رمان جگوار

رمان جگوار

رمان جگوار به قلم سبا سالاری، داستان دختری کم سن و سال به نام آلای است که در روستایی دور افتاده زندگی می‌کند.
پدرش به شدت متعصب است و رابطه‌ی شکننده‌ی بین یک پدر و دختر را به خوبی می‌توان در این رمان دید.
روایت خوبی دارد و قابل پسند…
داستان امیروالایی که خشونت زیادی دارد و همانند یک جگوار…

 

خلاصه رمان جگوار :

رمان جگوار نوشته‌ی سبا سالاری، روایت داستان دختری است که در روستایی دور افتاده زندگی می‌کنه و پدر به شدت متعصبی داره.
یکی به روستا میاد و عاشق خواهر این دختر میشه اما به دلایلی مجبور به ازدواج با این پسر میشه و…

 

مقداری از متن رمان جگوار :

المیرا بی توجه لبخند مصنوعی زد و رو به او توضیح داد:
_ برادرمه
امیروالا اینبار رو به پسر توضیح داد :
_ اره بردارشم! برادر بزرگ ترش
پسر گیج لبخند زد و المیرا بازوی امیروالا را کشید :
_ داری آبرومو میبری
درنا خودش را سمت استخر کشید
امیروالا کوتاه نیامد :
_ بریم
_ نمیام امیر نمیام وای برو دیگه
_ من جایی نمیرم!
المیرا لجباز تر از او دست به سینه جواب داد :
_ منم جایی نمیام
امیروالا روی صندلی کنار استخر نشست :
_ پس منم همینجا میمونم
المیرا بهت زده نگاهش کرد و پسر کنار گوشش حرفی زد
با حرص نگاهی به امیروالا انداخت و بالاخره خشمگین سمت لباسش رفت
امیروالا پیروزمندانه لبخند زد :
_ بریم؟
المیرا عصبی کرم را در آغوشم پرت کرد و موبایلش را از کنار استخر برداشت :
_ نخیر مگه نگفتی میمونی؟ بمون ما میریم تو
امیروالا اخم کرد :
_ که چی بشه؟!
_ داداش!
کم مانده بود المیرا سمتش حمله‌ور شود
شانه ی امیروالا را گرفتم :
_ پیش خودته دیگه چی میخوای ولش کن
کلافه پوف کشید و ایستاد
چشم غره ای به پسر بیچاره رفت و از میان بطری های نوشیدنی ، بدون الکل هایشان را جدا کرد و دست پسر داد
المیرا غرید :
_ تلافی میکنم
بی توجه به او درنا را از آغوشم گرفت و بغل المیرا داد :
_ درنا رو هم ببرید
المیرا دندان هایش را روی هم فشرد و عصبی با قدم هایی بلند سمت راه پله رفت
پسر که دنبالش رفت امیروالا با لبخند دوباره روی صندلی نشست :
_ ضد آفتابِ کو؟!
امیروالا بازویش را از دستم بیرون کشید و جلو رفت
درنا کلافه عینک روی چشمش را چنگ زد و ناله کرد
عینک را از روی چشمش برداشتم و پشت سر امیروالا رفتم
عصبی چیزی را به المیرا می‌گفت و او هم خشمگین با حرص جوابش را می‌داد
من و درنا را که دید بهت زده جیغ کشید :
_ واقعا؟!
نتوانستم خنده ام را کنترل کنم
با حرص پایش را به زمین کوبید :
_ اصلا خنده دار نیست
پسر نگاه متعجبش را بین ما می‌چرخاند و از حرف هایمان چیزی متوجه نمی‌شد
امیروالا بازویش را گرفت :
_ تو‌ هنوز هجده سالتم نشده لعنتی! بپوش بریم
_ چه ربطی داره؟! مگه مشروب خوردم؟ فقط با دوستمم
شاکی صدایش را بالا برد :
_ که چیکار کنید؟!
المیرا عصبی روی سینه اش کوبید و درنا شاکی جیغ زد
_ اگر مزاحم نمیشدی میخواستم شنا کنم
_ با این یارو؟!
_ هم کلاسیمه
معترض نگاهم کرد و ادامه داد :
_ یک چیزی بهش بگو الای
نگاه چپ چپی به کلاه گیس و عینک هایمان انداخت و زیرلب غر زد :
_ باورم نمیشه
امیروالا کوتاه نیامد :
_ با هم میریم
_ من نمیام! جک بخاطر من خونه‌شون رو خالی کرده تا راحت باشیم
ابروهایم را بالا انداختم و امیروالا با حرص فریاد زد :
_ جک غلط کرد با تو
پسر جوان خودش را جلو کشید و کنار گوش المیرا چیزی گفت
امیروالا غر زد :
_ نچسب به خواهرم
با خنده سر تکان دادم :
_ چرا اذیتش میکنی؟!
لبخند زد :
_ خوشگل حرص میخوره
لب هایم کش آمد
کنارش روی صندلی نشستم :
_ آتوسا مرخص بشه شکایتتو پیشش می‌کنه!
لبخندش محو شد :
_ آتوسا یک حرفایی می‌زد ‌… درباره سفر قبل از درمانشو اینا
_ می‌دونم … المیرا بهم گفته بود
با چشمان تنگ شده نگاهم کرد :
_ میدونی میخواد کجا بره؟
_ تهران
کلافه پوف کشید
ادامه دادم :
_ مامان‌گلی هم چندبار زنگ زد … هرسری دلتنگ تر از قبل
ابرو بالا انداخت :
_ پس تو هم موافقی
_ آره چرا که نه؟ شرایط آتوسا خاصه باید بیشتر رعایتش رو بکنی امیروالا … خیلی باهاش سردی … غیر از اون هربار که مامان گلی زنگ میزنه و اشک میریزه دلم خون میشه
آرام پرسید :
_ خودت چی؟
_ من؟

