شود شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود

رنج فراق هست و امید وصال نیست این هست و نیست کاش که زیر و زبر شود رازی نهفته در پس حرفی نگفته است

مگذار درد دل کنم و درد سر شود ای زخم دلخراش! لب از خون دل ببند دیگر قرار نیست کسی با خبر شود موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است

بگذار گفت و گو به زبان هنر شود…

استاد فاضل نظری

ر.اکبری

 

خلاصه رمان خسته خانه :

رمان خسته خانه روایتگر زندگی دختری به نام گندم است که بعد از فوت پدرش تخت فشار خانواده ی پدری قرار میگیرد. آنها می‌خواهند گندم را به هاشم که همسن پدر اوست بدهند و از سوی دیگر احمد میخواهد او را به اجبار عقد خود کند.

گندم برای فرار از دست آنها و نجات خود و خواهرش شبانه راهی جنوب برای پناه بردن به برادرش میشود اما از بد روزگار میان چنگال دشمنان بعثی گرفتار می‌شود و سرنوشت برایش نحو دیگری رقم میخورد.

 

مقداری از متن رمان خسته خانه :

نقشه شکارگاه رو برام می آری؟

سیف الله سگرمه ها را در هم کشید و به سمت در خروجی رفت.

خم شد و گیوه هایش را پوشید و گفت:

دست از این شکارگاه بر نمیداری آفاق؟ لچک و ترنج رو هفته ی پیش؛ برا صنم پایین کشیدم. باهات حرف می زنه. شاه عباسی هم خوبه.

آفاق از در بیرون رفت خورشید مثل جنگجویی آماده به حمله، نیزه های سوزانش را روی صورت آفاق فرود آورد.

زن چشمانش را تنگ کرد و گفت:

خوب این دستم اومده؛ گندم هم یاد گرفته، می خوام کمکم کنه.

سیف الله از شنیدن نام دخترک چشمانش برق زد و سری تکان داد و ‘tj:

باشه. فقط حواست باشه مثل اون بار ابریشمها رو حروم نکنی، خیلی گرون شده؛ خیلی؛ یه نخ اضافی هم نمیدم همه رو دونه به دونه می شمارم.

سیف الله از در بیرون رفت و در زنگ زده ی خانه را محکـم بـه هـم کوبید.

آفاق دلگیر و خاموش به اتاق برگشت؛ چادرش را برداشت و به سمت در انتهایی رفت. بلند صدا زد:

گندم؟

گندم کنار گهواره ی علی اکبر چمباتمه زده بود. پسربچه خواب رفته بود. آفاق نگاهش را به نگاه رنگی دخترش دوخت. نگاه دختر به قدری آرام و معصوم بود که دل زن نرم شد و گفت:

میخوای بری پیش لعیا؟ برو زودم برگرد.

لبهای گندم چون غنچه ی گل سرخی از هم باز شد و مثل باد از مقابل نگاه نگرانِ مادر دور شد.

داخل کوچه پس کوچه های خاکی و داغ؛ چند پسر و دختر؛ ایستاده بودند. گندم داد زد:

منم اومدم.

لعیا به طرفش آمد. دستش را گرفت و گفت:

بازی تموم شده.

داشتیم قایم موشک بازی میکردیم. این پسرا همش دقلی میکنن. چقد دیر اومدی؟

گندم نگاه درخشان و زیبایش را به نگاه لعیا دوخت و گفت:

علی اکبرو میخوابوندم.

بچه ها پخش شدند. دو دختر دست در دست هم و شانه به شانه به سمت جاده ی خاکی رفتند خورشید بی رحمانه تیرهای سوزانش را
پرتاب میکرد زیر سایهی درخت ایستادند. لعیا پرسید:

قالی زدین؟

گندم نگاهش به برگهای روی زمین بود. زمزمه کرد:

نه چهارشنبه

لعیا روی زانو نشست؛ جثه ی ریزی داشت. دستهای لاغرش را لای پاها گذاشت و سرش را به تنه ی درخت تکیه داد گندم کفشهای کهنه اش را از پا خارج کرد.

پاچه شلوار را بالا زد و پاهای سفیدش را داخل جوی باریک گذاشت. خنکای آب لبخند به لبش نشاند لعیا هم کنارش نشست و پاهای خود را داخل آب فرو کرد.

خنکای آب و بازی آب و انگشتان ظریفشان باعث شادی آنها شد و صدای خنده ی دخترانه شان با زمزمه ی جوی و سایش برگها در آمیخت.

بوی پشگل آمیخته با بوی غلات رسیده ی آماده ی درو؛ فضا را سنگین کرده بود.

گندم چارقد را باز کرد و پشت سرش گذاشت. موهای طلایی و بلندش مثل آبشار روی شانه ها ریخت.

با دست طره ای از موها را پشت گوشش برد. لعیا نگاهش کرد وگفت:

یکی می آد

گندم خندید و گفت:

گرمه همه رفتن خونه. هیچ کس این طرف نیست. این جا مالِ من و تو.

