رمان خانوم معلم

رمان خانوم معلم

رمان خانوم معلم به قلم مهتاب. ر، در ژانر عاشقانه و هیجانی نوشته شده است.
یکی از محبوب ترین رمان های این نویسنده که روایتی بسیار زیبا دارد و طرفدارهای زیاد.
رمان خانوم معلم به قلم مهتاب. ر، داستان دختری جذاب و زیبا به اسم درناز است که بعد از معلم شدنش، برای تدریس به بچه های بی سرپرست در محله‌ی پایین خانه اجاره می‌کند.
محله‌ای که در آن خلافکاری محبوب به نام منوچهر زندگی می‌کند و دل به درنا می‌بندد.
با رد شدن درخواستش، مجبور به تعرض به درنا می‌شود و…

 

مقدمه رمان خانوم معلم :

ازش پرسیدم پدر جان آدم برای رفتن چقدر باید مطمئن باشد؟ گفت:مردها نمی گذارند هوای رفتن به سر زنی بزند که دوستش دارند.

 

خلاصه رمان خانوم معلم :

رمان خانوم معلم به قلم مهتاب. ر داستان دختری است که برای تدریس در محله‌ای ساکن می‌شود.
محله‌ای که قاچاقچی به نام منوچهر دارد و دل به درنا می‌بندد.
برای به دست آوردنش به او تعرض می‌کند و…

 

مقداری از متن رمان خانوم معلم :

