موضوع اصلی رمان خدای شیطنت
نازنین، دختری شلوغ و زبوندراز که از کنترلهای پدرش کلافه شده و فکر میکنه بهترین راه فرار از این وضعیت، ازدواجه. او به خودش قول میده به اولین خواستگارش جواب بده و بعد از عروسی فرار کنه. وقتی با پسر دوست مادرش، امین، ازدواج میکنه، آماده فرار میشه، اما نمیدونه که امین هم دقیقاً همون نقشه رو کشیده!
امین –باشه باشه عزیزم؛ آروم باش .تقصیر من عزیزم من نباید یک دفعه عکس و العمل نشون میدادم .حق داری اما یک دقیقه آروم باش؛ باهم حرف بزنیم. محل بهش ندادم که جفت دستام توی دستش گرفت، من رو به دیوار چسبوند .تقلا میکردم از دستش خلاص بشم؛ اما سفت و سخت من رو گرفته بود، اجازه تکون خوردن بهم نمی داد. امین –آروم باش .باشه تقصیر منه، من اشتباه کردم .الان بخاطر من داری با خودت چیکار میکنی؟؟ ببین دستات رو …ترو خدا اینجوری نکن قلبم درد میکنه، ببخشید نفسم !!!آروم باش؛ نفس عمیق بکش.
به زور به خودم مسلط شدم .حس میکردم گلوم بدجور میسوزه، قلبم داره از سینه بیرون میپره. با درد سر بلند کردم که دیدم چهارتا از ناخن هام شکسته، دوتاش خونیه و!!!.. وقتی دید تقلا نمی کردم، دستام ول کرد من رو تو بغلش کشید .از درد زیره گریه زدم .گریه که صداش کل حیاط برداشته بود .دست امین آروم روی کمرم کشیده میشد . با چشمای گریون دیدم که امین اشاره زد، نوا مامان رو داخل ببره .خوب شد اینکار رو کرد وگرنه من اصلا نه صدا، نه حوصله و نه حتی توانش رو داشتم که باهاش حرف بزنم یا اصلا توضیح بدم.
بعد ده دقیقه که حسابی خالی شدم، سر از بغل امین بیرون کشیدم؛ اما با صحنه ای که دیدم یک آن خشکم زد و… دستم به سمت گردن و سینه ای امین بردم. یکی و دوتا از دکمه هاش کنده شده بود، سینه اش به کل داغون بود .مثل این بود که یک گربه ای وحشی رو انداختی به جونش …با ترس نگاهی به ناخن هام کردم، که دیدم دست های خودمم داغونه!! با شرمندگی بهش خیره شدم، بدون توجه به اینکه ممکنه دردش بگیره من رو دوباره به خودش جفت کرد، چونه اش رو روی سرم گذاشت. زیر لب گفت در حالی که موهام نوازش میکرد گفت: –چیزی نیست .نگران نباش؛ خوب میشه …تو فقط آروم باش.
در حالی که ساکت تو بغلش بودم، گوشت کنار ناخنم رو میکندم عین خیالم نبود . انگار دلم میخواست حرص و اعصبانیتم رو سر دستم خالی کنم .همیشه همین طور بود، کارم میکردم بعد چند دقیقه پشیمون میشدم، مثل کار امین که سیلی زد و پشیمون شد .به نظرم فعلا باهم برابر شدیم، دیگه حق ناز کردن ندارم. هه دل خجستم رو باش که با این وضعیتی که برای ریخت و هیکل امین ساختم، دلم میخواد نازمم بکشه..دستم به سمتم سینه اش بردم روی یک قسمت که خون بیرون زده بود کشیدم، آروم آخی از بین لباش بیرون اومد.
خلاصه کتاب
نازنین، دختری شلوغ و زبوندراز که از کنترلهای پدرش کلافه شده و فکر میکنه بهترین راه فرار از این وضعیت، ازدواجه. او به خودش قول میده به اولین خواستگارش جواب بده و بعد از عروسی فرار کنه. وقتی با پسر دوست مادرش، امین، ازدواج میکنه، آماده فرار میشه، اما نمیدونه که امین هم دقیقاً همون نقشه رو کشیده!