همه چیز برای گندم بازی بود همه چیز برایش تازگی داشت؛ حتی جوی آبی که هر روز به تکرار در آن پاها را میگذاشت. شاداب و سرزنده به همه چیز لبخند می زد.

لعیا؛ اما پخته تر رفتار میکرد؛ اگرچه هم سن و سال بودند. با ترس نگاهش به دور و اطراف بود.

گندم آب روی صورت لعیا پاشید لعیا هینی بلند کشید و عقب رفت و مدتی بعد شروع کردند آب به سر و صورت یکدیگر پاشیدن ناغافل از نگاه غریبه ای که دورتر پشت دیوار کاهگلی فرو ریخته ایستاده و با لذت به این بازی دخترانه لبخند می زند.

نگاه غریبه ای که با ولع روی صورت زیـبـای گـنـدم خـیـره مانده بود لعیا از جوی بیرون رفت چرخید تا به درخت تکیه دهد. تازه متوجه ی غریبه شد و با ترس گفت:

گندم؛ گندم؛ یکی پشت دیواره.

دختر سربلند کرد و اطراف را نگاه کرد نگاهش روی سری که از دیوار بالا آمده بود ماند دستپاچه بیرون دوید و با صورت روی زمین ولو شد.

لعیا کمکش کرد غریبه از پشت دیوار بیرون آمد؛ دیواری که سالها پیش دور باغی کشیده بودند و حالا نه اثری از باغ بود نه درختانش.

آن سوی دیوار خانه های روستایی بود و این سوی دیوار مزارع؛ بین این دو قسمت ؛ فقط چند تکه دیوار با فاصله که وسیله ی بازی بچه ها بود بر جای مانده بود.

غریبه نزدیک شد و با صدایی خوش گفت:

نترسید.

دختر چارقدش را کج و معوج روی سر انداخت. نگاهش گردش کرد تا کفش ها را پیدا کند.

غریبه آن سوی جوی نگاهش میخ صورت گل آلود واشنای دختر ماند صدای غریبه در گوش گندم پیچید:

تو دختر رحمان هستی؟

لعیا اخم کرد و حاضر جواب گفت:

به تو چه؟

غریبه لبخند زد و گفت:

تو دختر کی هستی زبون دراز؟ هان فهمیدم دختر اوس کریم. لعیا؟

لعیا سرتاپای شیک غریبه را نگاه کرد و گفت:

مفتشی ؟

دست گندم را گرفت و کشید هنوز گام اول را برنداشته بودند که صدای غریبه در فضا پیچید

وقتی دادم زبونت رو در آوردن میفهمی من کیم. به پسر ارباب بی حرمتی میکنی؟

لعیا با وحشت برگشت و به غریبه خیره شد. از ذهنش گذشت؛ ولی این کجا و پسر ارباب کجا؟ خندید و گفت:

پسرارباب و ما میشناسیم چند سال پیش رفت شهر؛ درس بخونه دیگه ام برنگشت. ان شالله که هیچ وقتم برنگرده تازه شنیدم مریض بود. لابد تا الان .مرده خدا بیامرزه این هوا بود…

و بعد با دستهای باز شده اندازه ی پسر ارباب را نشان .داد غریبه خندید.

دست هایش را از جیب شلوارش بیرون آورد و گفت:

باشه. شب که اومدم دم خونه تون؛ هم خودت و هم بابات رو بردم اداره میفهمی من کی ام؟

گندم با ترس نگاهش را به چشمان سیاهش دوخت آشنا به نظر میرسید ولی نه آن قدر که به یاد بیاورد این همان پسرک خودخواه و زورگوی بچه گیهاش هست.

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان خسته خانه :

از طریق انتشارات علی و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی ر.اکبری :

خانم رویا اکبری با اسم مستعار، ر.اکبری چهل و پنج ساله هستند و تحصیلاتشان را در رشته ی علوم انسانی به پایان رساندند و سال ۱۳۸۰ اولین همکاری خود را با نشر علی آغاز کردند.

 

آثار ر.اکبری :

رمان لمس تنهایی تو _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی

رمان خسته خانه _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی

رمان اگر نرفته بودی _ کتاب چاپ شده در انتشارات آرینا

رمان طلوعی در شب _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی

رمان منتظرت بودم _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی

رمان ملکه جنوب _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی

رمان چشمهایت مال من _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی

رمان مستانه _کتاب چاپ شده در انتشارات آرینا

رمان لحظه ای با ونوس _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی

رمان بالاتر از سیاهی _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی

رمان پریا _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی

رمان نازک ترین حریر نوازش _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی

رمان دوباره مینویسمت _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی

رمان دختران فرار چرا؟ _ کتاب چاپ شده در انتشارات جمال

رمان در سکوت سایه _ کتاب چاپ شده در انتشارات شادان

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 10 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!