سخت بود به یه بچه ۲ سال و نیمه بفهمونی بابات اشتباه کرده و دلارا برای همیشه رفته.
تحمل اشک هایی که گلوله گلوله می‌ریخت رو نداشتم.
دلتنگی میکرد و  یه مادر می‌خواست که براش مادری کنه.
دلارا هم خون بچه ی من نبود اما مگه فقط خون می‌تونست قلب ها رو بهم وصل کنه؟
ماهو گونه ش رو روی شونه م گذاشت و سکسکه کرد:
-هلمز…دلم …عوچولو … شده
گونه م رو به گونه های تبدارش کشیدم و لب زدم:
-منم بابا…منم
پلکای سنگینش که روی هم افتاد روی صندلی راک نشستم و بدنش رو روی قفسه سینه م گذاشتم.
شاید اونجوری راحت تر می‌خوابید.
بچه ها عاشق حرکت گهواره ای بودن.
صدای نفس های منظمش که بلند شد روی موهاش رو بوسیدم،بالاخره خوابیده بود اما وقتی که بیدار میشد دوباره همون بساط رو داشتیم.
روزای اول تب میکرد و گریه هاش آروم نمیگرفت.
به خیال خودم چند روز که بگذره فراموش میکنه،اما بعد از ۲ هفته هنوز تب داشت و غذا نمی‌خورد.
اینبار هم با هزار کلک و ترفند خوابونده بودمش اما نمیدونستم تا کی میتونم ادامه بدم.
وقتی خون جلوی چشم هام رو می‌گرفت هیچ کس جلودارم نبود.
اون لحظه  که پشت پنجره دیدمش چطوری به این فکر نکردم دلارا جونش برای ماهو در میره و بهش شک کردم؟
اصلا خودش چجوری از این بچه دل کند و رفت؟
دستم رو روی صورتم کشیدم و به سقف خیره شدم که در باز شد و ژیلا آروم وارد شد:
-بالاخره خوابید؟
نفسم رو بی حوصله بیرون فوت کردم و سرم‌ رو به علامت آره تکون دادم.
اون لحظه حوصله هیچ کس رو نداشتم،نه میتونستم حرف بزنم.
نه شنونده باشم.
ولی ژیلا بیگناه ترین موجود توی زندگیم بود،دلارا رو آورده بودم برای شکنجه و عذاب و ژیلا رو خودم انتخاب کردم برای یه عمر زندگی.
ولی حالا همه چیز برعکس شده بود.
وقتی سکوتم رو دید به خودش جرات داد و  آهسته جلو اومد.
کنار صندلی روی زمین زانو زد و بازوم رو نوازش کرد:
-حالا میخوای چکار کنی؟
بچه داره عذاب میکشه
سوال خوبی بود ،اما جوابی براش نداشتم‌
بدون هیچ حرفی بهش خیره شدم و اون با مکث کوتاهی ادامه داد:
-بیا  ازدواج کنیم
قول میدم براش مادر خوبی باشم
یجوری که زود دلارا رو فراموش کنه
فقط بیا زودتر عروسی کنیم
این بچه مادر میخواد نه پرستار
توی اون لحظه به چیزی جز دلارا نمیتونستم فکر کنم.
اول باید تکلیف قلبم رو روشن میکردم،باید میدیدم حس واقعیم به اون دختر چیه؟
نمیشد ژیلا رو توی اون زندگی قربانی کنم.
ازش چشم گرفتم و همون طورکه از جام بلند میشدم گفتم:
-فعلا که وقت این حرفا نیست
اول این بچه باید قبولت کنه
منکه نمیتونم بگم بیا این مامان جدیدت، دوسش داشته باش
با سر و صدایی که اون موقع شب از بیرون بلند شده بود ماهو رو توی تختش گذاشتم و با عجله از اتاق بیرون زدم.
عمارت اربابی با وجود نگهبان و محافظ کم پیش می‌اومد دعوا و شر به خودش ببینه،هیچ وقت اجازه نمی‌دادم آرامش  خانواده م بهم بریزه.
پله ها رو دو تا یکی پایین رفتم و وارد حیاط که شدم پدر و برادر دلارا رو در حالی دیدم که پدرش با نگهبانا درگیر شده و سر و صدای بدی به راه انداخته بود.
اون موقع شب اومده بودن عمارت و پیرمرد  کل خونه رو گذاشت روی سرش.
منتظر اومدنش بودم، اما نه با پسرش و برای قداره کشی.
با قدمای بلند به طرف شون رفتم و شلاقم رو توی مشتم فشار دادم تا همون لحظه خشم و عصبانیتم رو روشون خالی نکنم.
نگهبانا سعی داشتن جلوش رو بگیرن و بهمن تلاشش رو میکرد تا پیر مرد رو آروم کنه اما موفق نبود.
با سگرمه های تو هم فریاد زدم:
-اینجا چه خبره؟
مگه طویله ست سرتون و انداختید اومدید تو؟
بهمن ،بندازشون بیرون
پدر دلارا اما کوتاه نیومد.
مچ دست پسرش رو گرفت و با غیظ به طرفم اومد.
چند قدم مونده بهم پسرک رو به طرفم هل داد و گفت:
-بگیرش…
مگه واسه این بی پدر و مادر بچم و شکنجه نمیکردی؟
خودم آوردمش تحویلش بدم
صدای پیرمرد میلرزید ،انگار بغض داشت.
به سختی خودش رو کنترل میکرد تا زار زار اشک نریزه و انگ زن بودن بهش نچسبونن.
اما خودم به چشمم میدیدم که مردا گاهی نیاز دارن مثل یه زن راحت و آسوده زار بزنن.
اینبار کف دستش رو روی شونه ی پسرش کوبید و پسرک از ضرب دست پدرش یه قدم جلو اومد:
-اعدامش میکنی، کن
میکشیش
تو رودخونه غرقش میکنی
از دره پرتش میکنی پایین ،کن
من این دندون لق و کندم و انداختم دور
آدم کشته؟
باید پای کارش بمونه
دستش رو بالا اورد و با لحن پر التماسی فریاد زد:
-ولی سر جدت قسم
تو رو به امام هشتم که یبار تو زندگیم رفتم پا بوسش قسم
دلارا رو برگردون به من
مردم روستا میگن فرار کرده
میگن دخترم آواره کوچه و خیابون شده
دستاش رو با درماندگی روی پاهاش کوبید و جوری که انگار برای عزیزی عزا داری میکنه ادامه داد:
-اون بچه رو بکشیش هم صداش در نمیاد
خودم بزرگش کردم
خوب میشناسمش
میدونم غم خواره بچم
میدونم  مثل مادرش چقدر صبور و توداره
حتما یه بلایی سرش آوردی که پی همه چیز و به تنش مالیده و آواره شده

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان خانوم معلم :

رمان خانوم معلم به قلم مهتاب. ر، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.

 

بیوگرافی مهتاب. ر :

مهتاب ر، با نام مستعار، نویسنده و رمان نویس، ساکن شهر اهواز و متأهل هستند.
از بچگی به نویسندگی علاقه زیادی داشتن و حدود هشت سال هست که رمان نویسی رو شروع کردن.
بیشتر از پونزده اثر در ژانرهای مختلف دارند و با سبک قلم زیباشون، طرفدارهای زیادی رو به خودشون جذب کردن.

 

آثار مهتاب. ر :

رمان حکم خون – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان ملکه عذاب – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان دیکتاتور – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان آکادمی – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان ممنوعه – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان قلب سنگی – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان قاتل معصوم – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان معشوقه اجباری – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان گلبرگ – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان ارباب زاده – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان توکا – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان ماهاراجه – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان خانوم معلم – درحال تایپ
رمان عروس نحس – درحال تایپ
رمان دختر دهاتی – درحال تایپ
رمان دیو و دلبر – درحال تایپ

 

 

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 8 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!