سرگذشت دختری روستایی که به اجبار، همسر پسر خان میشه.
آهو دختری زیبا و روستایی که دل در گروو پسر عموی خود دارد و درست وقتی که پدرش بعد از مخالفت شدید با ازدواجشان موافقت میکند با ورود پسر خان همه چیز به یکباره بهم می ریزه و…
نیش خندی زد.
-خیلی توهمی هستی آهو.
ضربه ی به سینه ی امیر زد.
-آهو نه آهو خانوم.
به یک باره انگشتهای محکم و کشیده ی مردانه ش را دور مچ دست ظریف آهو که روی سینه ش بود زد و با یه حرکت به درخت کوبیدش.
-من هر جور بخوام صدات میزنم. تو اصلاً میدونی من کی ام؟
ترسید اما کم نیاورد. نیش خندی که روی اعصاب امیر می رفت را زد.
-تو نیم منم نیستی انقدر من من نکن دستمو ول کن.
تقلا کرد.
امیر دندون قروچه یی کرد آهو را محکم تر به درخت چسباند و فاصله ش را کم کرد انقدر که سینه ش به سینه ی آهو چسبیده بود.
-من همونیم که اگه بخوام میتونم یه کاری کنم اون رویای عروسی که ۵دیقه پیش داشتی با عشقت ازش حرف میزدی رو با خودت به گور ببری.
از حرف و ادعا امیررخنده ش گرفت به عقب هولش داد و با خنده گفت:
-برو کنار بابا دلت خوشه فکر کرده دوره قاجاره و اینم شاه مملکته.
امیر عقب رفت و آهو با خنده نگاهش کرد و راهش رت گرفت تا برود.
امیر نیش خندی زد.
-باور نکردی.
برگشت.
-چرا باور کردم…
مکثی کرد و با خنده کفت:
-تو یه آدم دیووونه ی که توهم خود بزرگ بینی داری.
و خنده کنان از امیر علی دور شد نفهمید و ندید با حرف هایش چه آتش کینه و انتقامی در دل امیر نشاند.
امیر با خشم برگشت مشتی تنه ی درخت کوبید با نگاهی مملو از خشم و کینه به دیوار سنگی زل زد و در دل نقش ها می کشید برای نشان دادن خودش و نشاندن آهو سر جایش..
نیش خنده عصبی زد سر چرخوند و به راهی که آهو رفت خیره شد.
-چنان بلایی به سرت بیارم که دیگه منو دیدی اون زبون درازتو کوتاه کنی دختره ی چمووش…