_ آره … نظر تو چیه؟ میخوای بریم؟
شانه بالا انداختم :
_ آره … منم دلم برای همشون تنگ شده
_ پس میریم …
_ واقعا؟!
سر تکان داد :
_ واقعا … وکیل حاج بابام باهام تماس گرفت
_ بخاطر ارثت؟!
_ شاید من و تو از اون پول چیزی نخوایم اما المیرا چی؟
حرفی نزدم
تنها به نشان تایید سر تکان دادم و او هم سکوت کرد
_ اینجانب سپهبد سزاوار فرزند شاپور سزاوار پس از اقرار به یگانگی و وحدانیت خداوند متعال در حال صحت و سلامت ، با اختیار و رضایت و بدون اکراه و اجبار و با حواس کامل وصایای خود را به شرح ذیل مرقوم می دارم
درنا سرش را روی شانه مامان‌گلی گذاشته بود و با انگشت هایش بازی می‌کرد
اختلاف ساعت او را هم گیج و خسته کرده بود
در فرودگاه غریبی کرده و از آغوش امیروالا جدا نشد اما بعد آنقدر مامان گلی قربان صدقه اش رفت و چاوش وعده عروسک و خوراکی داد که تسلیم شد
_ وصی، ناظر را به شرح ذیل معرفی می کنم و امیدوارم طبق قوانین شرع و رعایت مصالح و رضایت الهی عمل نمایند … وصی جناب آقای غلامرضا حکایت …. ناظر جناب آقای مراد میثمی
حکایت متن وصیت نامه را می‌خواند و میثمی در سکوت کنار محسن نشسته بود
مهراب همان اول کار دست آیلین و نازنین را گرفته و طبقه‌ی بالا رفته بود
درنا را اما مامان گلی رضایت نداده بود از خودش دور کند
حکایت سرش را بالا آورد :
_ با اجازتون از قسمت توصیه های کفن و دفن و مراسمات میگذرم … این قسمت پارسال انجام شده
محسن زیرلب تایید کرد و بقیه سر تکان دادند
ساره کنار آریا نشسته بود و بی تفاوت به صفحه موبایلش خیره بود
آریا اما با احترام در سکوت منتظر بود و حتی متوجه شدم چند بار به ساره برای کنار گذاشتن موبایلش اخطار داد
_ نام همسر و فرزندان بنده به شرح ذیل می باشد … نام همسر آسیه فرهادی ، فوت شده … نام فرزندان ، محمد فوت شده ، ماندانا فوت شده ، محسن و مهراب
سیما و حامد به زمین خیره شده بودند و چاوش کنار المیرا نشسته بود

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان جگوار :

رمان جگوار به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.

 

بیوگرافی سبا سالاری :

خانوم سبا سالاری نویسنده‌ی نسل جوان است که تا به الان شش رمان جذاب نوشته و طرفدار های خاص خودش را دارد.
خانوم سبا سالاری نویسندگی را از چهارسال پیش شروع کرده و اولین رمانش اکالیپتوس بود که موضوع نسبتا جذابی دارد.

 

آثار سبا سالاری :

رمان اکالیپتوس – فایل رایگان در کانال شخصی نویسنده
رمان جگوار – درحال تایپ
رمان مونتیگو – درحال تایپ
رمان آرتمیس – درحال تایپ
رمان قراضه چین – درحال تایپ
رمان پارادایس – درحال تایپ

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 31 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!